حمایت از تولید داخلی!
بعد از تسبیح و تحمید؛ این خدام شریعت مطهره با همراهی جناب رکن الملک متعهد و ملتزم شرعی شدهایم که مهما امکن(تا حد امکان) بعد ذلک تخلف ننمائیم، فعلا پنج فقره است:
اولا: قبالجات و احکام شرعیه، از شنبه (14 جمادی الاول) به بعد باید روی کاغذ ایرانی بدون آهار نوشته شد، اگر بر کاغذهای دیگر نویسند، مهر ننموده و اعتراف نمینویسیم، قباله و حکمی هم که روی کاغذ دیگر نوشته بیاورند و تاریخ آن بعد از این قرارداد باشد، امضاء نمینماییم. حرام نیست کاغذ غیرایرانی و کسی را مانع نمیشویم، ماها با این روش متعهدیم.
ثانیا: کفن اموات، اگر غیر از کرباس و پارچه اردستانی یا پارچه دیگر ایرانی باشد، متعهد شدهایم، بر آن میت ماها نماز نخوانیم. دیگری را برای اقامه صلوة بر آن میت بخواهند، ماها را معاف دارند.
ثالثا: ملبوس مردانه جدید که از این تاریخ به بعد دوخته و پوشیده میشود، قردادیم مهما امکن هر چه بدلی آن در ایران یافت نمیکنیم و حرام نمیدانیم لباسهای غیر ایرانی را، اما ماها ملتزم شدهایم، حتیالمقدور بعد از این تاریخ ملبوس خود را از نسج ایرانی بنماییم، تا بعین ماها نیز کذلک. و متخلف توقع احترام از ماها نداشته باشد، آنچه از سابق پوشیده داریم و دوخته، ممنوع نیست استعمال آن.
رابعا: میهمانیها بعد ذلک، ولو اعیانی باشد، چه عامه چه خاصه، باید مختصر باشد؛ یک پلو و یک چلو و یک خورش و یک افشره، اگر زائد بر این کسی تکلف دهد، ما را به محضر خود وعده نگیرد، خودمان نیز به همین روش میهمانی مینمائیم، هر چه کمتر و مختصرتر از این تکلف کردند، موجب مزید امتنان ماها خواهد بود.
خامسا: وافوری و اهل وافور را احترام نمیکنیم و به منزل او نمیرویم. زیرا که آیات باهره (ان المبذرین کانوا اخوان الشیاطین - و لاتسرفوا ان الله لایحب المسرفین - و لاتلقوا بایدیکم الی التهلکه) و حدیث: (لا ضرر و لاضرار). ضرر مالی و جانی و عمری و نسلی و دینی و عرضی و شغلی آن محسوس و مُسری است و خانوادهها و ممالک را به باد داده، بعد از این هر که را فهمیدیم وافوری است، به نظر توهین و خفت مینگیریم.
امضای آقایان کرام و علماء فخام کثرالله امثالهم:
1- ثقةالاسلام آقای حاجآقا نورالله. 2 - حسین بن جعفر الفشارکی، 3 - حجةالاسلام آقانجفی، 4- شیخ مرتضی اژه، 5 - آقا میرزا محمدتقی مدرس، 6- حاجی سیدمحمد باقر بروجردی، 7- آقا میرزا علی محمد، 8- حاجی میرزامحمد مهدی جویباره، 9- سیدابوالقاسم دهکردی، 10- حاجی سیدابوالقاسم زنجانی، 11- آقامحمد جوادقزوینی، 12- سیدمحمد رضا شهیر به آقا میرزای مسجدشاهی، 13 - حاجی آقا حسین بیدآبادی
جمادیالاول 1324
http://farsnews.com
درخت های تشنه
ای ابر بهارین ! که ناگهان با اشک های نگون سار بر روی این باغ خیمه زده ای و غرش می کنی، برق می زنی ای ابر بارانی، ای باران اردیبهشتی، تو نمی فهمی! درختان این باغ همه تشنه اند . ما درخت های این باغ پژمرده ی پامال زمستان ها همگی تشنه ایم . تشنه بارانیم . به جوی های خشکی که از پای ما می گذرند منگر . این جوهای بزرگ، آب ندارند! آب دارند اما به ریشه ما نمی رسند؛ به ریشه ما می رسند اما آب هایی شور و تلخ و آلوده اند ! ما همه ی درخت های این باغ در کنار این جوی های پر آب همچنان تشنه ایم، تشنه بارانیم، گرد و غبار سال ها را از شاخ و برگ های پیر و پژمرده و خشک آلود ما بشوی ! ما را بنواز ! ما نیز همچنان درخت پنهانی درون باغ می توانیم بشکفیم، از نو بشکفیم. برگ های پیر سال های پیش را بریزیم و ناگهان در زیر نوازش های تو، به شکوفه بنشینیم . ما نیز چشم به راه شکفتن های تازه ایم. شور و شوق صد جوانه با من است، با ما است... ای پاره ابر مهربان که بر روی آن درخت می باری، دامنت را بگستران ! بر سراسر این باغ خیمه زن ! درختان باغ را همه در آغوش باران های نوازشگرت گیر... دکتر علی شریعتی
کودکانه...صادقانه
رمیده
عادت مکن
به لجن زار
به بوی گند
بوی گند دستان برادری که به خون برادر آغشته اند
عادت مکن
به نگاه سنگین یتیمی که بر تکه نان در دست توست
عادت مکن
به صدای فریادهای غرق شدن
به صدای شکستن دل ها,
خرد شدن غرور ها
به یقین آن جشنی زندگی کن
که روزی در ان همگان با لباس یکسان دعوت خواهند شد
***
حتی اگر سرکشی رسوایت کند
تو را به خدا
عادت مکن
گوشی برای نشنیدن یا دهانی برای بسته ماندن
از چی بگم؟
از غذایی که دانشگاه میده و تفاوتی فاحشی که با غذای بیمارستان داره؟
یا از این سایت که به زور 30تا کامپیوترش کار میکنه واسه حداقل 3یا4 ورودی( فرضا500 نفر!) با سرعت اینترنت لاک پشتی!
از اینکه نوشته های ما توی وبلاگ بیشتر از یک چرک نویس! نیست مگر آنکه مدیران وبلاگ صلاح ببینند مهر تائیدی! بر انتشارش بزنن.(تازه مسئولیت محتوی مطالب هم به عهده ی خود نویسنده س!)
جشنواره ی آموزشی دانشجویی میذارن موقعی که اکسترن ها همشون بخش دارن!
شک نکردین چطور بیمارستان های دانشگاهی تبریز رتبه 33 جهان شده اند؟! (نکند یه چیز!هایی توی کاغذ چاپ کرده اند و فرستاده اند به کمیته رتبه بندی که بله! پلن آموزشی! ما توی بیمارستان ها اینطوریه! اونا هم که بیکار نیستن به هر یک از این 16342 بیمارستان های دانشگاهی یه ناظر بفرستن ببینن که اینطوریه یا نه! که صد در صد اینطوریه!)
نمی دونم!
یعنی حق ما این بود؟ شایدم از سرمون هم زیادتره!
شما می دونی؟
بهتر است بدانید
انتخاب واحد
سلام
بچه ها انتخاب واحد اکسترنی حدود یک هفته است که شروع شده ولی متاسفانه بعضی از بچه ها هنوز اقدام نکردن , لطفا در اولین فرصت برای انتخاب واحد اکسترنی پیش خانم ایمانی برید.
گردن کجی
اولا این که من هر 70 سال یک بارپست میذارم.
4شنبه یه بچه رو آورده بودن که از گردنش عکس بگیرن.9 ساله بود و خیلی ریز اندام و عینکی با موهای از ته تراشیده و لباسا و کفش های رنگ رو رفته.گردنش باد کرده بود واز فرط درد گردنشو کج کرده بود و همون جوری کج نگهش داشته بود.
مهره های گردنش سالم بود ولی درخواست MRI شد تا ببینن تاندون هاش آسیب دیدن یا نه .
با حجم ترکی که من متوجه می شم فهمیدم تو مدرسه یا ناظم یا از هم مدرسه ای ها نشستن رو گردنش .
درست خوندین نشستن رو گردنش . من نمی دونم الان چه دورانیه ، اینجا چه جور جاییه، و مردم ما چه کسی رو الگوی اخلاقی شون قرار می دن.
فقط می دونم یه بچه ی 9 ساله ی نحیف رو دیدم و یه پدر نگران و درمانده . و هیچی بدتر از دیدن نگرانی و درماندگی پدر و مادر و یه بچه ی وحشت زده نیست .
نمی دونم بچگی هاتون قلدری کردین یا نه ؟ واسه هم خط و نشون کشیدین یا نه ؟ هم دیگرو تهدید کردین یا نه ؟ فقط می دونم خشونت چهره خیلی زشتی داره . شاید زشت تر از فقر . خیلی بده که یه جامعه انسانی ارزش های اخلاقی از یادش بره . یادش بره که یه دلیلی داره که انسان آفریده شده و مثل غیر انسان رفتار کنه.میدونم همه دعا میکنید که ظلم و خشونت از بین بره.بیاین این دفعه علاوه بر دعا تلاش کنیم.تلاش کنیم که این اتفاقات یه روز خاطره بشن.خاطره هایی که بهمون یاد دادن که درنده خویی وخشونت مال نوع بشر نیست .
به امید اون روزا
در کودکی...
در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم! چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر آن نداشتم!
فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم! آن روزها میلیون ها مشغله ی دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم! از هیات گل ها گرفته تا مهندسی سگها، از رنگ و فرم سنگها گرفته تا معماری باران و ابرها، از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار، همه و همه دل مشغولی های ساعات بیداری ام بودند! به سماجت گاوها برای معاش زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر می شدم.
گذشت ناگزیر روزها و تکرار یکنواخت خوراکی های حواس، توقعم را بالا برد! توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود! مشکلات راه مدرسه، در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه ی عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد! هرچه بزرگتر شدم به دلیل خودخواهی های طبیعی و قراردادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم!
این روزها و احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن سالها باقی خواهم ماند! تلاش می کنم به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان، آن همه حرکت و سکون را بازسازی کنم و بعضا نیز ضمن تشکر و سپاس از همه ی هم نوعان زحمتکش ام که برایم تاریخ ها و تمدن ها را ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده، خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنیم؟!
چرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیباسازی منظومه هاییم! در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم نبودن، "بودن" نعمتی است که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است!
بدبینی های ما عارضه های بد حضور ماست! فقر و بیماری و تنهایی مرگ ما، هیچ گاه به شکوه هستی نخواهد زد! منظومه ها می چرخند و ما را با خود می چرخانند!
ما در هیات پروانه ی هستی با همه ی توانایی ها و تمدن ها شاخکی بیش نیستیم! برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسول دلتنگی های ما نیست! اگر ردپای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه ی چیزهای تلنبار مربوط و نامربوط را زیر و رو می کنیم! به نظر می رسد انسان آسانسورچی فقیری است که چرخ تراکتور می دزدد! البته به نظر می رسد! تا نظر شما چه باشد؟!
مرحوم حسین پناهی
جشنواره
جویبار نغمه می غلتید گویی بر حریر
در واپسین روزهای زمستان، شاهد غروب ستارهای دیگر در آسمان موسیقی ایران بودیم. چراغ وجود استاد جلال ذوالفنون، نوازنده بزرگ و بیبدیل سه تار در بیستوهفتم اسفندماه سال گذشته به خاموشی گرایید.
نوای عاریتناپذیر ساز ذوالفنون به راستی غلتیدن جویبار نغمه بر حریر بود.
خدایش بیامرزاد
اتیکت
سلام
بچه ها برای صادر کردن اتیکت ها حتما باید عکساتونو تحویل خانم ایمانی بدین ، اگه میخواید اتیکتاتون سریعتر صادر بشه هر چه زودتر اینکارو بکنید.
زندگی...
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
ادامه مطلب
The difference between two muslims
ولید بن طلال شاهزاده مسلمان سعودی در هواپیمای شخصی خود که 70 درصد آن از طلاست

کودک قحطی زده سومالی

تفاوت را احساس کنید!
سال نو مبارک
بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن به شادی رخ گل بیخ غم ز دل برکن اولین سین سفره ما سیبی سرخ است که مادر آن را از شاخه های دورِ آفرینش چیده است، آن روز که از بهشت بیرون می آمد. ما آن را در سفره می گذاریم تا به یاد بیاوریم که جهان با سیبی سرخ شروع شد؛ همرنگ عشق. عرفان نظرآهاری نوروزتان خجسته باد.
مادر سکه هایی را در ظرف می چیند، سکه هایی از عهد سلیمان را، سکه هایی که به نام خدا ضرب خورده است و می گوید: باشد که به یاد آوریم که تنها خدا پادشاه جهان است و تنها نام اوست که هرگز از سکه نمی افتد و تنها پیام آوران اویند که بر هستی حکومت می کنند و سکه آنان است که از ازل تا ابد، رونق بازار جهان است.
مادر به جای سنبل و به جای سوسن، گیاه سیاووشان را بر سفره می گذارد، که از خون سیاوش روییده است. این سومین سین هفت سین ماست. تا به یادآوریم که باید پاک بود و دلیر و از آتش گذشت. و بدانیم که پاکان و عاشقان را پروای آتش نیست.
و سین چهارممان، سرود سروش است تا از سبزپوشان آسمان یادی کنیم و یاری بخواهیم که جهان اگر سبز است، از سبزی آنان است و هر سبزه که هر جا می روید از ردّّّّّ پای فرشته ای است که پا بر خاک نهاده است.
مادر، تنگ بلور را از آب جیحون پر می کند و ماهی، بی تاب می شود. زیرا که ماهیان بوی جوی مولیان را می شناسند. و ما دعا می کنیم که آن ماهی از جوی مولیان تا دریای بیکران عشق را یکریز شنا کند.
مادر، پری از سیمرغ بر سفره می گذارد تا به یادمان بیاورد که سفری هست و سیمرغی و کوه قافی و ما همه مرغانیم در پی هدهد. باشد که پست و بلند این سفر را تاب بیاوریم که هر پرنده سزاوارسیمرغ است. مادرم، شاخه ای سرو بر سفره می نشاند که نشان سربلندی است و می گوید: تعلق بار است، خموده و خمیده تان می کند. و بی تعلقی سرافرازی. و سرو این چنین است، بی تعلق و سرفراز و آزاد. باشد که در خاک جهان سرو آزاد باشیم.
سین هفتم هفت سین مان، سرمه ای است از خاک وطن که مادر آن را توتیای چشمش کرده است. ما نیز آن را بر چشم می کشیم و از توتیای این خاک است که بینا می شویم و چشم مان روشن.
مادر آب می آورد و آیینه و قرآن، و سپند را در آتشدان می ریزد و گرداگرد این سرزمین می چرخاند، سپندی برای دفع چشم زخم آنکه شور و شادی و شکوه این سرزمین را نتواند دید.
بزرگی و شان انسان
بزرگی و شان انسان در بزرگی و شان رویاهایش،
در عظمت عشقش،
در والایی ارزش هایش،
و در شادی و سرور تقسیم شده نهفته است؛
بزرگی و شان انسان
در بزرگی و شان افکارش،
در ارزش تجسم یافته اش،
و در چشمه هایی که روحش از آن سیراب می گردد،
و در بینشی که به آن دست یافته است؛
بزرگی و شان انسان
در بزرگی و شان حقیقتی که بر لبان جاری می سازد،
در یاری و مساعدتی که بذل می کند،
در مقصدی که می جوید،
و در چگونگی زیستن او نهفته است...








