تبلیغات
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87 - مطالب نازنین هژیر
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : امیر حسن زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87
مسئولیت مطالب وبلاگ به عهده ی خود نویسندگان می باشد




جلسه 10 صفحه 3:
 2 سطر آخر صفحه نوشته شده PGF2 در هر سلولی بر حسب نوع آنزیم به سایر پروستاگلاندین ها تبدیل می شود ... اما در جزوه 85 نوشته شده PGH2 به سایر پروستاگلاندین ها تبدیل می شود.
 
جلسه 10 صفحه 6:
پاراگراف آخر: carbaprost در عرض 20 ساعت سبب سقط میشود(در جزوه 20 دقیقه نوشته شده که 20 ساعت صحیح است)




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 2 شهریور 1390 :: نویسنده : نازنین هژیر
نظرات ()

یكی بود یكی نبود، یك بچه كوچیك بداخلاقی بود. پدرش به او یك كیسه پر از میخ و یك چكش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یك میخ به دیوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ی بعد كه پسرك توانست خلق و خوی خود را كنترل كند و كمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی كه به دیوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصبانی شدن خودش را كنترل كند تا آنكه میخها را در دیوار سخت بكوبد.

بالأخره به این ترتیب روزی رسید كه پسرك دیگر عادت عصبانی شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری كرد. پدر به او پیشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزی كه عصبانی نشود، یكی از میخهایی را كه در طول مدت گذشته به دیوار كوبیده بوده است را از دیوار بیرون بكشد.

روزها گذشت تا بالأخره یك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری كه میخها بر روی آن كوبیده شده و سپس درآورده بود، برد .

پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی كه در دیوار به وجود آورده ای نگاه كن !! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود.

پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گویی مانند میخی است كه بر دیوار دل طرف مقابل می كوبی. تو می توانی چاقویی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یك زخم فیزكی به همان بدی یك زخم شفاهی است.

دوست ها واقعاً جواهر های كمیابی هستند ، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند»

این هفته ، هفته دوستیابی ملی است، به دوستانتان نشان دهید چقدر برای آنها ارزش قائل هستید.

یك نسخه از این نوشته را برای هركسی كه او را بعنوان دوست می شناسید بفرستید، حتی اگر آنها را برای دوستی كه خودش این متن را برای شما فرستاده است، بفرستید. اگر مجدداً این متن به خودتان بازگشت ، بمعنای آن است كه شما در یك دایره ای از دوستان خوب قرار گرفته اید...

شما دوست من هستید و من به شما افتخار می كنم.

 

لطفاً اگر من در گذشته در

 

 دیوار شما حفره ای ایجاد

 

 كرده ام مرا ببخشید





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 20 آذر 1388 :: نویسنده : نازنین هژیر
نظرات ()

كوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله ام از خدا پر نشود بر نخواهم گشت. نهالی رنجور و كوچك كنار راه ایستاده بود. مسافر با خنده ای رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زیر لب گفت: ولی تلخ تر آن است كه بروی و بی رهاورد برگردی. كاش میدانستی آنچه در جستجوی آنی، همین جاست. مسافر رفت و گفت یك درخت از راه چه میداند، پاهایش در گل است. او هیچگاه لذت جستجو را نخواهد یافت.

و نشنید كه درخت گفت: من جستجو را از خود آغاز كرده ام و سفرم را كسی نخواهد دید، جز آن كه باید. مسافر رفت و كوله اش سنگین بود. هزار سال گذشت. هزار سال پر پیچ و خم، هزار سال بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتدای جاده رسید، جاده ای كه روزی از آن آغاز كرده بود. درختی هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید. مسافر درخت را به یاد نیاورد اما درخت او را می شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله ات چه داری، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده ام كوله ام خالیست و هیچ چیز ندارم. درخت گفت: چه خوب، وقتی هیچ چیز نداری همه چیز داری. اما آن روز كه میرفتی، در كوله ات همه چیز داشتی، غرور كمترینش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله ات جا برای خدا هست و قدری از حقیقت را در كوله ی مسافر ریخت. دست های مسافر از اشراق پر شد و چشمانش از حیرت درخشید و گفت:هزار سال رفتم و پیدا نكردم و تو نرفته این همه را یافتی!

درخت گفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم. و نور دیدن خود دشوارتر از نور دیدن جاده هاست...





نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 17 آذر 1388 :: نویسنده : نازنین هژیر
نظرات ()

زندگی یك هنر است

                       هنر زیستن اندر شادی

                                                    هنر خم نشدن در سختی

                                                                             هنر چاره نمودن بر درد

 

                                     میتوان بود چنین،میتوان كرد چنان

                                  باید این شیوه بیاموخت ز تدریس زمان





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 12 آذر 1388 :: نویسنده : نازنین هژیر
نظرات ()