درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : امیر حسن زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87
مسئولیت مطالب وبلاگ به عهده ی خود نویسندگان می باشد




دست یاری به علف دادیم و

ذرت شد

دست یاری به آتش دادیم و

موشک شد

 

مردد و محتاط

دست یاری می دهیم

به آدم ها

بعضی آدم ها

                                                            میر اسلاو هولوب





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 31 خرداد 1390 :: نویسنده : ارغوان جعفری
نظرات ()
برای مرگ آماده شده ام و این امری طبیعی است و مدتهاست که با آن آشنا شده ام ولی برای اولین بار وصیت می کنم... خوشحالم که در چنین راهی به شهادت می رسم. خوشحالم که از عالم و مافیها بریده ام. همه چیز را ترک کرده ام و علایق را زیرپا گذاشته ام. قید و بند را پاره کردم و دنیا و مافیها را سه طلاقه کرده ام و با آغوش باز به استقبال شهادت می روم.
 
از اینکه به لبنان آمدم و پنج یا شش سال با مشکلاتی سخت دست به گریبان بوده ام متأسف نیستم. از اینکه آمریکا را ترک گفته ام، از اینکه دنیای لذات و راحت طلبی را پشت سر گذاشتم، از اینکه دنیای علم را فراموش کردم، از اینکه از همه زیباییها و خاطره زن عزیز و فرزندان دلبندم گذشته ام متأسف نیستم...
 
از آن دنیای مادی و راحت طلبی گذشتم و به دنیای درد و محرومیت، رنج و شکست، اتهام و فقر و تنهایی قدم گذاشتم. با محرومین همنشین شدم و با دردمندان و شکسته دلان هم آواز گشتم. از دنیای سرمایه داران و ستمگران گذشتم و به عالم محرومین و مظلومین وارد شدم و با تمام این احوال متأسف نیستم... تو ای محبوب من، دنیایی جدید به من گشودی که خدای بزرگ مرا بهتر و بیشتر آزمایش کند. تو به من مجال دادی تا پروانه شوم، تا بسوزم، تا نور برسانم، تا عشق بورزم، تا قدرتهای بی نظیر انسانی خود را به ظهور برسانم.




ادامه مطلب


نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 31 خرداد 1390 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()
با سلام، امیدوارم ایام به کامتون باشه.


جلسه 12

جلسه 14

جلسه 15


جلسه 16


 با تشکر از علی طالعی که زحمت اسکن رو کشید.




نوع مطلب : تیم جزوه نویسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 خرداد 1390 :: نویسنده : رضا فکری
نظرات ()
لطفاً جمله زیر را که از بیانات استاد "COPD" است، درک کنید!

" در کشور ما خوشبختانه مواجهه با سیگار در آقایان بیشتر از خانم هاست."





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 خرداد 1390 :: نویسنده : محمّد اولیایی
نظرات ()

 زبان از یاد رفته    

  روزگاری به زبان گل ها سخن می گفتم

حرف های کرم پروانه را می فهمیدم

به وراجی سارها در دل لبخند می زدم

و در رختخوابم با پروانه ای درد دل می کردم.

روزگاری سوال جیرجیرک ها را می شنیدم

و پاسخ می دادم.

و با هر دانه برفی که بر خاک می افتاد و جان می داد

گریه می کردم.

روزگاری به زبان گل ها سخن می گفتم...

دیدی چگونه آن روزها رفتند؟

چگونه آن روزها رفتند؟

                                                                 شل سیلور استین

                                                           پرشور و با طراوت باشید.

با تشکر از دوست خوبم پریزاد که منو با دنیای قشنگ "شل" آشنا کرد.

                                                                    





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 خرداد 1390 :: نویسنده : مهسا شریفی نمین
نظرات ()

 

همچین میان در مورد حضرت علی (ع) سخنوری می کنن و توی سخنرانی شون اوج می گیرن و..

(اوه اوه یکی دستمال کاغذی بده!) اشکشون در میاد که ...!

آخه یه خورده هم عمل!

راستی هیچ میدونستین من تا اون روز رئیس دانشگاهو ندیده بودم؟!

البته دو سه باری رفتم دفترشون ولی از قرار معلوم چون ایشون تازه بر اریکه قدرت تکیه زده بودن هنوز وقت ملاقات عمومی تعیین نفرموده بودن!

آخه مگه دانشجو جزء عموم حساب میشه؟!!

والا به خدا دانشگاه و رئیسش برای دانشجوئه نه بر عکس!

آخی داشتم میترکیدم...





نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 28 خرداد 1390 :: نویسنده : هوشنگ شمسی سیسی
نظرات ()

یكی بود

یكی نبود ...

در روزگاران قدیم

درخت سیب تنومندی بود ...

با ... پسر بچه كوچكی

این پسر بچه ...

خیلی دوست داشت

با این درخت سیب مدام بازی كند ...

از تنه اش بالا رود

از سیبهایش بچیند و بخورد

و در سایه اش بخوابد

زمان گذشت ...

پسر بچه

بزرگتر شد و به درخت بی اعتنا

دیگر دوست نداشت با او بازی كند

....

....

....

اما  روزی دوباره به سراغ درخت آمد

درخت سیب

به پسر گفت :

« های ...

بیا و با من

بازی كن... »

پسر جواب داد  :

« من كه دیگر بچه نیستم

كه بخواهم با درخت سیب

بازی كنم....»

« به دنبال سرگرمی هائی

بهتر هستم

و برای خریدن آنها

پول لازم دارم . »

درخت گفت:

پول ندارم

ولی تو می توانی

سیب های مرا بچینی

بفروشی و پول بدست آوری

 پسر تمام سیب های درخت را چید و رفت

سیبها را   فروخت و آنچه را که  نیاز داشت خرید

و ........

..

درخت را باز فراموش کرد ...

و پیشش  نیامد..

و درخت دوباره غمگین شد...

مدتها گذشت و پسر مبدل به مرد جوانی شد

و با اضطراب سراغ درخت آمد

درخت از او پرسید :  چرا غمگینی ؟

 بیا و در سایه ام بنشین

بدون تو خیلی احساس تنهائی می کنم

 پسر ( مرد جوان )

جواب داد :

« فرصت کافی ندارم...

باید برای خانواده ام تلاش کنم..

باید برایشان خانه ای بسازم ...

نیاز به سرمایه دارم ...»

درخت گفت :

«  سرمایه ای برای کمک ندارم ...

تو می توانی با شاخه هایم

و تنه ام ...

برای خودت خانه بسازی پسر خوشحال شد... و تمام شاخه ها و تنه ی درخت را برید

و با آنهاخانه ای برای خودش ساخت دوباره درخت تنها ماند

...

...

و پسر بر نگشت

...

...

زمانی طولانی بسر آمد

...

...

..  پس از سالیان دراز...

در حالی برگشت

که پیر بود و...

غمگین و ...

خسته و ... تنها

درخت از او پرسید :

چرا غمگینی ؟

ای کاش می توانستم کمک  کنم ….  اما دیگر .... نه سیب دارم ....

نه شاخه و تنه

حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو ...

هیچ چیز برای بخشیدن ندارم

پسر ( پیر مرد ) درجواب گفت :

« خسته ام از این زندگی

و تنها  ....

فقط نیازمند بودن با تو ام ...

آیا می توانم کنارت بنشینم ؟ »

پسر ( پیر مرد )

کنار درخت نشست . . . . .

. . .

با هم بودند

به سالیان و به سالیان

در لحظه های شادی و

اندوه . . .

آن پسر آیا بی رحم  و  خود خواه بود ؟؟؟

نه . . .

ما همه شبیه او هستیم

و با والدین خود چنین رفتاری داریم ...

درخت همان والدین ماست

تا کوچکیم ...

دوست داریم با آنها بازی کنیم

...

بعد تنهایشان می گذاریم...

و زمانی بسویشان  برمی گردیم

که نیازمند هستیم

یا گرفتاربرای والدین خود وقت نمی گذاریم ...

 

به این مهم توجه نمی کنیم که :

پدر و مادر ها همیشه به ما همه چیز می دهند

تا شاد  مان  کنند

و مشکلاتمان را حل ...

... و تنها چیزی که در عوض می خواهند اینکه ...

***  تنهایشان نگذاریم ***

به والدین خود عشق بورزید

فراموششان نکنید

برایشان زمان اختصاص دهید

همراهی شان کنید

شادی آنها

شما را شاد دیدن است

گرامی بداریدشان

و ترکشان نکنید

هر کس می تواند هر زمان و به هر تعداد

فرزند داشته باشد

ولی پدر و مادر را

فقط یکبار

(روزپدرمبارک)

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 26 خرداد 1390 :: نویسنده : وحید علی اکبری
نظرات ()
سلام دوستان

جهت یادآوری:

1- سه شنبه 3/24 از ساعت 8 تا 10 کلاس جبرانی پاتولوژی

2-شنبه 3/28 از ساعت 8 تا 10 کلاس جبرانی کورس ریه (دکتر حجازی)

در ضمن یادم رفته بود بگم که امتحان فارما به دلیل مخالفت آموزش دانشکده cancel شد.

هم چنین cd صداهای تنفسی رو دادم زیراکس دانشکده ، میتونید از اونجا تهیه کنید.



                                                                                     سربلند و پیروز باشید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 خرداد 1390 :: نویسنده : سینا باقی زاده
نظرات ()
سرکار خانم سلماسی

با نهایت تاسف و تاثر درگذشت پدربزرگ عزیزتان را خدمت شما و خانواده محترمتان تسلیت عرض نموده و برای آن مرحوم آرامش ابدی آرزومندیم.

دانشجویان پزشکی ورودی 87         




نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 خرداد 1390 :: نویسنده : امیر حسن زاده
نظرات ()

سلام

راستش یک مطلب جالب دیدم که احساس کردم اگه تو وبلاگ بنویسم همه خوششون بیاد و اما ادامه ی مطلب

یک روز یک خانوم دکتری می خواست بره مسافرت و بعد از خرید بلیط راهی فرودگاه میشه. از اونجایی که گرسنه ش بود میره یک بیسکویت میخره و میذاره تو کیفش تا بخوره! میره میشینه روی صندلی و بعداز یک صندلی خالی رو صندلی بعدی ا مرد نشسته بود!!! دختره بیسکویتو از رو صندلی خالی بر میداره و باز میکنه تا بخوره!!! مرد به دختر نگاه میکنه و یک لبخند میزنه !! بعد دستشو دراز میکنه و از بیسکویت به ازای هر بیسکویت که دختر بر میداره یکی بر میداره! ومیخوره!! دختره تو دلش به مرده کلی فحش میده و توهین میکنه که عجب آدم پر روییه و مرد با لبخند و شادی به دختر نگاه میکنه!!! وقتی به بیسکویت آخر میرسن مرد بر میداره و نصفش میکنه بعد نصفشو میده به دختره و نصفشو خودش میخوره!!!

بعد دختره که اعصابش از مرده خراب بود مبره سوار هواپیما میشه بعد از پرواز دستشو دراز میکنه تا از کیفش کتابشو در بیاره که میبینه بیسکویتش تو کیفشه و متوجه میشه خودش با پر رویی بیسکویت مردو باز کرده و خورده ولی مرده با صبوری و لبخند ازش استقبال کرده؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

 پس یادمون بمونه 4 چیز هیچ وقت جبران نمیشه و به عقب بر نمی گرده: 1: زمانیکه میگذره.          

2: گلوله ای که از تفنگ شلیک میشه

3: فکرها و توهین هایی که از ذهنمون میگذره!!!

4:سنگی که به شیشه میخوره وشیشه رو میشکنه





نوع مطلب : تلنگر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 22 خرداد 1390 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()

یکی از مزایای مسافرت با اتوبوس اینه که علاوه بر اینکه می دونی قرار نیست سقوط کنی می تونی از شاهکارهای کمدی سینمای ایران لذت ببری، هر چقدم تلاش کنی و چشم بند بذاری و صدای موسیقی رو توی هدفونت زیاد کنی بازم نمی تونی وجود اون دیالوگ های تفکر برانگیز و زوایای چشم گیر دوربین و چشم و ابروهای بزک کرده ی آقایون و خانم های بازیگر و از دست بدی ، یکی از این شاهکارها اسمش " دردسر بزرگ" ، که یه کمدی (بیچاره چارلی چاپلین) مفتضح راجع به یک آقای خوش بر و رو با بازی حامد کمیلی که از ده رفته تهران و کلاهبردار شده و با اغوا کردن خانم هایی که یکی از یکی آنجلینا جولی تره، سعی می کنه پولدار شه، البته یکی از این خانم ها یه پزشکه !!!و بقیه حواشی ماجرا

و حالا از قصه ی مزخرف و بازی های مزخرف تر و فیلم فاجعه که بگذریم، می رسیم  به دیالوگ های به شدت مبتذل فیلم:

ماشین پلیس می خواد به ماشین جلویی اخطار بده و اینطوری اخطار می ده: "بزن بغل تا نیومدم بغلت"

از توی ماشین با صدای بلند ترانه ی"you turn me on" که اصلا معنی مناسبی نداره پخش می شه !

در یک نما که کپی برداری مفتضحانه یی از فیلم "boeing boeing"     جری لوئیس خانم های محترم فیلم همگی با هم با آقای کلاهبردار روبرو می شن و خانم دکتر فیلم با اشاره به خانم های دیگر به آ قای کلاهبردار می گه " تو که جیگر دوس نداشتی" .

و وحشتناک تر و غم انگیزتر از این قهقه ی مردم به این شوخی های زشت و وقیحه !!!

ساختار این جور فیلم ها نه تنها آ بروی سینمای ایران رو می بره و باعث بدسلیقگی مخاطب می شه و به فرهنگ جامعه لطمه می زنه باعث خرج شدن هزینه ی هنگفتی می شه که خرج توهین به شعور مردم ایرانه !!!

.

.

.

"سنتوری" و "به رنگ ارغوان" مدت ها توقیف بودن !!!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 20 خرداد 1390 :: نویسنده : ارغوان جعفری
نظرات ()
سلام...
آینده ی یک کودک را با کفالت خود نجات دهید.
این
عبارت روی کارت بنیاد چاپ شده.

حدود پانزده سال از فعالیت بنیاد می گذرد.این گونه موسسات امروزه در همه جا با اسامی گوناگون دیده می شوند.فرق اساسی بنیاد با سایر مراکز خیریه در این است که بنیاد از کودکان با استعداد حمایت می کند.افرادی که انتظار می رود در آینده ای نه چندان دور خود و خانواده شان و اطرافیانشان را از فقر برهانند.به نوعی یک scholar مردمی محسوب می شود. فرق های دیگری نیز دارد.از جمله این که کاملا مردمی است و به هیچ نهاد دولتی وابسته نیست. شما می توانید ماهیانه فقط با 30000 تومان کفالت یک کودک را بر عهده بگیرید.
من خودم ترجیح می دهم اگر قرار است به فردی کمک کنم این گونه سازماندهی شده باشد.در دراز مدت این کمک های ما می تواند منجر به پر شدن شکاف های طبقاتی شود.این فرد با استعدادی که با کمک های مردمی به جایی می رسد بسیار می تواند برای جامعه مفید باشد.در حالی که اگر این افراد باهوش به دلیل بی اعتنایی جامعه به سوی بزه کشیده شوند آسیب بیشتری برای جامعه خواهند داشت.بنیاد هم اکنون در بسیاری از شهرای ایران شعبه دارد و مددجویان بسیاری را تحت کفالت خود دارد.با مراجعه به
اینجا می توانید خودتان فرد مورد نظر برای کفالت را انتخاب کنید.
در
اینجا می توانید با بنیاد بیشتر آشنا شوید.
اگر نظری دارید کامنت بگذارید،دوست دارم در این مورد بیشتر حرف بزنیم.





نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 18 خرداد 1390 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()

لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر –یکی از بزرگ ترین شاهکارهای تاریخ نقاشی-با مشکل بزرگی روبرو شد.او می خواست نیکی و پلیدی را در کالبد مسیح ویهودا(حواری که مسیح را به کیسه ای زر فروخت)تصویر کند.وی برای کشیدن مسیح از چهره ی جوانی استفاده کرد که در یک گروه سرود او را دیده بود.او جوان را به کلیسا برد و صورت مسیح را از روی او کشیدولی برای کشیدن یهودا مدل مناسبی را پیدا نکرد.اگر چه این قضیه شبانه روز فکرش را مشغول کرده بود ولی نمی توانست مدل مناسبی را پیدا کند.در حالی که تابلوی شام آخربه همین دلیل سه سال نیمه کاره باقی مانده بود،یک شب داوینچی در گذر از کوچه ای جوان ژنده پوش مستی را دید که در جوی آب افتاده است.به دستور داوینچی جوان مست را با همان وضع به کلیسا آوردند و نشاندند.داوینچی تا صبح مشغول کشیدن طرح اولیه صورت او بود.وقتی صبح شدو جوان کمی به هوش آمدنظرش به تابلوی روی دیوار افتاد و از شگفتی فریاد کشید و گفت : «من این تابلورا قبلادیده ام!» داوینچی با تعجب پرسید:«کی؟»جوان فقیر گفت:«سه سال قبل ، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم.موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم و زندگی خوبی داشتم هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی عیسی بشوم!»بله تقدیر این چنین است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 8 خرداد 1390 :: نویسنده : علیرضا حاتمی
نظرات ()

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی میکند بلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکند

همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می‌کند

بلبلی در سینه مینالد هنوزم کین چمن با خزان هم آشتی و گل فشانی میکند

ما به داغ عشقبازی‌ها نشستیم و هنوز چشم پروین همچنان چشمک ‌پرانی می‌کند

نای ما خاموش، ولی این زهره شیطان هنوز با همان شور و نوا دارد شبانی می‌کند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان با همین نخوت که دارد، آسمانی می‌کند

سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز در درونم زنده است و زندگانی می‌کند

با همین نسیان تو گویی کز پی آزار من خاطرم با خاطرات خود تبانی می‌کند

بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی چون بهاران میرسد با من خزانی می‌کند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند آنچه گردون می‌کند با ما نهانی می‌کند

می‍رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان دفتر دوران ما هم بایگانی میکند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید ور نه قاضی در قضا نامهربانی می‌کند

                      استاد شهریار                                               


فایل صوتی شعر با صدای خود استاد: دانلود





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 7 خرداد 1390 :: نویسنده : امیر حسن زاده
نظرات ()

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ٬ولی مهربان باش .

اگر موفق باشی دوستان دروغین ودشمنان حقیقی خواهی یافت٬ولی موفق باش.

اگر شریف ودرستکار باشی فریبت می دهند ٬ولی شریف و درستکار باش .

آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ٬ولی سازنده باش .

اگر به شادمانی و آرامش دست یابی حسادت می کنند ٬ولی شادمان باش .

نیکی های درونت را فراموش می کنند ٬ولی نیکوکار باش .

بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد.

ودر نهایت می بینی هر آنچه هست همواره میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم.

                                                                                                  

                                                                        زندگیتان پر شور





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 5 خرداد 1390 :: نویسنده : مهسا شریفی نمین
نظرات ()

دلم گرفته از این مردمان تکراری

                   از این زمین و از این آسمان تکراری

                                          دوباره طعنه به من می زنند آدم ها

                                                             دلم گرفته ازاین دشمنان تکراری

رفیق حق رفیق به جا نمی آرد

                ولی خوشم به همین دوستان تکراری

                                  دوباره چشم تو قصدش شکار قلب من است

                                                         چقدر خسته ام از داستان تکراری

دوباره کوچه ی معشوقه ها شلوغ شده

                 دوباره کوچه پر از عاشقان تکراری

                                آهای مرگ کجایی که بر سرم زده است

                                              هوای رفتن از این کهکشان تکراری

                                 مرا ببر به تماشای بادبادک ها

                                  دلم گرفته از این مردمان تکراری





نوع مطلب : هنری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 3 خرداد 1390 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic