درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : امیر حسن زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87
مسئولیت مطالب وبلاگ به عهده ی خود نویسندگان می باشد




روزی که کوروش وارد شهر صور شد یکی از برجسته ترین کمانداران سرزمین فینیقیه (که صور از شهرهای آن بود) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. آن مرد به اسم "ارتب" خوانده می شد و برادرش در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود. کوروش در آن روز به طور رسمی وارد صور شده بود و پیشاپیش او، به رسم آن زمان ارابه آفتاب را به حرکت در می آوردند و ارابه آفتاب حامل شکل خورشید بود و شانزده اسب سفید رنگ که چهار به چهار به ارابه بسته بودند آن را می کشید و مردم از تماشای زینت اسب ها سیر نمی شدند ...

هیچ کس سوار ارابه آفتاب نمی شد و حتی خود کوروش هم قدم در ارابه نمی گذاشت و بعد از ارابه آفتاب کوروش سوار بر اسب می آمد. از آنجا که پادشاه ایران ریش بلند داشت و در اعیاد و روزهای مراسم رسمی، موی ریش و سرش را مجعد می کردند و با جواهر می آراستند. کوروش به طوری که افلاطون و هرودوت و گزنفون و دیگران نوشته اند علاقه به تجمل نداشت و در زندگی خصوصی از تجمل پرهیز می کرد، ولی می دانست که در تشریفات رسمی باید تجمل داشته باشد تا اینکه آن دسته از مردم که دارای قوه فهم زیاد نیستند تحت تاثیر تجمل وی قرار بگیرند. در آن روز کوروش، از جواهر می درخشید و اسبش هم روپوش مرصع داشت و به سوی معبد "بعل" خدای بزرگ صور می رفت و رسم کوروش این بود که هر زمان به طور رسمی وارد یکی از شهرهای امپراطوری ایران(که سکنه آن بت پرست بودند) می گردید، اول به معبد خدای بزرگ آن شهر می رفت تا اینکه سکنه محلی بدانند که وی کیش و آیین آنها را محترم می شمارد.

در حالی که کوروش سوار بر اسب به سوی معبد می رفت، "ارتب" تیرانداز برجسته فینیقی وسط شاخه های انبوه یک درخت انتظار نزدیک شدن کوروش را می کشید!


در صور، مردم می دانستند که تیر ارتب خطا نمی کند و نیروی مچ و بازوی او هنگام کشیدن زه کمان به قدری زیاد است که وقتی تیر رها شد از فاصله نزدیک، تا انتهای پیکان در بدن فرو می رود. در آن روز ارتب یک تیر سه شعبه را که دارای سه پیکان بود بر کمان نهاده انتظار نزدیک شدن موسس سلسله هخامنشی را می کشید و همین که کوروش نزدیک گردید، گلوی او را هدف ساخت و زه کمان را بعد از کشیدن رها کرد. صدای رها شدن زه، به گوش همه رسید و تمام سرها متوجه درختی شد که ارتب روی یکی از شاخه های آن نشسته بود.


ادامه مطلب


نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 4 مهر 1389 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()

هر وقت که زمین خوردی ، دست کم چیزی از زمین بردار...

--------------------
اگر می خواهید اخلاق کسی را امتحان کنید ، به او قدرت بدهید.

--------------------
حسود فکر می کند که اگر پای همسایه اش بشکند ، او بهتر می تواند راه برود.

--------------------
کسی که کاری نمی کند ، اشتباهی نمی کند و کسی که اشتباهی نمی کند ، چیزی یاد نمی گیرد.

--------------------
ارزش هر کس به اندازه چیزی است که به دنبال آن است.

--------------------
پول بر عاقلان خدمت می کند و بر جاهلان ، حکومت.

--------------------
پرستویی که به فکر مهاجرت است از ویرانی اشیانه نمی ترسد.

یکی میدونه كه دوستش داری، یکی نمیدونه دوستش داری! بیچاره اونی که فکر میکنه دوستش داری!!
---------------------
در زندگی دو چیز است که انسان می تواند به ان دست یابد: اول به دست اوردن آرزوها...و سپس لذت بردن از آنها. خردمندترین انسانها دومی انتخاب می کنند
------------------------------
بی تو هرگز...... با تو... باید ازمامانم اجازه بگیرم!!!
----------------------------
کی چه گلی دوست داره؟
نجار:میخک
دزد:شب بو
قصاب:گل گاو زبون
پارچه فروش:اطلسی
دندون پزشک:مینا
------------------------------
من زندگی را از درختان آموختم ، شکست را پذیرفتم و دوباره جوانه زدم .
------------------------
بعضی عشقا مثل حضرت نوح می مونن ( بعضیا از ترس طوفان میان پیشت)
بعضی عشقا مثل حضرت آدمه ( خوبیش اینه كه اولین عشقته )
بعضی عشقا مثل حضرت ابراهیمه ( باید همه چیزتو قربونی كنی )
بعضی عشق ها هم مثل حضرت مسیحه ( آخرش به صلیب كشیده میشی)
بعضی عشق ها هم مثل حضرت موسی هستن ( تا یه كمی دور میشی یه گوساله میاد جاتو می گیره )
-------------------------------------------

 

www.niktop.com





نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 1 مهر 1389 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()

سلام...

این چه نماینده ایه انتخاب کردین آخه؟!!!خوبه روز رای گیری من نبودم! هی بهش می گم سالگرد وبلاگ کنار درختمون جشن بگیریم ادا در میاره! هرکی پایه  بگه که هم بهمون خوش بگذره و هم به vjها(Vorudi Jadid) نشون بدیم what is 87؟!

نظر بدین ببینیم چی میشه....

آهان!آغاز سال تحصیلی را بر غنچه های علم و دانش تبریک عرض می نماییم!





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 29 شهریور 1389 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()
سلام...
حالتون خوبه؟تابستون خوش می گذره؟دلم برا همکلاسیا یه ذره شده!دیگه چیزی نمونده...
قبل اصل مطلب دوتا نکته می خواستم تراوش کنم...
تو قرآن یه آیه داریم می گه : فلینظر الانسان الی طعامه...انسان باید به غذایش نگاه کند. خوب کتاب هم از جمله غذاهای روحه.باید دقت کنیم که چی داریم به خوردش می دیم. یه نفر می گه هر کتابی ارزش یک بار خوندن رو داره.ولی من باهاش مخالفم.به نظرم بعضی کتابا حتی ارزش یک بار خوندن رو ندارن.باید قبل خوندن، راجع به انتخاب کتابم مطالعه کرد.
و اما نکته ی دوم این که یه مدتیه شیوه ی تهیه ی کتابمو عوض کردم.سعی می کنم حدالامکان بخرم نه این که قرض کنم.به نظرم تا میتونیم باید برای این محصولات فرهنگی پول خرج کنیم.که یه کم بازار کتاب و ... رونق بگیره.ناشر تشویق بشه برا توزیع بهتر، نویسنده ها و فروشنده هام تشویق بشن و جو جامعه به طرف کتاب خوندن پیش بره.
و اما اصل مطلب...
خالد حسینی یه نویسنده ی افغانیه.و ساکن امریکا.محتوای رمان در مورد یک افغانیه که دوران کودکیشو در زمان رژیم سلطنتی افغانستان می گذرونه.بعد که رژیم جمهوری برقرار می شه و بعد حمله ی شوروی و دوران طالبان و حمله ی نظامی امریکا به ترتیب اتفاق می افتن.اما این حوادث سیاسی فقط به عنوان اشاره ی تاریخی و زمینه ی داستان هستن.
درونمایه ی داستان در مورد اختلافات طبقاتی، جدال های قومی و مذهبی، دوستی ها، وفاداری ها، خیانت ها و تفاوت نسل هاست.قلم نویسنده که فوق العاده س. داستان رو هم خیلی شیرین پیش می بره.در کل می تونم بگم کتاب فوق العاده ایه.یه جهان بینی خاص به آدم می ده.مطمئنم از خوندنش لذت می برین.پس تا دیر نشده یه جلد بخرین! و بشینین بخونین که بعد افسوس نخورین تابستونمون تلف شد!
شاد و موفق باشین و قدر با خانواده بودن رو بدونین!(قابل توجه دانشجویان غیربومی!)




نوع مطلب : معرفی کتاب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 16 شهریور 1389 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()
آموخته ام که... تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است

آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند

آموخته ام ... که پول شخصیت نمی خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام ... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم

آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان

آموخته ام ... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

آموخته ام ... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم

آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد




نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 14 شهریور 1389 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()

سلام...

بازم اومدم با یه کتاب خفن!

این کتابو یکی از کسایی نوشته که از نزدیک شاهد وقایع مربوط به انقلاب مشروطه و اتفاقات قبل و بعدش بوده.در واقع یه تاریخه که تو بستر یه رمان بسیار دلچسب و خواندنی ارایه شده.

نسخه ی من 4 جلدیه.از حجم زیادش نترسید، همچین میخکوبتون می کنه که نمی تونین از جاتون بلند شین!

اصل کتاب به زبان ترکی نوشته شده ولی من تا حالا نتونستم نسخه ی اصلشو ببینم.کتابای تو بازارم ترجمه ی فارسی شن.ترجمه ی من" سعید منیری" ه.ازش راضیم!

همه ی وقایعی که شاید جاهای دیگه خوندین تو این کتاب خیلی واضح اومده.علاوه بر تاریخ اون دوره ، جغرافیا و بافت اجتماعی و عقاید مردم و حکومت رو عمدتا در شهر تبریز (قابل توجه دوستان تبریزی!) نشون می ده.داغ داغ بخونین که داره سرد می شه!ازش لذت ببرین...

تابستون خوش بگذره...





نوع مطلب : معرفی کتاب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 19 مرداد 1389 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()

سلام...

امیدوارم تابستون بهتون خوش بگذره...

امروز رفته بودیم جایی،یه چیزی بود شبیه پارک جنگلی.یه پارچه دیدم روش نوشته بود "نمایشگاه کتاب عرفان".با این که تازه از تهران اومده بودم وکتابفروشی های انقلاب و جارو کرده بودم و فکر جیب بابام نبودم بدو بدو رفتم ببینم چی داره.هرچند از همچین نمایشگاه هایی انتظار زیادی نمی شه داشت.رفتم و دیدم یه چادر بر پا کردن دو ردیف میز گذاشتن و روش کتاب چیدن.کتابایی مثل : چگونه با مردگان صحبت کنیم ، احضار ارواح ، دانستنی های ازدواج ، کلی کتاب عکسدار برای گروه سنی الف ، آموزش شنا! ، موفقیت در 24 دقیقه! ، چگونه مادر خوبی باشیم! ،کلی رمان مبتذل دیگه و ... . مبتذل که می گم نه به معنای رایجش که بار اول تو ذهن میاد ، منظورم یه چیزای پیش پا افتاده ی به درد نخور که امروز همه جای جامعه ی مارو گرفته. از موسیقی بگیرین تا مدهای لباس و طرز تفکرات و رفتار آدم های به اصطلاح امروزی.تا این که امروز با دیدن این نمایشگاه و یادآوری خاطراتی که قبلا در این مورد داشتم  دیدم این ابتذال به حوزه ی کتابم رسوخ کرده و چیزایی چاپ می شه که افراد کتاب نخونِ کم حوصله ی پول خرج کنو جذب کنه ، نه این که بخواد چیزی تو این مملکت بسازه. شایدم من توقعم زیادیه ، ولی تو این کشوری که ما زندگی می کنیم و هر جا می شینیم میگیم ما تاریخ داریم ، فرهنگ داریم ، تمدن داریم دیدن همچین صحنه هایی خیلی زجرآوره...

خوش باشین ، فقط خواستم این دلتنگیمو با شما قسمت کنم که یه دفعه دق نکنم!





نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 5 مرداد 1389 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()

به یه دانشجوی پزشکی ورودی 87 تبریز میگن چرا میری سر کلاس؟

میگه به خاطر آنترکتاش...!!!





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 3 مرداد 1389 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()
سلام...
امیدوارم تابستون بهتون خوش بگذره.یه نفر با اسم مهمان نظر گذاشته بود راجع به این كه چرا دیگه معرفی كتاب نداریم.منم به فال نیك گرفتم و با خودم گفتم یه چندتایی كتاب بخونین كه تابستون بهتون بچسبه!
آقای رضا قاسمی اهل نوشتن و موسیقی هستن.دو تا رمان ازشون چاپ شده.بقیه نمایش نامه هستن.الانم مقیم فرانسه هستن.این كتابی كه اسمشو می بینین جایزه ی بنیاد ادبی گلشیری رو هم برده.یه سالی هم انتخاب بهترین كتاب منتقدین بوده،دقیقا نمی دونم چه سالی.
داستان از چند تا فصل تشكیل شده كه هر فصل به اپیزودهای 3،2 صفحه ای تقسیم می شه.چیزی كه موقع خوندن باید حواستون باشه اینه كه جهش های زمانی خیلی اتفاق می افتن.یه جورایی رمزگونه س.نمیشه همینجوری سه سوته قورتش داد!با تامل بخونین و لذت ببرین.واقعا یه شاهكاره.رو جمله هاشم  دقت كنین.بعضی وقتا خیلی عمیق و ادبی هستن.یه یه بار خوندن كه چه عرض كنم 10 بارم بخونین هنوز جا داره.نویسنده خودشو در قید این نمی ذاره كه همه چی رو رك و پوست كنده بگه.راحته.شمایید كه بایدتو زحمت بیفتین.راجع به محتواش چیزی نمی گم تا لوث نشه.
خوش باشین...




نوع مطلب : معرفی کتاب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 27 تیر 1389 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()

سلام...

باز هم خبر درگذشت یکی از نزدیکان دوستانمان ما را به یاد خودمان انداخت و این که همه روزی خواهیم رفت.

آقای سینا باقی زاده ، خبر درگذشت پدربزرگت امروز ما را بسیار متاثر کرد.

سینا جان ما را در غم خودت شریک بدان...بی شک خداوند روح او را از رحمت خویش سیراب خواهد کرد...

ما همه از خداییم و به سوی او بازمی گردیم...

 





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 21 تیر 1389 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()





نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 31 خرداد 1389 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()

 

 

 





نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 30 خرداد 1389 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()
یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد. این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد. اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند.

روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.
در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود: "این مردان، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند."
دختری که تابلو را خوانده بود گفت: "خوب، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟"

پس به طبقه ی بالایی رفتند …
در طبقه ی دوم نوشته بود: "این مردان، شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند."

دختر گفت: "هوووومممم … طبقه بالاتر چه جوریه …؟"
طبقه ی سوم: "این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند."

دختر: "وای … چقدر وسوسه انگیز … ولی بریم بالاتر." و دوباره رفتند …

طبقه ی چهارم: "این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند. دارای چهره ای زیبا هستند. همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند."

آن دو دختر واقعا به وجد آمده بودند …
دختر: "وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟"
پس به طبقه ی پنجم رفتند …

آنجا نوشته بود: "این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند! از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!"





نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 2 خرداد 1389 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()
می‌گویند زن‌ها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش بسزایی دارند ...

ساعد مراغه‌ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم.
اما وی با بی‌اعتنایی تمام سری جنباند و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!"

گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم. آن هم با قیافه‌ایی حق به جانب.
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت: "خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!"

شدیم معاون وزارت امور خارجه که خانم باز گفت: "خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو ...؟!"

شدیم وزیر امور خارجه و گفت: "فلانی نخست وزیر است ... خاک بر سرت کنند!!!"

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.

تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: "خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی!!!"




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 2 خرداد 1389 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()
شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟

واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم.
هولمز گفت: چه نتیجه میگیری؟
واتسون گفت: از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.
از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد.
از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در محاذات قطب است، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد.

شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت: واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که چادر ما را دزدیده اند!

بله، در زندگی همه ما بعضی وقتها بهترین و ساده ترین جواب و راه حل کنار دستمونه، ولی این قدر به دور دستها نگاه میکنیم که آن را نمی بینیم.




نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 2 خرداد 1389 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر و بالاخره به اینترنت مجهز است.
تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند.
نامه را مینویسد اما در تایپ آدرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد.
در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی، زنی که تازه از مراسم خاکسپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا آشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند.
اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد.
پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را نقش بر زمین می بیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد که در ایمیل نوشته بود :

گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی.
راستش آنها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته. من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم.
همه چیز برای ورود تو رو به راهه. فردا می بینمت.
امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه ...
وای چه قدر اینجا گرمه !!!





نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 2 خرداد 1389 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()


( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic