تبلیغات
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87 - فرقانم آرزوست
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : امیر حسن زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87
مسئولیت مطالب وبلاگ به عهده ی خود نویسندگان می باشد




شمری که در اوج  وقاحت چنان جنایتی را مرتکب شد ، از فرماندهان شجاع و نامدار کوفه بود که در جنگ صفین پا به پای علی (ع) با دشمنان جنگید و زخمی شد. کسی که در آن شرایط تا نزدیکی مرز شهادت پیش میرود چطور ممکن است که چندی بعد در مقابل حسین(ع) بایستد و ... ؟!

باز هم باید قرآن خاک خورده درون طاقچه را باز کرد و ورقی زد. آری فریاد تقوا در جای جای قرآن شنیده میشود اما افسوس ...

فرقان از نامهای دیگر قرآن کریم  و در واقع نوری از جانب الله است که بر فؤاد( که دل نامندش) انسان بیدار تابیده میشود و قدرت تشخیص و تمایز حق و باطل را به او میدهد.

درست است ، صرف خواندن قرآن (حتی با چهارده روایت) کمکی به کسب فرقان نمیکند و یک راه بیش نیست و آن هم تدبر در قرآن است که در سایه تقوا صورت میگیرد. 

شمر اگر تقوا داشت ، اگر بصیرت داشت ، اگر فرقان داشت آیا باز هم چنان میشد؟!

 

 

 





نوع مطلب : تلنگر، ادبی، سیاسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 13 آذر 1390 :: نویسنده : سید حسام فتاحی
نظرات ()
شنبه 19 آذر 1390 10:49 قبل از ظهر
سئوالو با سئوال جواب نده خوندی یا نه؟
سید حسام فتاحیچی بگم
چهارشنبه 16 آذر 1390 10:59 قبل از ظهر
تا حالا قرآن خوندی
سید حسام فتاحیشما چطور؟
سه شنبه 15 آذر 1390 12:45 بعد از ظهر
خانه ای قدیمی بود با هزاران خاطره. از گذر سالها پیر و فرتوت. با حرف های نگفته ی بسیار.با ظاهری در هم کشیده با چروک های شیب دار.دیگر آن قدر دل گیر شده بود که دلی نمانده بود که غمش را تاب آورد. خواستند رنگش کنند. پس یک نقاش نیاز بود. نقاشی زبر دست و البته امین. چون حجره به حجره ی این خانه جان داشت. این جان ها را احساس داشت واحساس ها را راز و راز ها را البته آز. می گویید آز برای چه؟ خب معلوم است برای گفته شدن وشنیده شدن. و نقاش غریبه نبود. خیلی آشنا بود و همین اعتماد بی جا بود که امینش خواندند و راز ها فاش شد. و این نقاش باز گو کرد حرف هایی که نباید گفته می شد. در همین راز گویی ها بود که قصه ی اتاقی را گفت که از همه ی اتاق ها تاریک تر بود و نمور تر.جالب اینکه به او گفته بودند که به آن اتاق نزدیک نشودو چه می کند حس کنج کاوی. نمی دانم گفتم یا نه ولی این اتاق زبان هم داشت و همه چیر را گفت.قصه ی بچه ای را که سال ها آنجا بود . تنها, چون شب ها نمی خوابید و وقتی می خوابید خواب های آشفته می دید . فریاد میزد و از خواب بی خواب می شدو بعد اشک می ریخت واین قصه ی تکراری این اتاق بود که بارها وبارها تکرار می گفت تا اینکه یک بار کودک وقتی که از خواب پریشان خاست قلمی و کاغذی جست و چون خواست پس یافت و نوشت و دیگر نه از کابوس های شبانه خبری شد نه از گریه و نه دیگر از آن بچه. و اتاق از آن پس شرح تنهایی خود را باز گفت. سکوت. نقاش حالا فقط کاغذی را می دید که با خطی بچگانه رویش نوشته شده بود: ماجرای سر بی سر به من آموخت اگر طالب سرانی بی سری آموز اگر!
سه شنبه 15 آذر 1390 10:15 قبل از ظهر
چون توضیحی نداری فرزندم!
سید حسام فتاحیبه زودی مشخص میشود بابایی!
دوشنبه 14 آذر 1390 01:04 بعد از ظهر
مرد مومن آخه این چیش سیاسی بود؟؟؟
سید حسام فتاحینیازی نمیبینم توضیح بدم
دوشنبه 14 آذر 1390 01:19 قبل از ظهر
انقدر بدم میاد برای مطالب اعتقادی و مذهبی برچسب سیاسی می زنین!
پلیدی سیاست رو به قداست دین نیالایید لطفا.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.