درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : امیر حسن زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87
مسئولیت مطالب وبلاگ به عهده ی خود نویسندگان می باشد




سلام.

این هایی که می بینید مشهورترین نوابغ ایرانی هستند که در جای جای دنیا مشغول کارند.شاید یادمان بیفتد که هستیم...

امید کردستانی
مدیر بازرگانی، سهامدار و معاون ارشد کمپانی "گوگل" (Google)

انوشه انصاری
موسس و مدیر کمپانی بزرگ "Telecom Technologies" امریکا و اولین زن فضانورد ایرانی

علی دیزایی
از فرماندهان ارشد پلیس لندن (مشاور حقوقی انجمن افسران پلیس لندن)



بقیه اش


نوع مطلب : علمی، متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 آذر 1388 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()

سلام...

حتما می پرسید چرا یه مدتی نبودم با بخش معرفی کتاب.والله آقای طاری مرادی در یک حرکت سه ضرب! تصمیم گرفتن یه کتاب معرفی کنن،ما هم به ناچار عقب نشینی کردیم تا سیل کتاب های معرفی شده بچه هارو غرق نکنه و بتونن با آرامش از این آب بخورن و لذت ببرن...

راستش مردد بودم که این کتابو معرفی کنم یا نه،به همین خاطرم یه کمی دیر شد.

ایشون بعضی کتابارو مجبور شده با اسم مستعار منتشر کنه،با اسم هایی مثل سبزواری،مزینانی،اسلام دوست و ...می دونین که کیو می گم؟

آفرین!

ویژگی نثر دکتر شریعتی اینه که نمی شه یه بخشی از کتابو آورد و از مخاطب انتظار داشت که با اون چند تا پاراگراف به کلیت موضوع پی ببره.به همین خاطر تصمیم گرفتم یه موضوع کلی رو که خودم فهمیدم واسه شمام بگم.

دکتر در این کتاب به دغدغه های ذهنی خودش اشاره کرده،این که تو محیطی که زندگی می کنه متهمه به این که آدمی دیندار و مذهبیه.این که به خاطر اعتقادش مجبوره با خیلی ها بجنگه،از طرفی با اون قشر سنتی مذهبی که دین رو منحصر در آش نذری و گریه برای امام حسین می دونن و از طرف دیگه با اونایی که ادعای مدرنیسم و متجدد بودن دارن و به بهانه تجدد خواهی همه ارزش هارو به دست فراموشی سپردن.

در کل کتاب لذت بخشیه.با خوندنش گذر زمانو احساس نمی کنین.

امیدوارم خوشتون بیاد.

یه مدتیه دیگه هیچ کس تو نظرات کتاب معرفی نمی کنه.چی شده؟منتظر نظراتتون هستم.

دلتون شاد،فکرتون روشن...!

موفق باشید.

 





نوع مطلب : معرفی کتاب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 آذر 1388 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()

سلام خدمت دوستان گرامی،نه به خاطر گرامی بودنشون،به خاطر انتقادات سازنده شون...

نظر به همت دوستان و  ارسال نظرات فراوانی که به مطلب آقای امید داشتند و همچنین ابراز وجود طوفانی! آقای موسوی(اشتباه نشه لطفا، حمیدرضای خودمون) بر آن شدیم تا جوابیه ای خدمت دوستان عرض نماییم.

اولا که یادمان نمی آید کی و چگونه نظرات دوستان را از نعمت خدادادی تایید محروم نمودیم!نظراتی که تایید نشدند به چند دلیل بود:اولا که برخی دوستان یک نظر ثابت را به چندین و چند مطلب ارسال نموده بودند.و تکراری شده بود.ثانیا توهین مستقیم به دوستان عزیز شده بود.

ثانیا این قدرت خدادادی (تایید نظرات)علاوه بر مدیریت نسبتا محترم وبلاگ،در اختیار نویسندگان کاملا محترم نیز می باشد.پس به نظر می رسد دیواری کوتاه تر از دیوار آقای فروغی موجود نبود تا دوستان(حمیدرضا)از آن بالا بروند.نمی دانیم چه هیزم تری به این حمیدرضا هدیه داده بودیم که...

ثالثا این که دوستان ذوق ادبیشان از ذوق پزشکیشان جلو زده ظاهرا تقصیر اینجانب بوده،در همین جا از رییس سازمان ملل،رییس جمهور امریکا،ریاست محترم وزارت بهداشت،خانم دکتر هریزچی،و کلیه دوستان و همکلاسی های محترم کتبا معذرت خواسته می شود و قول بر عدم تکرار این پدیده شوم...

رابعا دوستان مدنظر داشته باشند که همین انتقادات سازنده آقای امید از زیر تیغ فیلتر این جانب رد شده،چرا می گویید تاب نظر مخالف را نداریم؟!

خامسا دوستانی که انتقاد کنند(از نوع سازنده) از نظراتشان استقبال به عمل آمده و در روز فرخنده درخت کاری جوایزی به رسم یادبود به ایشان اهدا خواهد شد.

سادسا دوستون داریم...

سابعا موفق باشید...

ثامنا خداحافظ

تاسعا منتظر انتقاداتتان هستیم...

عاشرا ...





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 19 آذر 1388 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()

به سلامتی درخت!

 نه به خاطرِ میوه ش، به خاطرِ سایه ش.


به سلامتی دیوار!

 نه به خاطرِ بلندیش، واسه این‌که هیچ‌وقت پشتِ آدم روخالی نمی‌کنه.


به سلامتی دریا!

 نه به خاطرِ بزرگیش، واسه یک‌رنگیش.


به سلامتی سایه!

 که هیچ‌وقت آدم رو تنها نمی‌ذاره.


به سلامتی پرچم ایران!

 که سه‌رنگه، تخم‌مرغ! که دورنگه، رفیق! که یه‌رنگه.


به سلامتی همه اونایی که دوسشون داریم و نمی‌دونن، دوسمون دارن و نمی‌دونیم.


به سلامتی نهنگ!

 که گنده‌لات دریاست.



ادامه مطلب


نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 18 آذر 1388 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()

با سلام خدمت همکلاسی های عزیز...

روزی که قرار بود وبلاگ راه اندازی بشه و قالبی براش انتخاب بشه این قالبو انتخاب کردیم،چون از همه خوشگل تر بود!اما به مرور زمان اشکالاتی بروز نمود!

یکی این که خوب ربطی به پزشکی نداره!دیگه این که یواش یواش داره تکراری می شه.

به همین دلیل تصمیم گرفتیم یه فراخوان بزنیم که کسایی که دستی تو نوشتن و طراحی قالب دارن به کمکمون بیان.امیدواریم بچه های با ذوق و با استعداد کلاس دعوتمونو اجابت کنن...

با تشکر...

موفق باشید...





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 18 آذر 1388 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()

"آقای نیكسون! وجود شما آن قدر گرامی و عزیز بود كه در قدوم شما سه نفر از بهترین جوانان این كشور یعنی دانشجویان دانشگاه را قربانی كردند."



«اگر اجباری كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم، همان‌جایی كه بیست و دو سال پیش، «آذر» مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیكسون» قربانی كردند! این سه یار دبستانی كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته اند، نخواستند - همچون دیگران - كوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر كه را می‏آید، بیاموزند، هركه را می‌رود، سفارش كنند. آنها هرگز نمیروند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید» ند. این «سه قطره خون» كه بر چهره ی دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. كاشكی می‏توانستم این سه آذر اهورائی را با تن خاكستر شده ام بپوشانم، تا در این سموم كه می‏وزد، نفسرند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.» دكتر شریعتى‏





نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 16 آذر 1388 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()
كتاب تاریخ را باز می كنم.ناگهان سرم گیج می رود.نور خیره كننده ای از صفحات آن تابش می كند.مجبورم چشمانم را ببندم.پاهایم از زمین كنده می شوند.دنیا دور سرم می چرخد.حس می كنم بیهوشم.اما نه،سختی زمین را زیر پاهایم احساس می كنم.خدایا!این كفش ها چیست؟این جا كجاست؟این ها كیستند؟از لباسشان پیداست كه عربند.آن چشمه چیست؟مگر در عربستان هم چشمه پیدا می شود؟مردم جهاز شترانشان را كجا می برند؟چه خبر است؟ببخشید،ببخشید،اینجا كجاست؟با تعجب نگاهی به سر تا پایم   می اندازد.مگر نمی دانی؟پس اینجا چه می كنی؟اینجا غدیر خم است. مردم از همه طرف می آیند.كسانی كه عقب تر بودند و كسانی كه جلوتر رفته بودند.مردی روی جهازها كه روی هم انباشته شده اند می رود.سخنش رابا نام خدا شروع می كند.كلمات نامفهوم است.هر از گاهی كلماتی می شنوم.ای مردم !سزاوارتر بر مومنان از خود آن ها كیست؟...من كنت مولاه فهذا علی مولاه... خورشیدی بالای تل جهازها ایستاده.     نمی توانم ببینم.صدای بلندی به گوش می رسد:تبریك می گویم.تبریك می گویم.تو امروز  مولای من و هر مرد و زن مومن گشتی...همه به طرف جهازها هجوم می برند...انگار خورشید دارد روی سرم فرود می آید...مثل این كه بیهوشم...اما نه...

ادامه مطلب


نوع مطلب : روزنوشت، ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 14 آذر 1388 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت می خواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت می کرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.

نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و با بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!

نجار یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او می دانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش می برد.

این داستان ماست. ما زندگیمان را می سازیم. هر روز می گذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که می سازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه می فهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم. اگر چنین تصوری داشته باشید، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود می کنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست. شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده می شود. یک تخته در آن جای می گیرد و یک

دیوار برپا می شود. مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.





نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 14 آذر 1388 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()
سلام...
یه موضوعی هست كه مدت ها س ذهنمو مشغول كرده.موسیقی اذیتم می كنه!باورتون می شه؟موسیقی ای كه آرامش روح و روانه به سوهان روحم تبدیل شده.می گین چرا؟خدا رحمت كناد اون پدرآمرزیده ای رو كه این اسباب بازیو داد دست بچه ها.حالام ما باید جورشو بكشیم.
نمی دونم حدس زدین یا نه،به اونایی كه حدس زدن تبریك می گم،بقیه م عجله نداشته باشن تا بگم.
از وقتی اومدیم دانشگاه همه جا،جدی می گم،همه جا.اغراق نمی كنم.تو سرویس رفت و برگشت،تو كریدورای خوابگاه،تو اتاقا،تو دانشكده و خلاصه همه جا یه جوون دانشجوی خوش تیپ و خوش هیكل و خوش سیمارو می بینی كه یه گوشی تلفن همراه ناقابل گرفته دستش و داره بقیه رو از این هدیه خداوند مستفیض می كنه.یعنی موسیقی...
یكی نیست بگه آخه پدر آمرزیده،دده ن یاخجی،ننه ن یاخجی...تو رو خدا...آخه بقیه م حق دارن...موسیقی كه دیدنی نیست بخوایم چشامونو ببندیم.خدا واسه گوشامون(متاسفانه یا خوش بختانه!)كركره نذاشته كه هر موقع دلمون خواست كركره شو بكشیم.
اگه خیلی دوست داری،خیلی احساس نیاز می كنی بهش،نمی تونی بدون اون زندگی كنی،خوب،و خداوند hands free را آفرید.الحمد لله كه همه گوشیا از این آفریده خداوند بهره مندن.بذار تو گوشت و حالشو ببر...
بابا والله،بالله،دیگه نمی دونم به چی قسم بخورم،موسیقی یه پدیده شخصیه.یه چیزی خونده بودیم در مورد تفاوت های فردی گونه ها،همونه!موسیقی مورد علاقه هر فردی با اون یكی فرق داره.
پس خواهشا یه كمی هم به حقوق بشر احترام بذاریم(وطنیش می شه حق الناس!)
اگه تو خوشت می آد دلیل نیسكه بقیه م خوششون می آد.
من خودم كه سعی می كنم رعایت كنم...
پیش به سوی دنیایی كه نه بمب افكن داره نه خمپاره...(ربطشو نپرسین كه خودمم نمی دونم،فقط می دونم چیز خوبیه...)
شاد باشین و نهایت استفاده رو تز تعطیلات ببرین....
دوستون دارم،خداحافظ...



نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 14 آذر 1388 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()

اگه خوابگاه گلستانو ندیدین خوب ببینین:





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 11 آذر 1388 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()

سلام...

قضیه از این قراره که دوستامون تو بهزیستی(چهارراه ابوریحان) یه مراسم گرفتن. کار خیره.قراره اطلاع رسانی بکنن و اونایی که تمایل دارن برن اونجا کمک های نقدی و غیر نقدی خودشونو اهدا کنن و همون جا بدن به بهزیستی.

متنی رو که بهم دادن تو ادامه مطلب گذاشتم.اگه دوست داشتین ببینین و به اونایی که ندیدن بگین.

موفق باشین...



ادامه مطلب


نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 11 آذر 1388 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()
یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن.
وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم!
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:
چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم
فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه.
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
این خیلی رمانتیكه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد
بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.
فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!

نتیجه اخلاقی :
مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند !




نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 9 آذر 1388 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()

سلام...

هر چند دیره ولی عیدتون مبارک...

هفته جدید،با یه کتاب جدید...

در پی تاملاتی که انجام دادیم و همچنین در پی تهدید به مرگ شدنمان (فقط به خاطر وبلاگ نویسی!تورو خدا باورتون می شه؟!)عجالتا تصمیمی اتخاذ نمودیم مبنی بر نپیچیدن به پر و پای دوستان(بعضیا!)! و مدتی در لاک خود فرو رفتن!و برای اثبات این ادعا این هفته یک کتاب فلسفی معرفی می کنیم...(به قول آتا بابا:سوزی آت یره،سوز صابی گوتوسون!)

اسم کتاب "دنیای سوفی"ه.اصل کتاب به نروژیه که آقای حسن کامشاد کتابو از روی نسخه انگلیسی ترجمه کرده.به نوعی می شه گفت کتاب آموزش فلسفه برای افراد مبتدیه.می خواستم عنوان پستو بذارم "برای علاقمندان فلسفه و کسانی که نمی دانند فلسفه چیست!"که منصرف شدم.

کتاب به هیچ وجه خسته کننده نیست،تو بستر یه داستان خیلی جالب این آموزش اتفاق می افته.

قسمتی از کتاب:خرگوش سفیدی از کلاه شعبده باز بیرون می آید.از آنجا که خرگوش بی اندازه بزرگ است این شعبده بازی میلیاردها سال طول می کشد.آدمیزاد در نوک موی نازک این خرگوش چشم به جهان گشود،و به همین جهت از ناممکنی این تردستی حیران است.ولی رفته رفته که پا به سن می گذارد از موها پایین و پایین تر می خزد.و در همان جا باقی می ماند...فیلسوف کسی است که خطر زندگی در نوک موها را به جان می خرد...

امیدوارم همه مون اون بالاها بمونیم و پایین نیایم...





نوع مطلب : معرفی کتاب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 8 آذر 1388 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()
روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.
ناگهان از بین دو اتومبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد!
مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.
پسرک گریان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر فلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب کند.
پسرک گفت: "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم".
"برای اینکه شما را متوقف کنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده کنم".
مرد بسیار متاثر شد و از پسر عذر خواهی کرد. برادر پسرک را بلند کرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گرانقیمتش شد و به راهش ادامه داد ...

نتیجه اخلاقی :
خدا در روح ما زمزمه می کند و با قلب ما حرف می زند. اما بعضی اوقات زمانی که وقت نداریم به ندای قلبمان گوش کنیم، او مجبور می شود بگونه ای عمل کند که شاید به مزاقمان خوش نیاید ... در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب کنند !




نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 5 آذر 1388 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()
توی اتاق رختكن كلوپ گلف، وقتی همه آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمكت شروع میكنه به زنگ زدن.
مردی كه نزدیك موبایل نشسته بود دكمه اسپیكر موبایل رو فشار میده و شروع می كنه به صحبت
بقیه آقایون هم مشغول گوش كردن به این مكالمه میشن ...
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی كلوپ هستی؟
مرد: آره !
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم
اینجا یه كت چرمی خوشگل دیدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره!
زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید ۲۰۰۶ رو دیدم... یكیشون خیلی قشنگ بود قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی كن ماشین رو با تمام امكانات جانبی بخری !
زن: عالیه. اوه یه چیز دیگه، اون خونه ای رو كه قبلا میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی !!!
زن: خیلی خوبه. بعدا می بینمت عزیزم. خداحافظ
مرد: خداحافظ
بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی كه با حسرت نگاهش میكردن میندازه و میگه: كسی نمیدونه كه این موبایل مال كیه ؟!

نتیجه اخلاقی :
هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین !




نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 5 آذر 1388 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()

همه چیز چینی دیده بودیم به جز استدلالش!ببینید:





نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 4 آذر 1388 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()


( کل صفحات : 7 )    ...   2   3   4   5   6   7   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic