تبلیغات
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87 - مطالب وحید علی اکبری
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : امیر حسن زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87
مسئولیت مطالب وبلاگ به عهده ی خود نویسندگان می باشد





در یکی روز عجیب، مثل هر روزِ دگر،
خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش.
منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان،
چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهر غریب.
فرصتی عالی بود، بهرِ یک شکوۀ تاریخی پر درد از او . . . .

پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من:
با شما هستم من!
خالق هستیِ این عالم و آن بالاها . . . .!
من چرا آمده ام روی زمین؟

شده ام بازیچه؟       
که شما حوصله تان سر نرود؟   
بتوانید خدایی بکنید؟    
و شما ساخته اید این عالم،   
 با همه وسعت و ابعاد خودش،    
تا به ما بنمائید،                    
 قدرت و هبیت و نیروی عظیم خودتان؟؟؟

هیبتا،    
ما همگی ترسیدیم!          
به خداوندیتان،   
تنمان می لرزد . . .!

چون شنیدیم ز هر گوشه کنار،
 که شما دوزخِ سختی دارید،............
آتشی سوزنده و عذابی ابدی!

و شنیدیم اگر ما شب و روز،    
 زِ گناهان و زِ سرپیچی خود توبه کنیم،      
 چشممان خون بارد  و بساییم به خاکِ درتان پیشانی،
و به ما رحم کنید،   
 و شفاعت باشد و صد البته کمی هم اقبال،   
 حور و پردیس و پری هم دارید..........................
تازه غلمان هم هست،     
چون تنوع طلبی آزاد است!

من خودم می دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زدید،   
همه چیز از بخت است!        
 شده ام من آدم،
 اشرف مخلوقات،
 ( راستی حیوانات، هرچه کردند ندارد کیفر؟)

داشتم خدمتتان می گفتم،      
  قسمتم این بوده،
جنس من مرد شده !  
 آمدم من دنیا،    مرز سال دو هزار.    
 قرعه ام این کشور و همین شهر و دیار،
 پدرم این بوده،   
 که به من گفت:پسر! مذهبت این باشد!  
راه و رسم و روشت این باشد!

سرنوشتم این بود.
جنگ و تحریم و از این دست نِعَم . .  . . !    
 هرچه شد قرعۀ من این آمد!  
راستی باز سؤالی دارم،         
 بنده را عفو کنید.                       
   توی آن قرعه کشی،          
 ناظری حاضر بود؟

من جسارت کردم،
آب هم کز سر من بگذشته، پاسخی نیست      
 ولی می گویم: من شنیدم که کسی این می گفت:
چشمِ تنها ز خودش بی خبر است.     
            چشم را آینه ای می باید، تا خودش دریابد،
 تا بفهمد که چه رنگی دارد،
تا تواند ز ِخودش لذّت کافی ببرد.

عجبا فهمیدم، شده ام آینه ای بهر تماشای شما!
به شما بر نخورد . . . . . .!   از تماشای قد و قامتتان سیر نگشتید هنوز؟
ظلم و جور ستمِ آینه را می بینید؟                     
شاید این آینه، معیوب و کج است، خط خطی گشته و پُر گرد و غبار!
یا که شاید سر و ته آینه را می نگرید!   
       ور نه در ساحتتان، این همه زشتی و نا زیبایی؟

کمی از عشق بگوییم با هم.
عرفا می گویند، که تو چون عاشق من بوده ای
از روز ازل، خلق نمودی بنده!
  عجبا!    
عشق ما یک طرفه ست؟
به چه کس گویم من؟    
 می شود دست زِ من برداری؟          
 بی خیالم بشوی؟

زورکی نیست که عاشق شدنِ ما برهم!     
               من اگر عشق نخواهم چه کنم؟
  بنده را آوردی، که شوم عاشق تو؟         
                        
که برایت بشوم والِه و حیران وخراب؟
مرحمت فرموده،
همۀ عشق و مِی و ساغر خود را تو زِ ما بیرون کش!
عذر من را بپذیر!          

         این امانت بده مخلوق دگر!

می روم تا کپه ام بگذارم.    
صبح باید بروم بر سر کار، پی این بدبختی،
 پی یک لقمۀ نان!
به گمانم فردا، جلوۀ عشق تو را می بینم،
                     در نگاه غضب آلود رئیسم که چرا دیر شده . . . . !

خوش به حالت که غمی نیست تو را،
 نه رئیسی داری، نه خدایی عاشق،
 نه کسی بالا دست!
تو و یک آینۀ بی انصاف!      
 کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.
وقت آن نیست کمی آینه را پاک کنی؟

خواب سنگین به سراغم آمد.       
کم کمک خواب مرا پوشانید.
نیمه شب شد و صدایی آمد،     

           از دل خلوت شب،   
                                از درون خود من.

من خدایت هستم،   
 


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 28 مرداد 1390 :: نویسنده : وحید علی اکبری
نظرات ()

یكی بود

یكی نبود ...

در روزگاران قدیم

درخت سیب تنومندی بود ...

با ... پسر بچه كوچكی

این پسر بچه ...

خیلی دوست داشت

با این درخت سیب مدام بازی كند ...

از تنه اش بالا رود

از سیبهایش بچیند و بخورد

و در سایه اش بخوابد

زمان گذشت ...

پسر بچه

بزرگتر شد و به درخت بی اعتنا

دیگر دوست نداشت با او بازی كند

....

....

....

اما  روزی دوباره به سراغ درخت آمد

درخت سیب

به پسر گفت :

« های ...

بیا و با من

بازی كن... »

پسر جواب داد  :

« من كه دیگر بچه نیستم

كه بخواهم با درخت سیب

بازی كنم....»

« به دنبال سرگرمی هائی

بهتر هستم

و برای خریدن آنها

پول لازم دارم . »

درخت گفت:

پول ندارم

ولی تو می توانی

سیب های مرا بچینی

بفروشی و پول بدست آوری

 پسر تمام سیب های درخت را چید و رفت

سیبها را   فروخت و آنچه را که  نیاز داشت خرید

و ........

..

درخت را باز فراموش کرد ...

و پیشش  نیامد..

و درخت دوباره غمگین شد...

مدتها گذشت و پسر مبدل به مرد جوانی شد

و با اضطراب سراغ درخت آمد

درخت از او پرسید :  چرا غمگینی ؟

 بیا و در سایه ام بنشین

بدون تو خیلی احساس تنهائی می کنم

 پسر ( مرد جوان )

جواب داد :

« فرصت کافی ندارم...

باید برای خانواده ام تلاش کنم..

باید برایشان خانه ای بسازم ...

نیاز به سرمایه دارم ...»

درخت گفت :

«  سرمایه ای برای کمک ندارم ...

تو می توانی با شاخه هایم

و تنه ام ...

برای خودت خانه بسازی پسر خوشحال شد... و تمام شاخه ها و تنه ی درخت را برید

و با آنهاخانه ای برای خودش ساخت دوباره درخت تنها ماند

...

...

و پسر بر نگشت

...

...

زمانی طولانی بسر آمد

...

...

..  پس از سالیان دراز...

در حالی برگشت

که پیر بود و...

غمگین و ...

خسته و ... تنها

درخت از او پرسید :

چرا غمگینی ؟

ای کاش می توانستم کمک  کنم ….  اما دیگر .... نه سیب دارم ....

نه شاخه و تنه

حتی سایه هم ندارم برای پناه دادن به تو ...

هیچ چیز برای بخشیدن ندارم

پسر ( پیر مرد ) درجواب گفت :

« خسته ام از این زندگی

و تنها  ....

فقط نیازمند بودن با تو ام ...

آیا می توانم کنارت بنشینم ؟ »

پسر ( پیر مرد )

کنار درخت نشست . . . . .

. . .

با هم بودند

به سالیان و به سالیان

در لحظه های شادی و

اندوه . . .

آن پسر آیا بی رحم  و  خود خواه بود ؟؟؟

نه . . .

ما همه شبیه او هستیم

و با والدین خود چنین رفتاری داریم ...

درخت همان والدین ماست

تا کوچکیم ...

دوست داریم با آنها بازی کنیم

...

بعد تنهایشان می گذاریم...

و زمانی بسویشان  برمی گردیم

که نیازمند هستیم

یا گرفتاربرای والدین خود وقت نمی گذاریم ...

 

به این مهم توجه نمی کنیم که :

پدر و مادر ها همیشه به ما همه چیز می دهند

تا شاد  مان  کنند

و مشکلاتمان را حل ...

... و تنها چیزی که در عوض می خواهند اینکه ...

***  تنهایشان نگذاریم ***

به والدین خود عشق بورزید

فراموششان نکنید

برایشان زمان اختصاص دهید

همراهی شان کنید

شادی آنها

شما را شاد دیدن است

گرامی بداریدشان

و ترکشان نکنید

هر کس می تواند هر زمان و به هر تعداد

فرزند داشته باشد

ولی پدر و مادر را

فقط یکبار

(روزپدرمبارک)

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 26 خرداد 1390 :: نویسنده : وحید علی اکبری
نظرات ()

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می خواهی

به آن خانه برگردی یا نه؟


لازم است گاهی از ساختمان دانشگاه بیرون بیایی وفکر کنی که چه قدر شبیه

آرزوهای نوجوانیت است؟


لازم است گاهی از مسجد بیرون بیایی وببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی

ترس یا حقیقت؟


لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی،گوگل وایمیل وفلان را بی خیال

شوی،باخانواده ات دور هم بنشینید،یا گوش به درد دل رفیقت بدهی وببینی

زندگی فقط همین آهن پاره ی برقی است یا نه؟


 لازم ا ست گاهی از خود بیرون آمده واز فاصله ای دور به خودت بنگری واز

خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را

داشت؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : وحید علی اکبری
نظرات ()

عارف غفوری دانشجوی جوان ایرانی اهل ارومیه است که 4 سالی است برای تحصیل در ترکیه به سر می برد.

مدتی است که این جوان خوش ذوق ایرانی با انجام كارهای فوق العاده خود سوژه تیتر اول روزنامه ها و شبكه های تلویزیونی تركیه شده است.

موضوع و چگونگی مطرح شدن عارف از آنجا آغاز شد که یکی از کانال های معروف ترکیه مسابقه استعداد یابی را ترتیب داد که طی این مسابقه افراد مختلفی از ترک زبانان خارج نشین و داخلی در آن شرکت کردند.

این مسابقه به این شکل بود که هر فرد باید جلوی تماشاگران و هیات سه نفره که به عنوان قاضی و رای دهنده هستند برنامه ای را به انتخاب خود اجرا می کرد، از خوانندگی گرفته تا کارهای خارق العاده...

در مراحل مقدماتی این مسابقه که به صورت شهر به شهر انجام شد مردم ترکیه شاهد حضور یک جوان ایرانی به نام عارف غفوری در این مسابقه بودند.

عارف در روز اول مسابقه با انجام کارهایی به سبک(کریس آنجل) توانست با سه رای موافق هیات داوری به مرحله نیمه نهایی برود. ( از خم کردن و شکاندن قاشق بدون دخالت دست گرفته تا ...)

غفوری در مرحله نیمه نهایی کارهای عجیب تری را از خود نشان داد که تمامی تماشاگران سالن را بهت زده کرد حتی یکی از داوران به مدت چند دقیقه و به احترام وی ایستاده به تشویق وی پرداخت و عارف در این مرحله نیز با سه رای موافق به فینال رفت.

در روز فینال نیز عارف ظاهر شد و در این روز نیز کار عجیب تری نمایش داد.

توضیح نمایش فینال :
عارف با یك نمایش واقعا بی نظیر كل مردم حاضر در سالن رو میخكوب كرد.
در سالن میزی شبیه به میز شام چیده شده بود .. عارف یك گوی پر از توپ را برداشت و توپهای درون آن را بین تماشاگران پخش كرد، و گفت كه همه توپها را باز كنن و هركی داخل توپش كاغذ آبی رنگ بود دعوت كرد كه روی صحنه برن.
از تماشاگر شماره یك میخواد كه نبضش رو بگیره و با هر نبض با چوب بزنه به میكروفون .. عارف میتونه كم كم نبضش رو متوقف كنه .. كه  این یعنی مردن ..
فیلمی شروع میشه به پخش شدن كه از قبل آماده شده ... و هر اتفاقی توی فیلم می افته توی سالن هم اتفاق میافته..در فیلم لیوان رو عارف میشكنه و در سالن روی میز بدون اینكه كسی دست به استكان بزنه میشكنه و كارهای عجیب و غریب دیگر ... عارف كارش فوق العاده بود ..
البته از اولش هم معلوم بودچون نفر اول با اس ام اس مردم انتخاب میشه ..امكان نداشت مردم تركیه اكثریت رای رو بدن به عارف ..همه جای دنیا اینجوریه ..ویه جوان ترکیه ای اول شد...






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 8 فروردین 1390 :: نویسنده : وحید علی اکبری
نظرات ()

به نام خدا

‹‹زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی        ازین باد ار مدد خواهی چراغ دل بر افروزی››

 سلام به همه ی بچه های گل ورودی....اول از همه اینکه پیشاپیش عید همگی مبارک....امیدوارم حال همتون خوب باشه....پست اولمو با یه داستانک شروع می کنم امیدوارم به عنوان یه عیدی ازم بپذیرید....

روزی یک مرد ثروتمند، پسربچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجازندگی می کنند چقدر فقیر هستند.آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.در راه بازگشت ودر پایان سفر،مرد از پسرش پرسید:‹‹نظرت در مورد مسافرت مان چه بود؟››

پسر پاسخ داد:‹‹عالی بود پدر!››

پدر پرسید:‹‹آیا به زندگی آنها توجه کردی؟››

پسر پاسخ داد:‹‹فکر می کنم!››

پدر پرسید:‹‹چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟››

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:‹‹فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم وآنها چهارتا.ما در حیاتمان فانوس های تزئینی داریم وآنها ستارگان را دارند.حیاط ما به دیوارها محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!››

در پایان حرف های پسر،زبان مرد بند آمده بود.پسر اضافه کرد:‹‹متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعاچقدر فقیرهستیم!››

امیدوارم مورد پسندتون واقع شده باشه...






نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 26 اسفند 1389 :: نویسنده : وحید علی اکبری
نظرات ()