تبلیغات
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87 - مطالب روزنوشت
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : امیر حسن زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87
مسئولیت مطالب وبلاگ به عهده ی خود نویسندگان می باشد




حادثه دلخراش زلزله دیروز با صدمات و خسارات جانی فراوانی که در پی داشت قلب همه ما را به درد آورد.

هموطنان عزیز می‌توانند کمک های نقدی خود را از طریق شماره حساب 0105583144002 بانک ملی کمیته امداد امام خمینی به زلزله‌زدگان آذربایجان شرقی اهدا کنند. 

الان پیامی با این عنوان دریافت کردم " مناطق زلزله زده با کمبود گروه خونی منفی مواجه است ، لطفا اطلاع رسانی کنید." ولی از معتبر بودن این خبر مطمئن نیستم. 

همچنین هموطنان زلزله زده به آب آشامیدنی و نان و پتو و مواد شوینده و غذاهای کنسروی و وسایل بهداشتی فردی و خلاصه هرچه که به فکرتون می رسه نیاز دارند.

 باشد که دیگربار شاهد چنین حوادث جانکاهی نباشیم.





نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 22 مرداد 1391 :: نویسنده : مهسا شریفی نمین
نظرات ()

عادت مکن 

به لجن زار

به بوی گند 

بوی گند دستان برادری که به خون برادر آغشته اند

عادت مکن 

به نگاه سنگین یتیمی که بر تکه نان در دست توست

عادت مکن 

به صدای فریادهای غرق شدن 

 به صدای شکستن دل ها,

خرد شدن غرور ها

 

به یقین آن جشنی زندگی کن

که روزی در ان همگان  با  لباس یکسان دعوت خواهند شد

***

حتی اگر سرکشی رسوایت کند

تو را به خدا

عادت مکن

 





نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()

بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن

                                    به شادی رخ گل بیخ غم ز دل برکن 

اولین سین سفره ما سیبی سرخ است که مادر آن را از شاخه های دورِ آفرینش چیده است، آن روز که از بهشت بیرون می آمد. ما آن را در سفره می گذاریم تا به یاد بیاوریم که جهان با سیبی سرخ شروع شد؛ همرنگ عشق.
مادر سکه هایی را در ظرف می چیند، سکه هایی از عهد سلیمان را، سکه هایی که به نام خدا ضرب خورده است و می گوید: باشد که به یاد آوریم که تنها خدا پادشاه جهان است و تنها نام اوست که هرگز از سکه نمی افتد و تنها پیام آوران اویند که بر هستی حکومت می کنند و سکه آنان است که از ازل تا ابد، رونق بازار جهان است.
مادر به جای سنبل و به جای سوسن، گیاه سیاووشان را بر سفره می گذارد، که از خون سیاوش روییده است. این سومین سین هفت سین ماست. تا به یادآوریم که باید پاک بود و دلیر و از آتش گذشت. و بدانیم که پاکان و عاشقان را پروای آتش نیست.
و سین چهارممان، سرود سروش است تا از سبزپوشان آسمان یادی کنیم و یاری بخواهیم که جهان اگر سبز است، از سبزی آنان است و هر سبزه که هر جا می روید از ردّّّّّ پای فرشته ای است که پا بر خاک نهاده است.
مادر، تنگ بلور را از آب جیحون پر می کند و ماهی، بی تاب می شود. زیرا که ماهیان بوی جوی مولیان را می شناسند. و ما دعا می کنیم که آن ماهی از جوی مولیان تا دریای بیکران عشق را یکریز شنا کند.
مادر، پری از سیمرغ بر سفره می گذارد تا به یادمان بیاورد که سفری هست و سیمرغی و کوه قافی و ما همه مرغانیم در پی هدهد. باشد که پست و بلند این سفر را تاب بیاوریم که هر پرنده سزاوارسیمرغ است.                                                                                                                   مادرم، شاخه ای سرو بر سفره می نشاند که نشان سربلندی است و می گوید: تعلق بار است، خموده و خمیده تان می کند. و بی تعلقی سرافرازی. و سرو این چنین است، بی تعلق و سرفراز و آزاد. باشد که در خاک جهان سرو آزاد باشیم.
سین هفتم هفت سین مان، سرمه ای است از خاک وطن که مادر آن را توتیای چشمش کرده است. ما نیز آن را بر چشم می کشیم و از توتیای این خاک است که بینا می شویم و چشم مان روشن.

مادر آب می آورد و آیینه و قرآن، و سپند را در آتشدان می ریزد و گرداگرد این سرزمین می چرخاند، سپندی برای دفع چشم زخم آنکه شور و شادی و شکوه این سرزمین را نتواند دید
.

عرفان نظرآهاری

نوروزتان خجسته باد.





نوع مطلب : روزنوشت، ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 29 اسفند 1390 :: نویسنده : مهسا شریفی نمین
نظرات ()

پس از اینکه آخرالزمان تاریخ برسد . یعنی پس از اینکه همه سنگ ها خوب وا کنده شد . یک دوره ی سعادت بشری فرا می رسد، این دنیای پرهیاهو ، شبیه بازار مسگرها، پر از تنش و تشنج میان شرق و غرب ، با این همه بمب های جور واجور نمی تواند ادامه پیدا کند و حتما دنیای روشن و پر امید ، انتظار بشر را می کشد.

مرحوم دکتر سیمین دانشور       

 سیمین دانشور بانوی داستان نویسی ایران به آرامگاه ابدی سفر کرد.       





نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 21 اسفند 1390 :: نویسنده : مهسا شریفی نمین
نظرات ()
عاشق آن غمی  هستم
که خود خواسته
با دوری از شادی های سطحی به دل می نشیند
آن شادی که با جشن و خود نمایی و "اول" شدن متولد
و با عزا و کنایه و "شکست" زایل شود
به اندازه ی ایمان هنگام سختی ها
دروغین است  




نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 15 بهمن 1390 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()
از قشنگی های گناه کردن و اشتباه  است
که دیگر به گناه کردگان با چشم بد بودن و "اخ" بودن نگاه نمی کنی
(البته اگر با خود رو راست باشی)
زنده باد همه آنان که صاف و ساده و صادقانه, گناه و اشتباه می کنند
و صاف و ساده و صادقانه, گناه و اشتباه دیگران را قبول




نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 25 دی 1390 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()
کامنت




نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 15 آذر 1390 :: نویسنده : محمّد اولیایی
نظرات ()

یک_ مطمئناً شما هم مثل من در فرم انتخاب رشته ی اون زموون "دانشگاه علوم پزشکی سیبری" رو انتخاب نکرده اید!

دو_ اینکه می گن تبریز شهر اولین هاست، درسته! حتا در زمینه ی آب و هوا هم اوله (البته از در پشتی!)

سه_ شمایی که حداقل 4 ساله که اینجایید، میشه بفرمایید این شهر چند نوع فصل دارد؟

چهار_ آخه یکی نیست به این "برفه" بگه که "عمو"! ناسلامتی الان فصل پادشاه فصل هاست مثلاً! کجایی "اخوان" ببینی "فصلت رو دزدیدن"!

پنج_ نه، انتظار دارین بگم "برف نو، برف نو سلام سلام بنشین خوش نشسته ای بر بام، پاکی آوردی ای امید سپید..."





نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 7 آبان 1390 :: نویسنده : محمّد اولیایی
نظرات ()

از اونجایی که همه پستهام به یه چیزی گیر میدن خواستم برای یه بارم شده پست بدون گیر بذارم!

حیفم اومد این عکسو نذارم!

جوجه تیغی خوابگاه در نیمه شبی مشغول..

من بالاخره اینCSRرو کشف کردم!فکر کنم یه چیز تو مایه های پارک باشه!

بدانید و آگاه باشید!

از قرار معلوم بغیر از دانشجو جماعت موجودات دیگه ای هم هستن که برای هواخوری!!میرن آبرسان،اینم مدرکش

نمادی از اینکه توی دانشکده ما همه چی سر جاشه!

یکی باید اظطراب شما رو درست کنه!

اینم لواشک 87ی!

copy & paste!

...





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، روزنوشت، طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 6 مهر 1390 :: نویسنده : هوشنگ شمسی سیسی
نظرات ()

جمعه 18شهریور 1390

کنار دریاچه ارومیه،بندر شرفخانه

جاده ساحلی اصلا شلوغ نبود!یعنی بجز ما که راه اشتباه رفته بودیم و داشتیم دور میزدیم و ماشینی که داشت از روبرو میومد،ماشین دیگه ای نبود.از کنار تابلویی که زده بود به طرف ساحل و سمت چپ رو نشون میداد،گذشتیم و از روی پل رد شدیم.یادم میاد پنج شش سال پیش بعد از این پل از ماشین هایی که می رفتن سمت ساحل ورودیه می گرفتن،ولی حالا کسی نبود!یعنی اصلا ماشینی از اونجا رد نمی شد که ازش ورودیه بگیرن!

آلاچیق ها و سکوهای که زمانی پر بود از مسافرها و چادرهاشون کنار ساحل دیده می شد،و البته هتل و سوئیت هایی که کسی رو اطرافشون ندیدیم!یاد قبلاها افتادم که بسختی می شد جایی برای اتراق پیدا کرد!

تقریبا دیگه کنار ساحل بودیم ولی از آب خبری نبود تا چشو کار می کرد نمک بود و نمک!

در طول این چند سال 4تا اسکله ساخته بودن چون دیگه آب از اسکله های قبلی خیلی دور شده بود!البته از تازه ترین اسکله ای که بود باید 300متری می رفتی تا به آب برسی،آخه دیگه از ساختن اسکله ی جدید پشیمون شده بودن!

از قایق های کرایه ای و دکه هایی که نوشیدنی و وسایل شنا میفروختن هم خبری نبود،دورترها یه کشتی به گل نشسته دیده میشد واسکله ای که برای سرویس کشتی ها بود و اون مقع ها کمتر کسی می تونست با شنا خودش رو به اون برسونه که الان سیصد چهارصد متری متری باآب فاصله داشت!

بالاخره رسیذیم کنار آب.بجز ما حود سی نفزی بودن که اومده بودن دریاچه در حال احتضار رو ببینن و شاید برای آخرین بار آبتنی بکنن!

منم کفشامو دراوردم و |اچه های شلوارم رو بالا زدم و رفتم توی آب.حدود صد متری رفتم ولی آب از مچ پاهام بالاتر نیومد!اونایی هم که خیلی از من جلوتر بودن هم همین وضعیت رو داشتن.خیلی گشتم تو آبکه از اون آرتیماها پیدا کنم ولی دریغ از یه دونه!!

وسط های دریاچه رو که نگاه می کردی سنگ نمک هایی که از آب بیرون زده بودن گله به گله دیده میشد.آب تو بعضی جاها کاملا قرمز شده بود و صحنه رو غم انگیزتر کرده بود!

ماهم دیگه بیشتر از این نموندیم،سوار ماشین شدیم و از جاده نمکی به سمت شهر راه افتادیم.





نوع مطلب : دریاچه، روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 20 شهریور 1390 :: نویسنده : هوشنگ شمسی سیسی
نظرات ()
مکان:سر گلگشت (گلگشت آغزی!)
زمان:چند هفته پیش!
به محل عبور تاکسی ها می رسم. خیابان تقریبا خلوت است.قبل از من یک زن و شوهر میانسال و پیرمردی با لباس های ژنده منتظر تاکسی هستند.حدود 10 دقیقه ای منتظر می مانیم که به این جمع چهار نفره خانمی با آرایش غلیظ اضافه می شود. ۲۰،۳۰ ثانیه بعد از آمدن او یک تاکسی خالی می رسد و با اشاره دست به چپ! می فهماند که به طرف بیمارستان می رود. خانم تازه رسیده می دود و جلو جلوس می فرمایند! زن و شوهر میانسال و من هم پشت می نشینیم. هنوز در عقب را نبسته ام که پیرمرد ژنده پوش می آید و به ترکی با لهجه شهرستانی، و با نهایت درماندگی و غربت از راننده می پرسد ((ببخشید،مسیرتان به بیمارستان امام رضا می خورد؟)) معلوم بود نمی دانست این بیمارستان اصلآ کجا هست! خانم آرایش غلیظ! با تمسخر پوزخند می زند (نمی دانم به لهجه اش،به درماندگی اش،به لباس های ژنده اش، یا به همه) راننده با لحن طلبکارانه ی آشنایی! پاسخ می دهد:((پر شد دیگه،کجا می خوای بیای؟!)) خانم آرایش غلیظ!پوزخندش را به خنده ای تحقیر آمیز تبدیل می کند.(باز نمی دانم به تخریب پیرمرد،به تصور((زرنگی)) خودش،آخر به چی ؟!)
خواستم به او بگویم ((شما حق او را خورده اید بعد از همه ی ما آمدید و قبل از همه سوار شدید.)) خواستم راننده را در جریان بگذارم. خواستم اصلآ خودم پیاده شوم و بگذارم پیرمرد به بیمارستان برود. ولی امان! امان از کم رویی و راحت طلبی و اراده ی سست. امان!
تا رسیدن به مقصد (و با شدت کمتر تا الان!) حرص می خورم که چرا خانه ی کوچک ما سیب نداشت و چرا ملت کشور ما فرهنگ نداشت (خودم رو از این قاعده مستثنی نمی دونم! من هم متهم ردیف دوم بودم!)
وقتی آن خنده ی تحقیر آمیز و آن حق کشی(هر چند در معیار کوچک)یادم می افته دلم می خواد آن خانم رو پیدا کنم و (با عرض پوزش از جامعه ی پزشکی و جوامع غیر پزشکی!) با مشت دماغ عمل کرده شو بمالم رو صورتش!
تمام!




نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 11 شهریور 1390 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()

            

روز پزشک گرامی باد.   

ستاره‌ی زندگی و اختر دانشتان، پیوسته ایام بر دل بیماران تابان باد.

امیدوارم پزشکانی دانشمند و متعهد برای همنوعانمان باشیم.





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 31 مرداد 1390 :: نویسنده : مهسا شریفی نمین
نظرات ()

خیابان ولیعصر تهران، زیر پل پارك‌وی در عصر پنجشنبه تجربه نادری از سر گذراند.  ۱۰۰ تا ۱۵۰ جوان با میانگین سنی ۲۰ سال با شیشه‌شور و دستمالهای یزدی، با لباسهایی مرتب به استقبال شیشه كثیف ماشین‌ها رفتند تا با مردمی از جنس خودشان درباره كودكان كار و خیابان حرف بزنند.

پسران و دختران جوان دو ساعت در خیابان شیشه شستند، آدامس و فال فروختند و نتیجه دو ساعت تلاششان را به كودكانی بخشیدند كه پارك‌وی برای آنها حكم محل كارشان را دارد.

پیام این ۱۰۰ - ۱۵۰ جوان به بچه‌هایی كه در خیابان كار می‌كنند این بود:

ما شما را درك می‌كنیم و به شما احترام می‌گذاریم. كاری از دست ما برنمی‌آید اما اقلا دو ساعت كار شما را انجام می‌دهیم و با مشتریان شما حرف می‌زنیم تا شاید نگاهشان را نسبت به شما تغییر دهیم. ما رو در رو به مشتریان شما می‌گوییم شما هم انسان هستید و حق زندگی و كودكی دارید و این انتخاب شما نبوده كه در خیابانها كار كنید. این اتفاق به همه ما برمیگردد و ما در قبال شما بچه‌ها مسوولیم. 








نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 25 مرداد 1390 :: نویسنده : هوشنگ شمسی سیسی
نظرات ()
با بی اعتنایی تمام رفت. پشت سرش گفتم:((برگرد،کامل نبستی!)) به گمانم نشنید. به ناچار صدایم را بلند تر کردم:((کجا؟!بیا اینو ببند!)) ولی انگار حواسش سر جایش نبود. صدای چکه هایم را بلند تر کردم،حتی نگاهی هم نکرد.
((چه فرقی دارد مکان عمومی باشد یا خانه ی خودت؟ گیرم با چند قطره ای که تو سبب هدر رفتنشان میشوی هیچ چیز عوض نشود. نه هزینه ای تحمیل شود،که می شود،نه صرفه جویی شود،که آن هم می شود؛خودت چی؟! وقتی به شکوه پاکترین نعمت خدا بی توجهی می کنی،از خودت شرمنده نمی شوی؟! آهای،برگرد!))
نه،مثل اینکه آدم ها سال هاست که دیگر زبان آب را نمی فهمند.




نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 12 مرداد 1390 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()

برای آمنه كه بخشید و بخشیدن را یادآوری كرد:

... کاشفان چشمه
کاشفان فروتن شوکران
جویندگان شادی در مِجری آتشفشان‌ها

شعبده‌بازان لبخند در شب‌کلاه درد
با جاپایی ژرف‌تر از شادی
در گذرگاه پرندگان.
*
در برابر تندر می‌ایستند
خانه را روشن می‌کنند
و می‌میرند.

(احمد شاملو)





نوع مطلب : روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 12 مرداد 1390 :: نویسنده : محمّد اولیایی
نظرات ()

از عرش صدای ربنا می آید

آوای خوش خدا خدا می آید

فریاد که درهای بهشت باز کنید

مهمان خدا سوی خدا می آید

فرا رسیدن ماه مهربانی و رحمت الهی رو به دلهای پاک و دریایتان خجسته باد عرض می کنم و آرزو می کنم این روزهای نورانی برای هممون مشحون از برکت و هدیه های یزدان باشد.                  

 راستی از درسا چه خبر؟خوندین که حتما!!فکر کردم آخر پستم چی بنویسم  که مناسب ایام امتحان باشه  این به ذهنم رسید:

                                                              امتحاناتون همیشه پاس!

                                                    





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 9 مرداد 1390 :: نویسنده : مهسا شریفی نمین
نظرات ()


( کل صفحات : 5 )    1   2   3   4   5