درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : امیر حسن زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87
مسئولیت مطالب وبلاگ به عهده ی خود نویسندگان می باشد




گویند روزی مجنون لب ساحل نشسته بود و می

نوشت لیلی و گریه می کرد و ان را گل می کرد!؟

پرسیدند چه کار میکنی مجنون؟

گفت_چون مرا میسر نیست کام او/ عشق بازی

می کنم با نام او

من به این حرفی که پایین می نویسم اعتقاد دارم

 نظر شما چیه؟

سرنوشت ننوشته! اگر نوشت_بد نوشت_اما باور کن !

می شه سر نوشت را از سر نوشت؟؟





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 8 خرداد 1389 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()

روزی  روزگاری دو دوست با هم به  سفر رفتند.                              در میانه راه  یکی از آن دو از خستگی برآشفت و بر گوش دیگری سیلی نواخت و او چیزی نگفت و فقط بر روی شن نوشت که امروز بهترین دوستم به من سیلی زد. رفتند و رفتند تا به برکه ای رسیدند و همان فرد پایش لغزید و به برکه افتاد و دوستش به کمک او آمد و او را از آب بیرون کشید.او با خوشرویی از دوستش تشکر کرد و بر روی تخته سنگی نگاشت: امروز بهترین دوستم مرا نجات داد. دیگری گفت چرا وقتی به تو سیلی زدم به روی شن ها نوشتی و اکنون بر روی تخته سنگ؟                                                                                                          او گفت باید بدی های همدیگر را بر روی شن ها بنویسیم تا باد های محبت آنها را پاک کنند و از بین ببرند ولی خوبی ها را روی سنگ باید نگاشت تا حتی طوفان هم نتواند آن را نابود کند!

به امید روزی که دلهای همه ی ما مالامال دوستی و محبت گردد و جایی برای نازیبایی ها نداشته باشد.

در پناه حق

 





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 7 خرداد 1389 :: نویسنده : مهسا شریفی نمین
نظرات ()

نظرتون راجع به لوگوی جدید ورودی چیه؟

این بهتره یا قبلیه؟

زحمتشم خانم جعفری کشیدن





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 4 خرداد 1389 :: نویسنده : امیر حسن زاده
نظرات ()

پیش از اینها فكر می كردم خدا

خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق كوچكی از تاج او

هر ستاره پولكی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او كهكشان

رعد و برق شب صدای خنداه اش

سیل وطوفان نعره درنده اش

دكمه پیراهن او آفتاب

برق تیغ و خنجر او ماهتاب

هیچكس از جای او آگاه نیست

هیچكس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود اما در میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت .

هرچه می پرسیدم از خود از خدا

از زمین ، از آسمان ، از ابرها

زود می گفتند این كار خداست

پرس و جو از كار او كاری خطاست

آب اگر خوردی ، عذابش آتش است

هرچه می پرسی ، جوابش ْآتش است .

تا ببندی چشم ، كورت می كند

تا شدی نزدیك ، دورت می كند . 

كج گشودی دست ، سنگت می كند .

كج نهادی پای لنگت می كند

درمیان آتش آبت می كند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم پر زدیوار و غول بود

نیت من در نماز و در دعا

ترس بودو وحشت از خشم خدا

هر چه می كردم همه از ترس بود

مثل از بر كردن یك درس بود

مثه تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

مثل تكلیف ریاضی سخت بود

********

تا كه یكشب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یك سفر

در میان راه در یك روستا

خانه ای دیدم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا كجاست

گفت اینجا خانه خوب خداست

گفت اینجا می شود یك لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست و رویی تازه كرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین ؟

خانه اش اینجاست ! اینجا در زمین ؟

گفت آری خانه او بی ریاست .

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی كینه است .

مثل نوری در دل آیینه است .

می توان با این خدا پرواز كرد

سفره دل را برایش باز كرد

می شود در باره گل حرف زد

صاف و ساده مثه بلبل حرف زد

چكه چكه مثه باران حرف زد.

(این پست را رو در پاسخ به متن عمیق و تکان دهنده ی آقای دکتر ابراهیمی نوشتم.)





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 25 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : مهسا شریفی نمین
نظرات ()

اندکی در کار ما تاخیر شد، غیبتمان بر نبود ما تعبیر شد

قرار بود ذکر آن پنج تا را بگویم، راه طنز را همچنان با اذکارم بپویم!

این تذکره متفاوت است با اذکار دیگر، چون که می گویم در مورد افراد دیگر

نه حراستی اند، نه استاد و نه آموزشی، دانشجویند و دارند اخلاق درویشی

اولی را نام احسان بود، هم اوست که ساکن تهران بود

از بچه!های رشته درمان گفتار است، مثل ما او هم گرفتار است

یکی دیگر نامش امیر است، و می داند ترکی آهن "دمیر" است

اوست که می باشد از بومیان سلماس، شاید هم ارزشش باشد مثل الماس

اسم سومین آن ها سیناست، شاید هم دوستدار پفک لیناست

یکی از اهالی شهر اورمیاست، شهری که ایران را غربی!ترین جغرافیاست

دیگری شان باشد این بنده حقیر، اگر حرفی بگوید خواهشاً بر خود نگیر

آخرین باشد مهران عظیم، هیکل وی هم هست خیلی وزین

گر نام وی برم، می اوفتد لرزه بر اندام ها، آن که دارد از برای هر استادی دام ها

همه شان ترک زبان بودی و لیک همیشه از نمره های کم امتحان زبان بودی! با این همه دانشجو بودند و خورنده نان جو! و با اینکه پنج تن بودند ولی هیچ کدام اهل خوی نبودند! الهی قربونشون!

در مجلسی که در یوم زراعت درخت در "دار الطب" جاری همی بود، سه تن از شیوخ به صورت سور و مور و گنده! حاضر بودند. چون شلنگی از آب نبود و جای خالی آن احساس می شد، شیخی از شیوخ که حضرت شهروز را بر کناره بدید، بانگ برآورد که : ای شهروز! اینک تو را چه شد؟! کوشش نمی کنی! آفتابه نمی آری! چون حضرت شهروز از تقدیم آفتابه عاجز ماند، شیخی دیگر بالفور جهید و از "دو صفر هفت بی" واقع در ترمینال آفتابه ی آبی رنگ معروف را که داشت در گوشه ای خاک می خورد به صفحات تاریخ می پیوست! آورد تا خوش یمن افتد و ورودی رسد به کام خویش! و رفع حاجت شود!! گویند شیخ دیگر از این سه شیخ فقط داشت می خندید!

نقل است که باز دو شیخ از این پنج فقره! حرکتی زده اند نه مناسب حال ملت دانشجو! و یکی از کاغذ های در کتابخانه را با مضمون "این سالن مجهز به دوربین مدار بسته است" برداشته اند و بر حاشیه ی در دبلیو سی خواهران ترمینال الصاق نموده اند تا مزاحی بشود و نشاطی برود! ولی ملت آن را به جد گرفته و از جلوس و گفتگو در آن مکان مفرح خود را بازداشته اند! اینجاست که می گویند " چه می خواستیم، چه شد!"

روزی این پنج شیخ در مسابقات لژ سواری شرکت نمودند و بر حسب اتفاق قهرمان هم شدند! مریدان را در سر سوالی پدید آمد و گفتند : یا شیوخ! پس چگونه بر مرتبت اول نائل همی آمدید؟ پس شیوخ تک تک دستی بر ریش و سبیل خود! کشاندند و بگفتند : پس ما از لژ نشینی به این مهارت لایزال دست یازیدیم!

شیوخ "او.دی" چون پنج شگفت انگیز بودی؛ یکی خوب هیکل بزرگی داشت و شاید نسبتی با سروش هیچکس! یکی شان خوب دراز بود، دیگری خوب می پرید و مثل فنر می ماند، یکی بعدی عالی می راند البته نه الاغ! بلکه ماشین! آخریشان هم هیچی نداشت به جز ته مانده ای از ذوق!

بر جریده عالم ثبت است که در زمان این شیوخ پنجگانه در بلاد تبریز رستورانت، باغچه سنتی و پیتزاخانه ای نماند که اینان نرفته باشند-الهی فداشون-

چون از دنیا برفتند ، تمام پنج تن را در یک قبر خاک کردند و برای چرایش دو فرضیه نقل است:

یکی اینکه شاید غم فراق از برای آنان از فشار شب اول قبر هم بیشتر می نماید

دومی که احتمالش بیشتر از اولی است اینکه این پنج تن به یکی و این یکی به هیچ هم نمی ارزید!

-الهی رحمتشون-!


*: او.دی در لغت مخفف کلمه وزین "امور دامی" است و هر دانشجوی باحالی می تواند این رشته را به عنوان رشته دوم برگزیند و مدرکش تحت لیسانس او.دی خودمان باشد! فقط برای علاقه مندان عرض کردیم البته علاقه مدان حائز شرایط!


شاد باشید و بمانید!





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 25 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : محمّد اولیایی
نظرات ()

اخ که چقدر دلم گرفت از کسی که انتظارشو نداشتم.

فارسی لهجه ی nام عربی؟!!!!!!آخه با کدوم مدرک مستدل؟

آخ که چقدر جهان سومی بودن به ما می یاد.چقدر حقمونه تو سری بخوریم و به جای همدلی و با هم بودن به هم تو هین کنیم.هم دیگر رو تحقیر کنیم.دل دشمنا مونو شاد کنیم.به همه نشون بدیم که با هم نیستیم.علیه همیم.

هیچی فقط نا امیدم.از خودم از دورو بری هام.

کی میشه یاد بگیریم آدم ها توی دسته های قومی زبونی رنگی جنسی نژادی جا نمیگیرن.

آدما فقط آدم اند.فکر میکنم قرن ها طول بکشه که ما اینو بفهمیم.شایدم میلیون ها سال..............................................

 





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : ارغوان جعفری
نظرات ()

چند روزی نبودیم، دلمان برایتان تنگ شده بود! توی این مدت یه چن مطلب نوشتم ولی تازه امروز فرصت کردم این متنو تایپ کنم بعدی ها رو هم که یکی شون تذکره س اگه توی این چند روز بتونم، براتون توی وبلاگ درج می کنم! وقتی مطلب نوشتنم به تاخیر میافته خیلی کم مطلع می شویم از اطرافمان! البته اگر دیدید یک وقتی نتوانستم مطلبی آپ کنم می توانید مطالب مرا دوباره بخوانید! موفق باشید و بمانید

اتوبوس: بوس اتوماتیک، وسیله ی نقلیه ی عمومی، عموماً شهروندان درجه دو و دانشجویان سوار آن می شوند. وسیله ای که ملت در آن به صورت فشرده سرپا می ایستند و میله ای را در دست می گیرند و استفاده از کارت بلیط تنها نشانه ی شخصیت و احترام آنان به حقوق دیگران است. راننده های این وسیله عموماً جزو افراد ترسو هستند چون اگر ببینند که کسی دنبال این وسیله می دود، عوض اینکه ترمز کند، گاز می دهد! انواع: ترمینالی، شرکت واحدی

نوع ترمینالی هنوز به دانشکده نیامده است ولی از آنجایی که تعاونی هایی در ترمینال ایجاد شده اند امید است که در راستای تلاش های بی وقفه ی! رئیس جدید، محوطه ی دانشکده تبدیل به سکو های سوار شدن دانشجویان شود!

نوع قرمز شرکت واحدی آن یا بی.آر.تی تازه به تبریز آمده و ملت می پندارند که سوار شدن به آن (حتی مقصدشان راه آهن نباشد هم!) ترفیع کلاس می آورد.

امتحان: آزمایش، طی یک جلسه رسمی و با حضور قلدرهای آموزش یا بهادری ها و در زمانی مشخص باید به تعدادی سوال نامربوط پاسخ دهید. گویند امتحان زبان تخصصی روی تمام امتحان ها را سفید کرده است.

کتابخونه: کتابخون مونث، پاتوق بچه خراخین، افراد برای اینکه به خونشان کتاب تزریق کنند به آن جا می روند. جدیداً دکوراسیون ان را تغییر داده اند تا دوربین های مدار بسته راحتتر بتوانند روی کتاب دانشجویان زوم کرده و افراد کنترل کننده هم یک سوادی کسب کنند! اغلب به عنوان انبار کیف و کتاب و رختکن برادران استفاده می شود!

ترانه: کتابت را زمین بگذار، که من بیزارم از دیدار خرخوان های ناهنجار

کتاب در دست تو یعنی، زبان خط و دانش ها

007B : تفکرگاه، اتاق یا مجموعه اتاقک هایی در جنب ترمینال مخصوص برادران! که قبلا این شماره روی در آن بود ولی اکنون در اتاق یکی از دوستان توی خوابگاه است! گلاب به رویتان افرادی که از این محل خارج می شوند احساس می کنند دوباره متولد شده اند!





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : محمّد اولیایی
نظرات ()
جاهای خالی رو با چه اعدادی باید پر کرد؟

 
10, 20, ....., 15, 1000, ......, 16
عجله نکنید!
کمی فکر کنید، سوال زیاد مشکلی نیست ولی اگر
 
قادر به حل این سوال باشید نشان فعالیت خوب
 
سمت راست مغز شماست.
برای دیدن جواب صحیح عبارت زیر که با رنگ سفید
 
نوشته شده است را سلکت (انتخاب) کنید تا دیده
 
شود.
 
 
10, 20, 3, 15, 1000, 60, 16
 
ده بیست سه پونزه هزارو شصت و شونزه

 

 
 





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، طنز، علمی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 18 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : عطیه قاسمی
نظرات ()

سلام...

بلاخره میدترمام تموم شد.حالاس که خواب می چسبه (البته بعضی بچه ها می گن اون همیشه می چسبه!).این مید ترمام برای خودش قضایایی شده.مثلا میدترم زبان که همه شاکی ان یا میدترم ایمنی با اون سوالای المپیادی...

همین اتفاقا می افته که ضرب المثلی با این مضمون اختراع می شه:"مرحمت بفرمایید یک عدد سوزن به خودتان فرو نمایید بعد یک عدد جوالدوز به اساتید محترم" (با تصرف و تلخیص)

بیشتر توضیح می دم.ترم قبل کلاسای زبان  با اون روحیه ی سرشار از انرژی اعصاب معصاب! برا اساتید نذاشتیم،همه م پاس شدن،این ترمم که اگه بدتر نشده بهتر هم نشده.کلاس ایمنی هم کاری کردیم که استاد یادش رفت کلاس اصولا دست کیه.

خوب،می آد این می شه نتیجه ش.بعضیا که جنبه ی شوخی ندارن فکر می کنن باهاشون پدرکشتگی داریم و عاقبت سوالای میدترم...البته بگما من خودم پایه شم

هر کسی آن نمره بگیرد عاقبت ترم، که در طول ترم سر کلاس کرد...

ما از این انشا نتیجه می گیریم که باید در کلاس بچه مودبی باشیم و به حرف آقا معلم و خانم معلم گوش کنیم  تا در آینه به کشور خودمان خدمت کنیم.

راستی، روز معلمم مبارک...اینم یه دسته گل تقدیم به همه ی معلمای دنیا... 





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 13 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()

بچه ها متشکریم!(از حمایت بی دریغ تعدادی از دوستان در کلاس انقلاب)

هیئت صفر شدگان کنفرانس های انقلاب(هم اکنون نیازمند یاری گرمتان هستیم)راستی ما بی شماریم





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : لادن پاشاپور
نظرات ()

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان‌خود‌فرو‌ببرند .
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی عروج می كرد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : عطیه قاسمی
نظرات ()

یکی بود یکی نبود.آسمون آبی..زمین سبز..دلا..؟؟نمی دونم والا مال خودتو ببین چه رنگیه دیگه!مثلا بنفش با خالای زرد!

زمین پر بود از طبلای بزرگ و کوچیک.از قدیم هر کی قشنگتر می زد  بزرگتر می شد و همه کوچیکا می خواستن بزرگ بشن و برا بزرگ شدن تلاش می کردن.

سالها...گذشت.زمین پر شده بود از طبلای بزرگ.ظاهرا همه بزرگ شده بودن و غرور سرتا پاشونو گرفته بود.ولی دیگه کسی قشنگ نمی زد!!کم کم که بزرگ شده بودن قشنگیم یادشون رفته بود!حتی معیارشون واسه بزرگ شدن تغییر کرده بود و اون صدای بلندتر بود نه آواز قشنگتر!!

زمین پر شده بود از طبلای بزرگ و تو خالی که فقط بلد بودن داد بزنن.یه مدت بعد دیگه کسی نمی تونست صدای دیگری رو بشنوه..!همه گوشها کر شده بود..ومتاسفانه اصلا از این موضوع خبر نداشتن.حواسشون نبود بزرگتر که شدن چقدر تو خالی شدن تا صدای بلندتری تولید کنن!!

.

.

.

اینا رو بی خیال زبان خوندی؟؟





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 3 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : لادن پاشاپور
نظرات ()

سلام

راجع به پست قبلیم باید بگم كه به قید قرعه كشی به برنده با ارائه ی اصل كارت دانشجویی

همراه با كپی كارت ملی و گواهی اشتغال به تحصیل یك عدد رامتین فندقی(یا احیانا شكلاتی) تعلق می گیرد.

در ضمن با سپاس خیلی فراوان از پریزاد ورقایی كه كلا بشر خیلی الهام بخشی است و هزینه جایزه رو بر عهده گرفته.

تا پایان همین هفته فرصت دارید.........





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 2 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : ارغوان جعفری
نظرات ()

سلام

با عرض پوزش به خاطر تاخیر زیاد و بدقولیم. باید زودتر از این آماده می کردم عکسا رو.

هرکدوم از دوستان که مایل هستن عکسارو بیارم واسشون، یا اسمشونو بنویسن واسم براشون بزنم تو DVD، یا تو دانشکده فلششون رو بدن به من کپی کنم بیارم واسشون. (حجمش 1.14 GB هستش، اگه فلش لطف می کنید، فلش بالای 1 GB لطف کنید)

شاد و سلامت باشید





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 2 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : امیر حسن زاده
نظرات ()
1- یهو نگاه میکنی می بینی خانوادت که 3 نفر بیشتر نیستن 5 خط موبایل دارن!
2 - واسه همکارت ایمیل میفرستی،در حالیکه میز بغل دستی تو نشسته !
3 - رابطت با اقوام و دوستانی که ایمیل ندارن کمتر و کمتر میشه تا به حد صفر برسه!
4 - ماشینت رو جلوی در خونه پارک میکنی بعدش با موبایلت زنگ میزنی خونه
که بیان کمک چیزایی رو که خریدی ببرن داخل !
5 - هر آگهی تلویزیونی یه آدرس اینترنتی هم داره !
6 - وقتی خونه رو بدون موبایلت ترک میکنی ، استرس همه وجودت رو میگیره و
با سرعت برمیگردی که موبایلت رو برداری...، بدون توجه به اینکه حد اقل 10
سال از عمرت رو بدون موبایل گذروندی !!!
8 - صبحها قبل از خوردن صبحونه اولین کاری که میکنی سر زدن به اینترنت و
چک کردن ایمیل و فیس بوکته !
9 - الان در حالیکه این پست رو میخونی، سرت رو تکون میدی و لبخند میزنی !
10 - اینقدر سرگرم خوندن این پست بودی که حتی متوجه نشدی این لیست
شماره 7 نداره !
11 - الان دوباره برگشتی بالا که چک کنی شماره 7 رو داشته یا نه !
12 - من مطمئنم که اگه دوباره برگردی بالا حتماً شماره 7 رو پیداش
میکنی،بخاطر اینکه خوب بهش توجه نکردی !!
13 - دوباره برمیگردی بالا ولی شماره 7 رو پیدا نمیکنی...، خوب من شوخی
کردم ولی نشون میده که تو به خودت هم اعتماد نداری و هرچی بقیه میگن باور
میکنی!!!




نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389 :: نویسنده : عطیه قاسمی
نظرات ()

super infection چیست؟

اصطلاحی است که هر میکروب شناس ماهری و هر دانشجوی از جزوه با خبری و هر پزشک از آنتی بیوتیک تراپی بی رویه با خبری از مضرات آن با خبر است.

super infection یعنی اینکه فلور طبیعی بدن در اثر مصرف بی رویه بعضی از آنتی بیوتیک ها دار فانی را وداع خواهند گفت و به جای آن سایر میکروارگانیسم های ترجیحا خطرناک ، همین دار فانی را سلام خواهند گفت.نتیجه آن که ما با از پشت خنجر زدن به این دوستان هزارساله(البته از نظر تکامل ، باکتری ها دوستان ما نیستند ما دوستان باکتری ها هستیم)بر سر خود بلایی می آوریم که لعنت بر خودمان باد.از ..... که بر.....(جای خالی را با محصول لبنی مناسب پر کنید)

نمونه ی اخیر super infection هفته پیش به سمع و نظرمان رسید.همان زمان که خبر آمد دانشجویانی که در کلاس تئوری میکروب عملی غیبت کردند یا غیبت خوردند به هیچ وجه من الوجوه حق شرکت در کلاس ها را ندارند.

آموزش دانشکده که نقش فلور طبیعی را دارد آن قدر توسط این و آن به باد انتقاد گرفته و سرکوب شد که باعث شد خود من هم در یکچرخش 179 درجه آرزو می کنم کاش سایه ی آموزش هیچ وقت از سر ما کم نشود چون اگر کم شود همان میشود که شد یعنی گیگا ارگانیسم های فرصت طلب به هر شکل ممکن :1- قانون را زیر پا می گذارند 2-حرف خود را زیر پا می گذارند 3-برنامه ی کلاس تزریقات را هم زیر پا می گذارند.(البته اینکه یه جفت پا میتونه چند تا از بالایی ها رو زیر پا بذاره خودش سوال علوم پایه بوده!)

1-قانون را زیر پا میذارن چون قانون این اجازه رو به استاد نمیده که حق شرکت تو کلاسو از دانشجو بگیره

2-حرف خودشونو زیر پا میذارن چون قرار نبود که تو کلاس های تئوری حضور-غیاب بشه

3-بعضی از دوستانم که کلاس تزریقات داشتن

-حالا شما تواین شب تاریک با در دست داشتن سه نورافکن بالا میتوننید هر مقصری رو پیدا کنید.

نکته مهم :البته در مفید بودن کلاس های تئوری هیچ شکی نیست اما به کار بردن اجبار در هر کاری باعث مقاومت منفی می شود-اوه خطرناک شد-نمی شود!.خداوند در قرآن کریم می فرماید:""ما راه را به او نشان دادیم خواه سپاسگزار باشد خواه ناسپاس""شما می توانید بگویید ما کلاس را برگزار می کنیم خواه حاضر باشید خواه غایب  خواه خوابیده باشید خواه ایستاده یا هر وضعیت آناتومیکی دیگر.

نکته ی مهم تر:اساتید بزرگوار من می دانم که که تمام افکار شما رنگ آموزش به خود گرفته و تمام نفس های شما بوی پژوهش می دهد!!! ولی این را به شما اطمینان می دهم که اگر دست تعاون و همکاری به سوی ما بردارید 240 دست (با احتساب جفت بودن دست ها) دست شما را به گرمی خواهند فشرد(اساتید خانم ترجیحا از دستکش استفاده کنند!)

                                                      ***همیشه شاد و همیشه خوش باشید***





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، آموزشی کلاسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 29 فروردین 1389 :: نویسنده : سوران امین زاده
نظرات ()


( کل صفحات : 12 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic