تبلیغات
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87 - مطالب حمید آقا
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : امیر حسن زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87
مسئولیت مطالب وبلاگ به عهده ی خود نویسندگان می باشد




مطلبی بود که خودم خوشم اومد گفتم شاید خوشتون بیاد
 
 گاو ما ما می کرد
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند
.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند
.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد
.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند
.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند
.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد
.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 25 دی 1391 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()
سلام. امیدوارم همگی خوب باشید! من خیلی وقت بود مطلبی ننوشته بودم! وبلاگمون دیگه کمتر شبیه وبلاگ یک ورودیه با صفا وشادابه و این خوب نیست!!! مطلبی بود که به نظرم جالب اومد و نوشتم که شاید بی ربط نباشه!!!
 موشی در خانه ی صاحب مزرعه تله موشی دید!  به مرغ-خر-گاو-گوسفند خبر داد و همه گفتند تله موش مشکل توست و به ما ربطی نداره!!!
ماری در تله موش افتاد و زن صاحب مزرعه را گزید! از مرغ برایش سوپ درست کردند!
گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند!
خر را برای حمل جنازه زن داغ کردند!
گاو را برای مراسم ترحیم کشتند!
و در این مدت موش از سوراخ نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربطی نداشت فکر میکرد!!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 24 دی 1391 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()

توکه رفتی ورق برگشت

توکه بودی چه خوب میگذشت

حالا از مال این دنیا نهی داریم گرو هشت

توکه بودی دلم خوش بود

اگه تنهای ناخوش بود

توکه بودی منم بودم حالا نیستیکه نابودم حالا نیستیکه نابودم!!!!

به این روزا بگو قهرم باهاشون

 نمیتونم بیفتم پابه پاشون

توکه نیستی غمی داره نگاشون

چقدر دیر میگذره اون لحظه هاشون





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 4 دی 1390 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()

 خدا را شکر که رعیت زاده ایم و میخواهیم رعیت بمانیم.از مزایای رعیت بودن این است که:

اصلا غصه ی این را نمیخوری که چرا فلان لباس را در فلان مجلس پوشیدم و فلان چیز را در فلان جا: چون تنها یک نوع لباس داری.

اصلا به این فکر نمیکنی که چرا دکتر فلانی ما را در فلان مراسم تحویل نگرفت: چون فی نفسه در چنین مراسماتی دعوت نمیشوی.

اصلا فکر این را نمیکنی که چرا عموها و دائی هایت دکتر و مهندس و ... نیستند: چون تو هم اشتباهی دکتر شدی و دکتر شدن حق دکترزاده ها و مهندس زاده هاست و صد البته به صداقت عموها و دائی هایت افتخار میکنی.

اصلا به این فکر نمیکنی که چرا باید جشن فارغ التحصیلی اینطوری و آنطوری باشد: چون اصلا مهمانی نداری که برای جشن دعوتش کنی و این اربابانند که در فکر آبروی اربابی خویشند.

اصلا از این ترس نداری که حرفت را بزنی ون این قانون رعیت بودن است. چیزی برای از دست دادن نداری و این اربابانند که هیچ کس را بر نمیتابند ،ولی از ترس خود را در لباس های اعیانی ، والا جلوه میدهند.

اصلا دغدغه ی فردا را نداری، چون فردا با تلاش خودت ساخته میشود و چراغها را در هر جائی بخواهی روشن میکنی . از این واهمه نداری که مبادا چراغت در باغ ارباب دیگری روشن شود.

از انجام هیچ کار و تلاشی ابائی نداری چرا که رعیت هستی و در قانون طبیعت تو مستحق کار هستی و ارباب مستحق آقائی.

میتوانی تصمیم بگیری که رعیت خوبی شوی و ارباب ها هر چه گفتند چشم بگوئی تا شاید از ریزه خواری آنها تو هم ادای ارباب بودن درآوری.(که آن موقع خاک بر سرت)

و میتوانی سر خم نکنی و تو را انگ ((عقده ای)) بودن بزنند . زمین و زمان را از بدی رعیتی چون تو پرکنند. همه را بترسانند که این رعیت ، رعیت بدی شده است.

شاید امروز نتوانم ؛ ولی مطمئنم که روزی میتوانم و می خواهم:

میخواهم؛ هیچ اربابی نباشد و هیچ کس نادانی خود را ((اعیانی)) فرض نکند و به خود اجازه ی توهین و تحقیر دیگران را ندهد.

از هر چه ارباب و اعیان و این مزخرفات است بدم میآید و دوست دارم شکستن تمام این واژه ها را ببینم . (هر چه تلاش دارم در جهت نیل به این هدف به کار میبندم و دوباره حتما ما را عقده ای مینامند. بنامند!!)

((خدا را شکر که رعیت زاده ایم و میخواهیم رعیت بمانیم))





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 تیر 1390 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()

سلام

راستش یک مطلب جالب دیدم که احساس کردم اگه تو وبلاگ بنویسم همه خوششون بیاد و اما ادامه ی مطلب

یک روز یک خانوم دکتری می خواست بره مسافرت و بعد از خرید بلیط راهی فرودگاه میشه. از اونجایی که گرسنه ش بود میره یک بیسکویت میخره و میذاره تو کیفش تا بخوره! میره میشینه روی صندلی و بعداز یک صندلی خالی رو صندلی بعدی ا مرد نشسته بود!!! دختره بیسکویتو از رو صندلی خالی بر میداره و باز میکنه تا بخوره!!! مرد به دختر نگاه میکنه و یک لبخند میزنه !! بعد دستشو دراز میکنه و از بیسکویت به ازای هر بیسکویت که دختر بر میداره یکی بر میداره! ومیخوره!! دختره تو دلش به مرده کلی فحش میده و توهین میکنه که عجب آدم پر روییه و مرد با لبخند و شادی به دختر نگاه میکنه!!! وقتی به بیسکویت آخر میرسن مرد بر میداره و نصفش میکنه بعد نصفشو میده به دختره و نصفشو خودش میخوره!!!

بعد دختره که اعصابش از مرده خراب بود مبره سوار هواپیما میشه بعد از پرواز دستشو دراز میکنه تا از کیفش کتابشو در بیاره که میبینه بیسکویتش تو کیفشه و متوجه میشه خودش با پر رویی بیسکویت مردو باز کرده و خورده ولی مرده با صبوری و لبخند ازش استقبال کرده؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

 پس یادمون بمونه 4 چیز هیچ وقت جبران نمیشه و به عقب بر نمی گرده: 1: زمانیکه میگذره.          

2: گلوله ای که از تفنگ شلیک میشه

3: فکرها و توهین هایی که از ذهنمون میگذره!!!

4:سنگی که به شیشه میخوره وشیشه رو میشکنه





نوع مطلب : تلنگر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 22 خرداد 1390 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()

دلم گرفته از این مردمان تکراری

                   از این زمین و از این آسمان تکراری

                                          دوباره طعنه به من می زنند آدم ها

                                                             دلم گرفته ازاین دشمنان تکراری

رفیق حق رفیق به جا نمی آرد

                ولی خوشم به همین دوستان تکراری

                                  دوباره چشم تو قصدش شکار قلب من است

                                                         چقدر خسته ام از داستان تکراری

دوباره کوچه ی معشوقه ها شلوغ شده

                 دوباره کوچه پر از عاشقان تکراری

                                آهای مرگ کجایی که بر سرم زده است

                                              هوای رفتن از این کهکشان تکراری

                                 مرا ببر به تماشای بادبادک ها

                                  دلم گرفته از این مردمان تکراری





نوع مطلب : هنری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 3 خرداد 1390 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()

      صفایی ندارد ارسطو شدن                 خوشا پر کشیدن پرستو شدن

سلام

با دلی آکنده از درد و لبریز از حس انسان دوستی  دوست دارم با همه ی کسانیکه این نوشته رو می بینن حرف بزنم!!!

اولش می خوام که اگه نظری میدین دور از ادب  نباشه!!! خواهشا

اولش می خوام بدونم چطوری میشه که 1 انسان به راحتی از کنار عکس ها-نوشته ها-فیلم هایی که دلالت بر آدم کشی و بی رحمی میکنه آسون رد بشه؟؟؟؟

جریانی که نه وابسته به تفکرات حزبی و سیاسیه نه حتی بستگی زیادی  به دین و اعتقادات آدم داره!!! کمی آزادگی و مروت میخواد ولا غیر....

واقعا برام عجیبه که دیروز تو آمریکا و استرالیا به خاطر جنایات آل خلیفه وآل سعود تو بحرین مردم اعتراض وتجمع میکنن با اینکه حتی مسلمونم نیستن ولی ما هر روز و حتی دیروز با اینکه اطلاع رسانی شده بود و کلاس ها هم تعطیل بودن تو دانشکده نشستیم و حتی کمترین زحمتی به خودمون ندادیم که 200متر پیاده روی کنیم و حداقل کاریکه میشه واسه این مردم کرد یعنی 30دقیقه تجمع و اعتراض به این جنایات نکردیم!!!

البته خیلیا اومدن و جای ما رو گرفتن و تکلیف ادا کردن حتی  برا کمک به مردم مظلوم واسه رفتن به بحرین هم اسم نویسی کردن ولی از دانشکده هایی که وقتی حرف می زنیم میگیم از ما پایینن!!! آخه ما دکتریم!!! ولی اونها بیدارن؟؟؟ از دانشکده ما هم اومدنا ولی کم 40-50نفر

ما چرا اینقدر بی تفاوت شدیم؟؟؟ چرا ساده از کنار محاکمه کادر پزشکی بیمارستان بحرین رد میشیم و نمی بینیم ظلم رو که حتی واسه معالجه کردن مردم باید تو بحرین جواب داد!!! قتل بچه هاو زنان باردار و... حتی اگه وطن پرستیمو کمی بینش سیاسی داریم چرا نمی فهمیم که بحرین از لحاظ استراتژیک چقدر واسه ما مهمه؟؟؟ چرا نمیبینیم تهدید عربستان به حمله ی نظامی به ایرانو!!! در ضمن ستاد بیداری اسلامی از تمامی کشور های عربی و بیداری اسلامی در منطقه دفاع کرده و میکنه نه فقط بحرین.

خداییش اگه امام زمان بیاد به ندای هل من ناصر ینصرنی لبیک میگیم !!با این کوتلگی شخصیت که قدمون فقط به دیدن خودمون قد میده!!؟؟؟

کاش فقط کمی روح انسانی داشتیم که حداقل به کسانیکه بیدارن تهمت نمی زدیم!!! پیمان جان کاش من هم مانند تو قدمی بر می داشتم...

 





نوع مطلب : تلنگر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()

به نام خدا

سلام

امید وارم حال همه ی بچه های ورودی خوب باشه! من با اطلاع یكی از دوستام متوجه شدم با ایمیل من بهش ایمیل زده شده در حالی كه بنده بی اطلاع بودم! بعد كه ایمیلمو چك كردم فهمیدم یك نفر كاملا حرفه ای پسورد منو گیر آورده و از طرف من به چند نفر از دوستام ایمیل زده و...

خواستم فقط بگم اگه تو این 4-3 ماه اخیر با ایمیل من به كسی پیغامی صادر شده من كاملا بی اطلاعم و از صمیم قلبم عذر خواهی می كنم!!! 

البته چند بارم با نام حمیدآقا تو وبلاگ ورودی واسه دوستان نظر گذاشتن كه امیر حسن زاده هم  تو جریانه و من بی اطلاعم

 





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 15 فروردین 1390 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()

گویند روزی جك در خواب دید كه دارد از لوبیای سحر آمیز پایین می آید و غول پشت سر او با عجله با گرز سنگی او را دنبال میكند وقتی به زمین رسید مادرش با گریه وترس فریاد می كشید كه جك تنه ی لوبیا رو قطع كن و جك با استرس مشغول به تبر زدن به تنه ی لوبیا شد و لوبیا را قطع كرد و غول به زمین افتاد و زمین سوراخ شده و به لرزه در آمد!!

جك پریشان از خواب پرید و دید خانه خالی از وسایل و لوازم خانه است با تعجب بلند شد و به حیاط خانه رفت و دید یك لوبیای بزرگ در حیاط روییده و یك گرز سنگی بزرگ در كنار در استبل زمین افتاده آرام به طرف استبل رفت و دید استبل خالی از گاو-گوسفندو... است وقتی به در استبل نگاه كرد دید بر درب استبل نوشته شده آقا جك

                                 گهی پشت به زین و گهی زین به پشت





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 17 بهمن 1389 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()

ای ساربان آهسته ران

                        آرام جان گم کرده ام

آخر شده ماه حسین

                       من میزبان گم کرده ام

نعمت فراوان دادی ام

                                 منت به سر بنهادی ام

اما ببین نامردی ام

                      صاحب زمان گم کرده ام

با عرض تسلیت به مناسبت فرا رسیدن اربعین حسینی و آرزوی قبولی طاعات و عبادات خدمت همه ی دوستان محترم.

                 اللهم عجل لولیک الفرج





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 4 بهمن 1389 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()

یک شبی مجنون نمازش را شکست !!!

                              بی وضو در کوچه ی لیلا نشست!؟

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای؟

                              بر صلیب عشق دارم کرده ای؟؟

مرد این بازیچه دیگر نیستم!!!

                              این تو و لیلای تو،من نیستم!!!

گفت ای دیوانه لیلایت منم!!!

                               در رگ پنهان و پیدایت منم!!!

سالها با جور لیلا ساختی!!!

                           در کنارت بودم و نشناختی؟!!؟





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 26 دی 1389 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()

گئنه آغلاتدی منی خان چوبانین آغلاماسی(باز گریه ی چوپان پیر منو به گریه انداخت)

(دردیکه سارا به خاطر رهایی از اون خودشو به سیل انداخت)درد الیندن سارانین سئلره بئل باغلاماسی

واردی هر بیر یارانین مرهمی تاپسان طبیبین(هر زخمی درمانی داره اگه بتونی طبیبشو پیدا بکنی)

(اگه زخم مال خود طبیب باشه چطوری باید درمانش کرد)نئجه درمان اولاجاق اولسا طبیبن یاراسی...!!!

وضع عجیبی داشت یا شاید ما  انتظارشو نداشتیم!! همه لاکی شدیم آخه یک دختر کوچولو به دست انگشت همه لاک زد! شاید یک جور نشان و علامت کودکانه تا بار بعد از روی لاکش مارو بشناسه؟ یا یک نشان دوستی و عاطفی! شایدم بگین حمید زده به سرش  آخه دختره که کم توان ذهنی بوده!ولی خیلی جو صادقانه بود و با اونها بودن  یک جور یاد آوری شکر نعمت و کمک به همنوع! ولی واقعا نیازمند کمک بودن! آره سلام بچه ها درست فهمیدین از طرف گروه خیرییه ی سپینود دارم میگم که به همت شما بچه های ورودی کار اولشو  انجام داد. بازدید از فیاض بخش؟؟؟ محل نگهداری کودکان و زنان عقب مانده ی ذهنی بی سر پرست!!!  جایی که ما درد رو به نزدیکی لمس کردیم. اولین بار بود که بچه های ورودی با هم یک کار  گروهی کردن! جالبه مگه نه؟ ما منتظریم تا بقیه ی 87 به ما ملحق بشه و هر کسی از یک سر کار بگیره و به اتحاد ورودی و مهمتر از اون محرومین کمک کنه. 





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 4 دی 1389 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()

باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه

                       یادم آمد كربلا را دشت پر شور و بلا را

گردش یك روز غمگین گرم و خونین

                       لرزش طفلان نالان زیر تیغ نیزه ها را

با صدای گریه های كودكانه واندرین صحرای سو زان

   میدود طفلی سه ساله پر زناله دلشكسته  پای خسته

باز باران ...قطره قطره می چكد از چوب محمل

                        خاكهای چادر زینب به ارامی شود گل

                  باز باران.......   

                                                    التماس دعا





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 16 آذر 1389 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()

آرزو هایم را یکی یکی در قلک می اندازم تا تنها آرزویم تو باشی!!!

داشته هایم را دانه دانه می شمارم تا تنها نداشته ام تو باشی!!!

برای آمدنت جمعه ها را می شمارم و لحظه هایم را که از تار و پود

عشق بافته شده اند به هم گره می زنم!!!

به امید جمعه ای که آفتاب از مغرب طلوع کند ....

سپیده ها را به تماشا می نشینم!!!!!!!

                  می دانم آدینه ای خواهی آمد!!!!





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، متفرقه، هنری، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 6 آبان 1389 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()
من پشیمان نیستم من به این تسلیم می اندیشم این تسلیم درد الود

من صلیب سرنوشتم را بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم من

پشیمان نیستم قلب من گویی در ان سوی زمان جاریست زندگی قلب

مرا تکرار خواهد کرد وگل قاصد که بر دریاچه های باد می راند مرا تکرار

خواهد کرد...




نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 15 مهر 1389 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()
باید امشب بروم من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت

کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم ! هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره

نبود ؟کسی از دیدن 1 باغچه مجذوب نشد- هیچ کس زاغچه ای را 

سر  1مزرعه جدی نگرفت!


 







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 9 مهر 1389 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2