تبلیغات
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87 - مطالب دی 1391
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : امیر حسن زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87
مسئولیت مطالب وبلاگ به عهده ی خود نویسندگان می باشد




خداییش راست میگه دیگه.درسته،شاید وبلاگ ورودیمون فقط یه صحفه از میلیون ها صفحه اینترنتی باشه ولی خاطره ای از خوشی ها و خنده ها و هر اون چیزیه که تو این چند سال زندگی کردیم واسه همین فقط یه کاغذ بی عاطفه رو صحفه ی لپ تاب نیست.آدم ها زندگیشون متناسب با شرایطشون عوض می شه و خیلی چیزا رو فراموش می کنند اما بعضی چیزا هست که حیف به دست باد بسپاریش.فقط تو گوشه خاطره ها بمیره.

 

 

ایشالا که دوستان تو حفظ محیط زیستشون کوشا باشند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 27 دی 1391 :: نویسنده : محمد مظفری
نظرات ()
مطلبی بود که خودم خوشم اومد گفتم شاید خوشتون بیاد
 
 گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند
.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند
.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد
.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند
.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند
.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد
.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 25 دی 1391 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()
سلام. امیدوارم همگی خوب باشید! من خیلی وقت بود مطلبی ننوشته بودم! وبلاگمون دیگه کمتر شبیه وبلاگ یک ورودیه با صفا وشادابه و این خوب نیست!!! مطلبی بود که به نظرم جالب اومد و نوشتم که شاید بی ربط نباشه!!!
 موشی در خانه ی صاحب مزرعه تله موشی دید!  به مرغ-خر-گاو-گوسفند خبر داد و همه گفتند تله موش مشکل توست و به ما ربطی نداره!!!
ماری در تله موش افتاد و زن صاحب مزرعه را گزید! از مرغ برایش سوپ درست کردند!
گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند!
خر را برای حمل جنازه زن داغ کردند!
گاو را برای مراسم ترحیم کشتند!
و در این مدت موش از سوراخ نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت فکر میکرد!!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 24 دی 1391 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()