تبلیغات
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87 - مطالب علیرضا حاتمی
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : امیر حسن زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87
مسئولیت مطالب وبلاگ به عهده ی خود نویسندگان می باشد




لئوناردو داوینچی هنگام کشیدن تابلوی شام آخر –یکی از بزرگ ترین شاهکارهای تاریخ نقاشی-با مشکل بزرگی روبرو شد.او می خواست نیکی و پلیدی را در کالبد مسیح ویهودا(حواری که مسیح را به کیسه ای زر فروخت)تصویر کند.وی برای کشیدن مسیح از چهره ی جوانی استفاده کرد که در یک گروه سرود او را دیده بود.او جوان را به کلیسا برد و صورت مسیح را از روی او کشیدولی برای کشیدن یهودا مدل مناسبی را پیدا نکرد.اگر چه این قضیه شبانه روز فکرش را مشغول کرده بود ولی نمی توانست مدل مناسبی را پیدا کند.در حالی که تابلوی شام آخربه همین دلیل سه سال نیمه کاره باقی مانده بود،یک شب داوینچی در گذر از کوچه ای جوان ژنده پوش مستی را دید که در جوی آب افتاده است.به دستور داوینچی جوان مست را با همان وضع به کلیسا آوردند و نشاندند.داوینچی تا صبح مشغول کشیدن طرح اولیه صورت او بود.وقتی صبح شدو جوان کمی به هوش آمدنظرش به تابلوی روی دیوار افتاد و از شگفتی فریاد کشید و گفت : «من این تابلورا قبلادیده ام!» داوینچی با تعجب پرسید:«کی؟»جوان فقیر گفت:«سه سال قبل ، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم.موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم و زندگی خوبی داشتم هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی عیسی بشوم!»بله تقدیر این چنین است.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 8 خرداد 1390 :: نویسنده : علیرضا حاتمی
نظرات ()
امروز چهلم در گذشتگان سانحه ی هوایی ارومیه است.لطفاً فاتحه ای برای روح آن در گذشتگان قرائت کنید.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 28 بهمن 1389 :: نویسنده : علیرضا حاتمی
نظرات ()

...چون احوال عاشقان نویسم نشاید،

چون احوال عاقلان نویسم،هم نشاید،

و هر چه نویسم هم نشاید،

و اگر هیچ ننویسم هم نشاید،

و اگر گویم نشاید،

و اگر خاموش شوم هم نشاید،

و اگر این واگویم نشاید و اگر وا نگویم هم نشاید...

و اگر خاموش شوم هم نشاید!                           (رساله ی عشق)

متن زیر گزیده هایی است از بخش « در باغ ابسرواتوار» از کتاب « کویر» نوشته ی دکتر علی شریعتی:

چشم هایی خاکستری داشت.یعنی چه خاکستری؟یعنی هیچ!فقط می گویم تا گفته باشم که سیاه نبود،آبی نبود،ازرق نبود،سبز نبودو ....خاکستری هم نبود.اصلاً مثل اینکه هیچ رنگی نداشت....ما غالباً آنچه را که به هیچ رنگی نیست، می گوییم خاکستری!مگر نه؟آب (نه دریا،رود...آب)،یک قطره ی آب،باران،اشک...به چه رنگی است؟هیچ!اما بیش تر دلمان می خواهدبگوییم خاکستری رنگ. چرا؟زیرا چشم های سطحی کودن ما بی رنگی را نمی تواند دید....او یک روح است،روحی در کالبد،اما این روح اوست که کالبدش را همچون جامه ای زیادی،همچون بارانی ای در هنگام آسمان آفتابی و بی لک،به دست می گیرد و هر روز می کشاندش به گوشه ی این باغ و آن را به فاصله ی دو نیمکت،دور از من،در زیر آن درخت اقاقیای همیشگی،می گذارد وخودش بی او،تنهای تنها عزم سفر می کند،رو به فضای سربی عدم سر می کشد و بیابان های عدم را در می نوردد تا ناگهان افق های ملکوت در برابرچشمان ابری رنگش پدیدار می شود و ار دیواره های افق به آن سو می پردو...می رود...

و دیگر نمی دانم به کجاها می رود؟تا کجاها می رود؟چه می کند؟چه می یابد؟چه می بیند؟ چهره ی او یادم نیست.ندیدم.یک سال که بیش تر فرصت نبود....

مگر بو علی سینا نمی گوید که روح مایه ی لطیفی است بخاری شکل...؟بخار مگر به چه رنگ است؟مگر به رنگ چشم های او نیست؟





نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 27 بهمن 1389 :: نویسنده : علیرضا حاتمی
نظرات ()

چه لغت بیمناک و شورانگیزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست می‌دهد خنده را از لب می‌زداید شادمانی را از دل می‌برد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.

زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود می‌میرند: سنگ‌ها گیاه‌ها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می‌شده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می‌گردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی‌پایان دنبال می‌کند، طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر می‌گیرد: خورشید پرتو افشانی می‌کند نسیم می‌وزد گلها هوا را خوشبو می‌گردانند پرندگان نغمه سرایی می‌کنند همه جنبندگان به جوش و خروش می‌آیند.

آسمان لبخند می‌زند، زمین می‌پروراند، مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می‌کند... .

صادق هدایت





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 21 دی 1389 :: نویسنده : علیرضا حاتمی
نظرات ()

«به جز کبد،بافت های پایدار ظرفیت محدودی برای بازسازی به دنبال آسیب دارند» و برای این مورد  استاد در کلاس درس کسی را مثال زدند که زندانی شده بود وهر روز عفابی جگر او را می خورد و شب جگر از نو می رویید «چون جگر قدرت بازسازی دارد» راستی اون کی بود؟

 

«پرومته» خالق انسان،رباینده ی آتش آسمان از خدایان برای انسان است و انسان با رسیدن به آتش به بینایی و بیداری میرسد و دیگر زیر بار خدای خدایان نرفته و استقلال خویش را اعلام می کند.

دریونان ،خدایان به طور کلی رقیب انسان اندو می خواهند سرنوشت انسان را بدست بگیرند ومانع بیداری و خودآگاهی انسان شوند.چرا که انسان با رسیدن به خودآگاهی در حد خدایان قرار گرفته و امپراطوری خدایان متزلزل می شود.وآتش سمبل قدرت و روشنایی است در انحصار خدایان.پرومته به دور از چشم زئوس ـ خدای خدایان- آتش را به انسان داد.وقتی خبر به زئوس رسید،وی را تاسر قله قاف (در قفقاز ) بردو زندانی کرد.هر روز عقابی می آمد و جگر او را می خورد و شب جگر از نو می رویید.تا اینکه هراکلس-هرکول_در گذرش از مصر به یونان ،در پرواز بر کوه های قفقاز ،پرومته را در زنجیر دید.عقاب را با تیر زد و زنجیر از پای پرومته  گشود.گفتند این را زئوس بسته است.گفت:غلط کرده!زئوس_خدای خدایان- هر کاری را در برابر هرکول بی فایده دید پس توافق کرد پرومته آزاد باشد اما چون قسم خورده بود ، حلقه ای از زنجیر را در پایش نگاه داشت و شاید خلخال- علامت نوعی بردگی زن در برابر مرد-بدین ترتیب پدید آمد.

در مذاهب ابراهیمی ،پرومته در هیئت شیطان ظاهر می شود و میوه ی آگاهی را به انسان میدهد،با این تفاوت که پرومته مظهر انسان دوستی و عظمت انسان  است و شیطان دشمن انسان.چرا که در آنجا خدا وانسان درگیر رقابتند و در اینجا رابطه عاشق ومعشوق است و عابد ومعبود.اندیشه یونانی خدا را کوچک و کوچک تر می کندتا به انسان نزدیک کند ولی اندیشه شرقی انسان را بزرگ و بزرگ تر می کند تابه خدایش برساند. اما چرا خدا انسان را از  آگاهی منع می کند؟

خدا انسان را از  آگاهی منع می کند چون تمام دردها از آگاهی زائیده می شود.آن که نمی داند ونمی بیند، نه رنج می کشد و نه اضطراب دارد ونه مسئولیت و نه دلهره و بعد از مرگ نیز  حساب و کتاب  و عذاب نیست،چون به صورت دستگاهی ساخته شده که کار می کند و مستهلک می شود.

این آگاهی است که سنگینی تمام جهان رابر دوش انسان می گذارد،تا همچون اطلس،کفاره دانایی واحساسش را با کشیدن بار سنگین جهان بپردازد.

نا آگاهی،آسودگی است وخوشبختی یی  که فلاسفه بی جهت آن همه در تلاش یافتنش هستند،چون داشتنش فقط یک چیز می خواهد،حماقت!نعمتی که خدا به هر کس داده،کاش نگیرد و به هر کس که نداده کاش ندهد.



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 3 دی 1389 :: نویسنده : علیرضا حاتمی
نظرات ()

او همه جا هست.هر جا و نایافتنی(همه و هیچ )انسان های زیادی (ما بسیاریم)در دنیا مثله من فکر می کنند چون اون تو قلب همه ی انسان هاست.(خدا در میان شخص و قلب او حایل است)پس شکستن این قلب ها کار خطایی است.به یادت میارم آخرین توصیه ای رو که به ما شد.حقیقتی تلخ که ما رو ذره ذره از پای در خواهد آوورد و به روزمرگی عادت خواهد داد.

«جوون وقتی خیلی جوونه تصمیم می گیره دنیا رو تغییر بده یکم که میگذره می بینه دنیا خیلی بزرگه پس تصمیم می گیره هم وطناشو ،کسایی که زبونشو می فهمن رو تغییر بده.یکم که می گذره میبینه کشورش خیلی پهناوره تصمیم می گیره شهرشو تغییر بده.ولی یکم بعد می بینه شهرم خیلی بزرگه.بعد محله و کوچه و خونواده .آخرش حیرون و سر گردون میشه و دستشو رو به آسمون می گیره و میگه خدایا منو اون جور که دلم می خواد تغییر بده. ».دوست من به دنیای بزرگ تر ها خوش اومدی!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 12 مهر 1389 :: نویسنده : علیرضا حاتمی
نظرات ()

از کسان بسیاری که هستیم .که هستم.نمی توانم یکی را نشان دهم.آنان برای من در پوشش جامه ها گم شده اند. آنان به شهر دیگری کوچ کرده اند.هنگامی که همه چیز گویا چنان است که مرا آدمی باهوش جلوه دهد .ابلهی که من او را در خود پنهان می دارم زمام سخنم را بدست می گیرد و دهانم را اشغال می کند.در فرصت های دیگر میان مردم ممتاز چرت می زنم. وهنگامی که خویشتن دلیرم را فرا می خوانم ترسویی که هیچ نمی شناسمش اسکلت حقیرم را در قنداق هزاران محا فظه کاری می پیچد.هنگامی که خانه ای مجلل به آتش کشیده می شود – به جای آتش نشانی که خبر کنم_آتش افروزی به صحنه میرود وآن منم.کار دیگری نمی توان کرد. چه کنم تا خود را بشناسم؟چگونه می توانم خود را از نو بسازم؟همه ی کتاب هایی که می خوانم ،چهره ی قهرمانی شکوهمند و اغلب سرشار از اعتماد به نفس را،بزرگ می کنند.از رشک به آنان می میرم.و در فیلم هاکه گلوله ها در باد پرواز می کنند، در حسد گاوچرانان می مانم .نیز در ستایش اسبان. اما چون هستی بی باکم را فرا می خوانم ، همان خویشتن کاهل پیش می آید. چنین است که هرگز نمی دانم اصلا کیستم.نه اینکه چند تنم،کاش می توانستم زنگی را به صدا در آورم و خویشتن راستینم را فرا خوانم.من حقیقی.چه اگر به راستی به آ ن نیازمند باشم نباید بگذارم از میان برود.آن زمان که می نویسم در دوردست ها قرار می گیرم و باز می گردم .کاش می دانستم که آیا بسیاری از مردم نیز مثل من اند؟هنگامی که این مسئله به تمامی کشف شد،می خواهم خود را در میان اشیا چنان آموزش دهم که وقتی می کوشم مسائل خود را توضیح دهم،سخن بگویم از جغرافیا نه از خود.

اثر پابلو نرودا



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 11 مهر 1389 :: نویسنده : علیرضا حاتمی
نظرات ()

مردی که با همه فرق داره.اعجوبه ای مفلوج با مغزی خارق العاده.وی را انیشتین دوم نامیده اند.چون در تکامل تئوری نسبیت گام های بلندی برداشته.از نظر پزشکی هم نادره!او متولد سال 1943 است.در سال 1963 یعنی آغاز 21 سالگی به علت درد عضلانی  دست وپا به بیمارستان مراجعه کرد که آزمایشات مشخص کرد  وی مبتلا به بیماری ای ال اس است.

پزشکان او را 2 تا 3 سال زنده تصور کردند!ولی اکنون وی بیش از ربع قرن به طور قاچاقی زنده است!بعد از مدتی صدای خود را هم بر اثر ذات الریه از دست می دهد.مردی که با دو انگشتش که هنوز کار می کنند جمله مورد نظرش را می نویسد و صدای مصنوعی به جای او حرف می زند.از هر چه بگذریم این فرد برای دوستداران فیزیک و نجوم یک اسطوره است.او استیون هاوکینگ است. در دوم سپتامبر 2010 به نقل از او خبری منتشر می شود.

Because there is a law such as gravity, the Universe can and will create itself from nothing. Spontaneous creation is the reason there is something rather than nothing, why the Universe exists, why we exist

و پس از آن هر کس این نظریه رو بدون اینکه بدونه چیه (انگار من میدونم چیه! ) با عنوانه اینکه خدا جهان رو نیافریده پخش می کنه و لعن و نفرین ها شروع میشه.جالب تر اینکه به جای اینکه یه بار نظریه رو به طور کامل مطرح کنن چسبیدن به اینکه خدا هست یا نه و یه فرصت عالی از دست میره ! اصلا هم توجه ندارن تعریف غرب وشرق از خدا دو چیزه کاملا متفاوته.غرب از همون ابتدا از زمان رم باستان به خدا قالب انسانی داده ولی شرق برای خدا چیزی متصور نیست.تمام ادیان آسمانی از شرق برخاسته و مسیحیت هم ابتدا از شرق ظهور کرده و در نهایت غرب رو فتح کرده.اما چون تو اون قالب نمی گنجه شکست می خوره و فرو می ریزه.وقتی  دبیرستان می خوندیم مجله ی دانشمند نظریات هاوکینگ رو به صورت سریالی چاپ می کرد.عقل ناقصه من این طور برداشت کرد که جهان ما مثله یه فنر قابلیت اتساع و انقباض داره و جهان در حال حاضر در حال انقباض و کوچیک شدنه.خب به راحتی می شد این رو این طوری ادامه داد که اگه الان در حاله انقباضه پس روزی هم منبسط شده و از اون جایی که محدودیتی براش متصور نیست پس جهان پیرامونی می تونه تا بی نهایت کوچیک بشه و به حجم صفر برسه.این در حالیه که جرم جهان بی نهایته(همه).خب در این حالت ما به جرمی می رسیم با حجم صفر(هیچ). به نظره شما جرمه بی نهایت با حجمه صفرچی می تونه باشه؟آیا شما به هاوکینگ حق میدید که این طور قضاوت کنه؟





نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 10 مهر 1389 :: نویسنده : علیرضا حاتمی
نظرات ()

از اون جایی که هر کاری که با نام خدا آغاز نشد ابتر موند پس با نام خدا آغاز میکنیم گر چه ممکنه یاد او رو فراموش کنیم ولی او هست و شاهد و ناظر اعمال ماست..البته بعضیا معتقد به اینن که آدم باید اینجا صاف وایسته و صداشم اصلا در نیاد! ولی ما می خواستیم حرف بزنیم تا صدای اونا در بیاد. تا بگیم که نظر داریم و عقیده داریم و واسه زندگی الگوی عمل داریم وپا پی اش عکس العمل داریم و  قانونه عمل و عکس العملو قانونه سومه نیوتونه!برای تصدیق تو این قانون داشتن جرم و اشغال حجم کافیه! ولی بعضیا انگار خبر ندارن که اگه روی یه چوبه خشکم آتیش بگیری آتیش می گیره!اگه روش آب بپاشی خب خاموش میشه!قصه سر کمتر بودن از یه چوبه خشک و طاقت نداشتن واسه یه حرفه حقه.همه ی اینا عین واقعیته ولی یه چیزی هست که ماورای واقعیته.ما برای اون تلاش میکنیم.





نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 7 مهر 1389 :: نویسنده : علیرضا حاتمی
نظرات ()