تبلیغات
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87 - مطالب پریزاد ورقایی
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : امیر حسن زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87
مسئولیت مطالب وبلاگ به عهده ی خود نویسندگان می باشد




قتل ،تنها "قتل نفس" نیست

می توان 

عشقی را به قتل رسانید

و اسمش را گذاشت 

"منطق"

می توان

احساسی را به قتل رسانید

و اسمش را گذاشت

 "آینده نگری"

می توان

جوانه ی هنری را به قتل رسانید

و اسمش را گذاشت

"مذهب"

می توان حقی را به قتل رسانید

و به راحتی گفت

"در این زمانه،لازم است"!

هر چند

بیشتر قتل ها

جرم حساب نمی شوند

ولی یادمان باشد

قتل،تنها "قتل نفس" نیست.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 31 مرداد 1391 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()

شاه راه هایی که بیراهه می روند بی شمارند

کوره راهی که به تو می رسد  , یگانه

آیا

کدامین دست معجزه ات

ما را از این پیچ در پیچ بی انتها

به آن عدم  راه

خواهد کشانید؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 14 خرداد 1391 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()
کاشکی آن چشم های عزیزت 
اگر اشک بریزند 
فقط از خرد کردن پیاز باشد!
 
و تو اگر امر کنی من هر روز
این چند کیلومتر را تا خانه مان می آیم
پیاز ها را خرد می کنم و برمی گردم
تا که آن چشم های مهربان 
دیگر هرگز اشکبار نشوند!
 
روز مادر مبارک  




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()

عادت مکن 

به لجن زار

به بوی گند 

بوی گند دستان برادری که به خون برادر آغشته اند

عادت مکن 

به نگاه سنگین یتیمی که بر تکه نان در دست توست

عادت مکن 

به صدای فریادهای غرق شدن 

 به صدای شکستن دل ها,

خرد شدن غرور ها

 

به یقین آن جشنی زندگی کن

که روزی در ان همگان  با  لباس یکسان دعوت خواهند شد

***

حتی اگر سرکشی رسوایت کند

تو را به خدا

عادت مکن

 





نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()
جنگ
جنگ غضبناک آنان که از بی چادری در خانه مانده اند
با آنان که با وجود بی چادری بیرون آمده اند
جالبش آنجاست که گروه اول آنقدر از دست گروه دوم عصبانی هستند که گاه
بی چادری خود را فراموش می کنند:
برای "جنگ" بیرون می زنند
!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 14 اسفند 1390 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()
عاشق آن غمی  هستم
که خود خواسته
با دوری از شادی های سطحی به دل می نشیند
آن شادی که با جشن و خود نمایی و "اول" شدن متولد
و با عزا و کنایه و "شکست" زایل شود
به اندازه ی ایمان هنگام سختی ها
دروغین است  




نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 15 بهمن 1390 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()
از قشنگی های گناه کردن و اشتباه  است
که دیگر به گناه کردگان با چشم بد بودن و "اخ" بودن نگاه نمی کنی
(البته اگر با خود رو راست باشی)
زنده باد همه آنان که صاف و ساده و صادقانه, گناه و اشتباه می کنند
و صاف و ساده و صادقانه, گناه و اشتباه دیگران را قبول




نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 25 دی 1390 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()

این شعر از مهدی اخوان ثالث به نظرم بسیار زیبا اومد. در این زمانه، بر این زمین،خوشا به حال گرگها،خوشا گرگ بودن...

.

هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابر ساکت و خاکستری رنگ

زمین را بارش مثقال ، مثقال

فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ

سرود کلبه ی بی روزن شب

سرود برف و باران است امشب

ولی از زوزه های باد پیداست

که شب مهمان توفان است امشب

دوان بر پرده های برفها ، باد ،

روان بر بالهای باد ، باران

شب توفانی سرد زمستان...

 

آواز سگها:

 

"زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان خشمناک ست

کشد – مانند گرگان – باد ، زوزه ،

ولی ما نیک بختان را چه باک است؟

کنار مطبخ ارباب ، آنجا ،

بر آن خاک ارّه های نرم خفتن ،

چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه

عزیزم گفتن و جانم شنفتن

وزآن ته مانده های سفره خوردن

 وگر آن هم نباشد ، استخوانی

 چه عمر راحتی ، دنیای خوبی ،

چه ارباب عزیز و مهربانی !

ولی شلاق ! این دیگر بلائی ست

بلی ، اما تحمل کرد باید

درست است اینکه الحق درد ناکست ،

ولی ارباب آخر رحمش آید ،

گذارد ، چون فروکش کرد خشمش ،

که سر بر کفش و بر پایش گذاریم

شمارد زخمهامان را و ما این

محبت را غنیمت می شماریم"

 

 .

 

خروشد باد و بارد همچنان برف

زسقف کلبه بی روزن شب ،

شب طوفانی سرد زمستان ،

زمستان سیاه مرگ مرکب

.

 

آواز گرگها:

 

"زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان خشمگین است

کشد – مانند سگها – باد زوزه

زمین و آسمان با ما به کین است

شب کولاکِ رُعب انگیز و وحشی ،

شب و صحرایِ وحشتناک و سرما

بلای نیستی ؛ سرمای پُر سوز ،

حکومت می کند بر دشت و بر ما

نه مارا گوشه ی گرم کُنامی ،

شکاف کوهساری ، سر پناهی

نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان

در آن آسود ، بی تشویش ، گاهی

دو دشمن میدهد ما را شکنجه

برون : سرما ، درون : این آتش جوع

که بر ارکان ما افکنده پنجه

و اینک سومین دشمن که ناگاه

برون جست از کمین و حمله ور گشت

سلاح آتشین

بی رحم بی رحم

نه پای رفتن و نی جای برگشت

بنوش ای برف ، گلگون شو ، بر افروز

که این خون ، خون ما بی خانمانهاست

که این خون ، خون گرگان گرسنه ست

که این خون ؛ خون فرزندان صحرا ست

 درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،

دویم آسیمه سر بر برف ، چون باد

ولیکن عزّتِ آزادگی را

نگهبانیم 

 آزادیم ، آزاد





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 28 شهریور 1390 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()
مکان:سر گلگشت (گلگشت آغزی!)
زمان:چند هفته پیش!
به محل عبور تاکسی ها می رسم. خیابان تقریبا خلوت است.قبل از من یک زن و شوهر میانسال و پیرمردی با لباس های ژنده منتظر تاکسی هستند.حدود 10 دقیقه ای منتظر می مانیم که به این جمع چهار نفره خانمی با آرایش غلیظ اضافه می شود. ۲۰،۳۰ ثانیه بعد از آمدن او یک تاکسی خالی می رسد و با اشاره دست به چپ! می فهماند که به طرف بیمارستان می رود. خانم تازه رسیده می دود و جلو جلوس می فرمایند! زن و شوهر میانسال و من هم پشت می نشینیم. هنوز در عقب را نبسته ام که پیرمرد ژنده پوش می آید و به ترکی با لهجه شهرستانی، و با نهایت درماندگی و غربت از راننده می پرسد ((ببخشید،مسیرتان به بیمارستان امام رضا می خورد؟)) معلوم بود نمی دانست این بیمارستان اصلآ کجا هست! خانم آرایش غلیظ! با تمسخر پوزخند می زند (نمی دانم به لهجه اش،به درماندگی اش،به لباس های ژنده اش، یا به همه) راننده با لحن طلبکارانه ی آشنایی! پاسخ می دهد:((پر شد دیگه،کجا می خوای بیای؟!)) خانم آرایش غلیظ!پوزخندش را به خنده ای تحقیر آمیز تبدیل می کند.(باز نمی دانم به تخریب پیرمرد،به تصور((زرنگی)) خودش،آخر به چی ؟!)
خواستم به او بگویم ((شما حق او را خورده اید بعد از همه ی ما آمدید و قبل از همه سوار شدید.)) خواستم راننده را در جریان بگذارم. خواستم اصلآ خودم پیاده شوم و بگذارم پیرمرد به بیمارستان برود. ولی امان! امان از کم رویی و راحت طلبی و اراده ی سست. امان!
تا رسیدن به مقصد (و با شدت کمتر تا الان!) حرص می خورم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت و چرا ملت کشور ما فرهنگ نداشت (خودم رو از این قاعده مستثنی نمی دونم! من هم متهم ردیف دوم بودم!)
وقتی آن خنده ی تحقیر آمیز و آن حق کشی(هر چند در معیار کوچک)یادم می افته دلم می خواد آن خانم رو پیدا کنم و (با عرض پوزش از جامعه ی پزشکی و جوامع غیر پزشکی!) با مشت دماغ عمل کرده شو بمالم رو صورتش!
تمام!




نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 11 شهریور 1390 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()
با بی اعتنایی تمام رفت. پشت سرش گفتم:((برگرد،کامل نبستی!)) به گمانم نشنید. به ناچار صدایم را بلند تر کردم:((کجا؟!بیا اینو ببند!)) ولی انگار حواسش سر جایش نبود. صدای چکه هایم را بلند تر کردم،حتی نگاهی هم نکرد.
((چه فرقی دارد مکان عمومی باشد یا خانه ی خودت؟ گیرم با چند قطره ای که تو سبب هدر رفتنشان میشوی هیچ چیز عوض نشود. نه هزینه ای تحمیل شود،که می شود،نه صرفه جویی شود،که آن هم می شود؛خودت چی؟! وقتی به شکوه پاکترین نعمت خدا بی توجهی می کنی،از خودت شرمنده نمی شوی؟! آهای،برگرد!))
نه،مثل اینکه آدم ها سال هاست که دیگر زبان آب را نمی فهمند.




نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 12 مرداد 1390 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()
شرمم باد ای حسین! مرا شرم باد که تو را تنها گذاشتم،در دشت کربلا،در زندان،در تنهایی هایت، در شکنجه گاه، پای چوب اعدام... شرم باد مرا، که از چهارده قرن پیش،نه،از پیشتراز آن ،تا به امروز ,تو را هر لحظه و هر زمان تنها گذاشتم،مبادا آرامش پستم به هم بخورد... به آن خداوندی که تو نزدیکشی و من خود "حجاب میانه " شدم بگو،باران آگاهی بر دل جاهلم بباراند ،تا برای گریستن به حال بی شهامتی و ره باطل پیمودن خود،منتظر دهم محرم نباشم.یا آنکه اگر طلبم کردی، آنچه را حق مسکین در سفره ام است خرج سفر به خارج از وطنم نکنم؛ مگر نه آنکه "کل ارض" کربلاست؟! مگر تهران و تبریز و ... هم جز آن "کل ارض" نیستند؟! مگر نه آنکه تو،خود،مظهر حق و حقیقتی؟ پس نه آنکه من با هر دروغ،با هر ریا، با هر  پایمال کردن حق،با هر گردن نهادن بر حرف زور،با هراعتراض نکردن به زورگو  به تو خیانت کرده ام؟! وای بر من...
شرمم باد از این بی غیرتی هر روزم،ای حسین مظلوم،حسین جانم،حسینا!




نوع مطلب : تلنگر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 2 مرداد 1390 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()
 گاه
چیز هایی هستند
که از چشمان تو
پوشیده و پنهان می نمایند
گاه
چیز هایی را که نمی بینی ,می خواهی
و چیز هایی را که نمی خواهی ,می بینی
اشک در چشمانت حلقه می زند،
وقتی که  می فهمی، با تمام وجود می فهمی
که هرگز، آری، هرگز
آنچه را که باید حقیقتا
در لام های تک یاخته ببینی نخواهی دید
!




نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 13 دی 1389 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()

و شعری زیبا از دکتر علی شریعتی که زیاد هم بی ارتباط با این روز های ما نیست ...

 

میخواهم  بگویم ......

فقر  همه جا سر میكشد .......

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ......

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ......

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند ......

فقر ، كتیبهء سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر ،  همه جا سر میكشد ........

                    فقر ، شب را " بی غذا  " سر كردن نیست ..

                  فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر كردن است





نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 22 آبان 1389 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()

Chris de Burgh رو که میشناسین؟ the road to freedom  یکی از لیریک هاشه که من خیلی دوست دارم.ترجمش تقدیم به همه پدران و مادران شهیدان زنده و پاک روان ...



ادامه مطلب


نوع مطلب : English، متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 15 اسفند 1388 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()

بلبل را ببین که حتی در قفس هم می‌خواند.

پروانه را ببین که حتی با وجود کوتاهی عمر، از پرواز دست نمی‌کشد.

طاووس را ببین که زشتی پاهایش، افسرده‌اش نساخته.

زرافه را ببین که هرگز گردن‌کشی نمی‌کند.

کرم را ببین که بی‌دست و پا بودنش، او را از حرکت باز نداشته.

جغد را ببین که شب‌ها چگونه به مراقبه مشغول است.

عقاب را ببین که چگونه چشمانش را به هدفش دوخته است.

سگ را ببین که تو نجس می‌خوانیَش اما او به تو وفادار مانده.

گوسفند را ببین که چگونه قربانی خوشی‌ها و ناخوشی‌های توست.

زنبور را ببین که چگونه از گل شهد برمی‌آورد و از دشمن دمار.

لاک‌پشت را ببین که چگونه شجاعانه به جای لاک دیگران در لاک خود پنهان شده.

پشه را ببین که چگونه غرور و عظمت تو را در هم می‌شکند و خشم نهفته‌ات را بیرون می‌ریزد.

ماهی را ببین که چگونه سودای کرمی کوچک او را به دام می‌اندازد.

اسب را ببین که چگونه از روی نجابت به ولی نعمت خود خدمت می‌کند.و



ادامه مطلب


نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 14 اسفند 1388 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()
 چند روز پیش رفتم سراغ چیزایی که دوران دبیرستان میخوندم(یادش به خیر!) بینشون بعضیا انقدر روم تاثیر داشتن که قدر نشناسی میشه اگه هر از چند گاهی یادی ازشون نکنم.مثل ۲ تا داستان کوتاه از O Henry :
 The last leaf (سفارش مخصوص برای افسرده ها !) و after 20 years (توصیه عالی برای دل شکسته ها!)
هر ۲ رو میتونین از unternet  بخونین.
(قابل توجه بچه درسخون ها :هر کدوم بیشتر از ۱۵ دقیقه وقت گرانبهاتون رو نمیگیره)



نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 6 اسفند 1388 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2