درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : امیر حسن زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87
مسئولیت مطالب وبلاگ به عهده ی خود نویسندگان می باشد








نوع مطلب : تلنگر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 25 تیر 1390 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()
نمی دونم شما هم یادتون میاد یا نه! اون روزی رو که این کاغذا رو رو در و دیوار دانشکده زده بودن!

حالا اینکه کی نوشته بود و کی چسبونده بود مهم نیست، مهم اینه که چی توش نوشته بود!

اون روز که من دیدمش خیلی بهم برخورد، عکسشو گرفتم آخر مطلب براتون گذاشتمش!

با خودم فکر کردم یعنی چی شده که یه همچین چیزی به خیلیا اصلا برنخورد؟!

گذشت..

آخر ترم بود و هنوز از وام دانشجوییا خبری نبود اما هیچکس اعتراضی نداشت یا اگرم خیلی داغ می کرد سر دوستش غر می زد!

امتحانای آخر پایان ترم بود که بن داشجویی می دادن ولی بازم کسی اعتراضی نداشت که آقا مگه ما میخوایم اینا رو ببریم خونه؟!

گذشت و ترم بعد شروع شد!

سایت جدید راه افتاده بود اما با اینکه یه اتاق اضافی واسه کلاسا داشت هفته 3 یا 4 روز تعطیل بود! سوا اینکه سایت دانشکده های دیگه بعد از ظهرا هم بازن!ولی مثل اینکه بازم کسی مشکلی با این وضع نداشت!

از توی غذای سلف شپش و چند رقم چیز دیگه پیدا شد ولی اینبارم کسی اعتراضی نداشت!

و چندین وچند مورد دیگه که اینجا جا نمیشه! اتفاق افتاد اما ..

یا همین الان اومدن پارتیشنای قسمت پسرا رو ورداشتن کسی اعتراضی نداشت! آخه یه دانشگاه به این بزرگی پول چند متر پارتیشن نداشت واسه سلف؟!اونم چه سلفی خیلی غذاهاشون با مخلفاته تازه سوپشم اینجا نمی دن! آخه غذاهای اینجا با قاشق چنگال فلزی هم بریده نمی شن اومدن پلاستیکی شو گذاشتن! حالا بماند که بعضیا میگن این سلفم به یمن ورود یه عده از ما بهترون بوده که می خواستن واسه بازدید بیان!

ولی من موندم تو کار این تشکلهای مثلا دانشجویی! همین انجمن خودمون میشه اصلا بگن اونجا دقیقا چیکار میکنن؟!

حالا من نه شما! ببینین حقمون هست که هر کسی به خودش اجازه توهین به ما رو بده؟





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، تلنگر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 24 تیر 1390 :: نویسنده : هوشنگ شمسی سیسی
نظرات ()

تو وبلاگ کانون سپینود مطلبی خوندم راجع به "اقبال مسیح" که محمد مظفری زحمتشو کشیده بود. بعد خوندن این مطلب کنجکاو شدم بیشتر برم دنبالش، تو ویکی پدیای فارسی مطلب خاصی نبود، تو ویکی پدیای انگلیسی مطلب زیر رو پیدا کردم. واسه من که خیلی تکان دهنده بود، توصیه میکنم حتما شما هم بخونید. متن خیلی ساده و روانه. اگه وقت ندارین حداقل اونجا ها رو که پر رنگ کردمو بخونید.

به تاریخ ها هم دقت کتید، خیلی قدیمی نیست، اگه این پسر بچه الان زنده بود، فقط 7 یا 8 سال از ما بزرگتر بود...

Iqbal Masih
From Wikipedia, the free encyclopedia

Iqbal Masih (b. 1982 - April 16, 1995), was a young Pakistan Catholic boy who was forced into bonded labour in a carpet factory at the age of four, became an international figurehead for the Bonded Labour Liberation Front at the age of 10 when he escaped and was brutally murdered in 1995 at the age of 13 by being shot in the back with a twelve gauge shotgun

Iqbal Masih was born in Muridke, a very small, rural village outside of Lahore in Pakistan. Shortly after Iqbal's birth, his father, Saif Masih, abandoned the family. Iqbal's mother, Inayat, worked as a housecleaner, but found it difficult to make enough money to feed all her children from her small income

Iqbal was sold as a child slave by his mother at the age of four for the equivalent of 12 USD. He was forced to work on a carpet loom in a small town called Muridke near Lahore, and was forced to work fourteen hours per day. He was only paid three cents by Arshad (His boss). Due to long hours of hard work and insufficient food and care, Iqbal was undersized. At twelve years of age, Iqbal was the size of a six-year old boy. Whenever Iqbal did not "obey" what Arshad said, he would be whipped and be cut or be beaten up. One day, he wanted to stand up for himself and the other children who have been suffering. So he went to the nearest police station and said that he was being treated without respect and wanted freedom. The officer was on Arshad's side so he brought Iqbal back and told Arshad to chain him up

At the age of 10, he escaped the brutal slavery and later joined the BLLF (Bonded Labor Liberation Front of Pakistan) to help stop child labor around the world. Iqbal helped over 3,000 Pakistani children that were in bonded labour escape to freedom, and made speeches about child labour all around the world. Iqbal became a book and is about this boys story

He was murdered on Easter Sunday 1995 in Muridke in the middle of a busy road on his way back from Church. Some locals were accused of the crime but it is assumed by many that he was assassinated by members of the "Carpet Mafia" because of his famous fight against the child labour industry

In 1994, Iqbal was awarded the Reebok Human Rights Award. In 2000, he was posthumously awarded The World's Children's Prize for the Rights of the Child

Legacy

In January 2009, the United States Congress established the annual Iqbal Masih Award for the Elimination of Child Labor

Iqbal visited Broad Meadows Middle School in Quincy, Massachusetts and spoke to 7th graders about his life. When the students learned of his death, they decided to raise money and built a school in his honor in Pakistan

Iqbal's work and subsequent death inspired a 12 year old Canadian boy, Craig Kielburger to devote his life to Iqbal's cause and organize Free The Children





نوع مطلب : تلنگر، English، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 تیر 1390 :: نویسنده : امیر حسن زاده
نظرات ()
اگر تمام موارد و علل مطرح شده برای ازدواج را در نظر بگیریم (به خصوص اونایی که تو کتاب دین و زندگی دبیرستان خوندیم!) ازدواج از دیدگاهی دیگر نیز قابل تامل است. برای روشن تر شدن موضوع توجه به این مثال میتواند مفید باشد : اگر دقت کرده باشیم برای آموزش شمشیرزنی مبتدی هیچگاه از شمشیر های واقعی استفاده نمی کنند چرا که ممکن است با کوچکترین خطا جان فرد یا دیگران به خطر افتد ولی وقتی که آموزش دیدگان  مراحل اولیه را طی کردند شروع به کسب مهارت با شمشیرهای واقعی می کنند. ازدواج نیز از جهاتی به این مثل شبیه است. در واقع ازدواج از این منظر نوعی تمرین عشق و به خصوص دوست داشتن است. آری هر کس که نتواند عشق و دوست داشتن انسان را در خود بپرورد قادر  و قابل به عشق ورزی الهی نخواهد بود 



نوع مطلب : تلنگر، روزنوشت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 تیر 1390 :: نویسنده : سید حسام فتاحی
نظرات ()

آیا مرگ حق است؟!

اگر مرگ حق است پس چرا از آن گریزانیم؟ !

اگر مرگ حق است پس چرا حتی شنیدن اسمش به دل ها لرزه می افکند؟!

اگر مرگ حق است پس چرا از ترکیب واج های خشن نامگذاری شده است؟!

اگر مرگ حق است پس چرا یاد آوریش لحظات شیرینمان را تلخ می کند؟!

شاید مرگ حق است و ما ناحقیم!!!





نوع مطلب : تلنگر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 13 تیر 1390 :: نویسنده : سید حسام فتاحی
نظرات ()

سلام

راستش یک مطلب جالب دیدم که احساس کردم اگه تو وبلاگ بنویسم همه خوششون بیاد و اما ادامه ی مطلب

یک روز یک خانوم دکتری می خواست بره مسافرت و بعد از خرید بلیط راهی فرودگاه میشه. از اونجایی که گرسنه ش بود میره یک بیسکویت میخره و میذاره تو کیفش تا بخوره! میره میشینه روی صندلی و بعداز یک صندلی خالی رو صندلی بعدی ا مرد نشسته بود!!! دختره بیسکویتو از رو صندلی خالی بر میداره و باز میکنه تا بخوره!!! مرد به دختر نگاه میکنه و یک لبخند میزنه !! بعد دستشو دراز میکنه و از بیسکویت به ازای هر بیسکویت که دختر بر میداره یکی بر میداره! ومیخوره!! دختره تو دلش به مرده کلی فحش میده و توهین میکنه که عجب آدم پر روییه و مرد با لبخند و شادی به دختر نگاه میکنه!!! وقتی به بیسکویت آخر میرسن مرد بر میداره و نصفش میکنه بعد نصفشو میده به دختره و نصفشو خودش میخوره!!!

بعد دختره که اعصابش از مرده خراب بود مبره سوار هواپیما میشه بعد از پرواز دستشو دراز میکنه تا از کیفش کتابشو در بیاره که میبینه بیسکویتش تو کیفشه و متوجه میشه خودش با پر رویی بیسکویت مردو باز کرده و خورده ولی مرده با صبوری و لبخند ازش استقبال کرده؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!

 پس یادمون بمونه 4 چیز هیچ وقت جبران نمیشه و به عقب بر نمی گرده: 1: زمانیکه میگذره.          

2: گلوله ای که از تفنگ شلیک میشه

3: فکرها و توهین هایی که از ذهنمون میگذره!!!

4:سنگی که به شیشه میخوره وشیشه رو میشکنه





نوع مطلب : تلنگر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 22 خرداد 1390 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()

      صفایی ندارد ارسطو شدن                 خوشا پر کشیدن پرستو شدن

سلام

با دلی آکنده از درد و لبریز از حس انسان دوستی  دوست دارم با همه ی کسانیکه این نوشته رو می بینن حرف بزنم!!!

اولش می خوام که اگه نظری میدین دور از ادب  نباشه!!! خواهشا

اولش می خوام بدونم چطوری میشه که 1 انسان به راحتی از کنار عکس ها-نوشته ها-فیلم هایی که دلالت بر آدم کشی و بی رحمی میکنه آسون رد بشه؟؟؟؟

جریانی که نه وابسته به تفکرات حزبی و سیاسیه نه حتی بستگی زیادی  به دین و اعتقادات آدم داره!!! کمی آزادگی و مروت میخواد ولا غیر....

واقعا برام عجیبه که دیروز تو آمریکا و استرالیا به خاطر جنایات آل خلیفه وآل سعود تو بحرین مردم اعتراض وتجمع میکنن با اینکه حتی مسلمونم نیستن ولی ما هر روز و حتی دیروز با اینکه اطلاع رسانی شده بود و کلاس ها هم تعطیل بودن تو دانشکده نشستیم و حتی کمترین زحمتی به خودمون ندادیم که 200متر پیاده روی کنیم و حداقل کاریکه میشه واسه این مردم کرد یعنی 30دقیقه تجمع و اعتراض به این جنایات نکردیم!!!

البته خیلیا اومدن و جای ما رو گرفتن و تکلیف ادا کردن حتی  برا کمک به مردم مظلوم واسه رفتن به بحرین هم اسم نویسی کردن ولی از دانشکده هایی که وقتی حرف می زنیم میگیم از ما پایینن!!! آخه ما دکتریم!!! ولی اونها بیدارن؟؟؟ از دانشکده ما هم اومدنا ولی کم 40-50نفر

ما چرا اینقدر بی تفاوت شدیم؟؟؟ چرا ساده از کنار محاکمه کادر پزشکی بیمارستان بحرین رد میشیم و نمی بینیم ظلم رو که حتی واسه معالجه کردن مردم باید تو بحرین جواب داد!!! قتل بچه هاو زنان باردار و... حتی اگه وطن پرستیمو کمی بینش سیاسی داریم چرا نمی فهمیم که بحرین از لحاظ استراتژیک چقدر واسه ما مهمه؟؟؟ چرا نمیبینیم تهدید عربستان به حمله ی نظامی به ایرانو!!! در ضمن ستاد بیداری اسلامی از تمامی کشور های عربی و بیداری اسلامی در منطقه دفاع کرده و میکنه نه فقط بحرین.

خداییش اگه امام زمان بیاد به ندای هل من ناصر ینصرنی لبیک میگیم !!با این کوتلگی شخصیت که قدمون فقط به دیدن خودمون قد میده!!؟؟؟

کاش فقط کمی روح انسانی داشتیم که حداقل به کسانیکه بیدارن تهمت نمی زدیم!!! پیمان جان کاش من هم مانند تو قدمی بر می داشتم...

 





نوع مطلب : تلنگر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : حمید آقا
نظرات ()

در ژاپن اتفاقی بسیار مهیب و مصیبتی وحشتناك اتفاق میافتد و میلیارد ها دلار خسارات و هزاران نفر كشته و زخمی میدهد،اما واكنش و رفتار عمومی به این فاجعه در جامعه ژاپن بسیار درس اموز و در واقع یك كلاس آموزشی عملی رفتارهای انسانی در برابر دنیا قرار میگیرد.

1) آرامش
حتی یک مورد سوگواری شدید یا زدن به سروصورت دیده نشد.

2) وقار
صفوف منظم برای آب و غذا. بدون هیچ حرف زننده یا رفتار خشن.

3) توانمندی
بعنوان نمونه معماری باورنکردنی بطوریکه ساختمانها به طرفین پیچ و تاب میخوردند ولی فرو نمی ریختند.

4) رحم و شفقت
مردم فقط اقلام مورد نیاز روزانه خود را تهیه کردند و این باعث شد همه بتوانند مقداری آذوقه تهیه کنند.

5) نظم
غارتگری دیده نشد. زورگویی یا ازدست دیگران ربودن دیده نشد. فقط تفاهم بود.

6) ایثار
پنجاه نفر از کارگران نیروگاه های اتمی ماندند تا به خنک کردن دستگاهها ادامه دهند.

7) مهربانی
رستورانها قیمتها را کاهش دادند. یک خودپرداز بدون محافظ دست نخورده ماند. دستگیری فراوان از افراد ناتوان.

8) آموزش
از بچه تا پیر همه دقیقا میدانستند باید چکار کنند و دقیقا همان کار را کردند.

9) وسایل ارتباط جمعی
در انتشار اخبار بسیار خوددار بودند. از گزارشات مغرضانه خبری نبود. فقط گزارشات آرامبخش وجود داشت.

10) وجدان
هنگامی که در یک فروشگاه برق رفت، مردم اجناس را سرجایشان برگرداندند  و به آرامی فروشگاه را ترک کردند.

                                                                                               شاد باشید.





نوع مطلب : تلنگر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : مهسا شریفی نمین
نظرات ()

قصه ورودی ما یا حتی بزرگتر از اون جامعه ما قصه پاییز و بهاره!

خیلیا میگن بهار خیلی قشنگه ،قشنگ تر از پاییز..

ولی من میگم بهار یه دروغ بزرگه، یه نقابه، یه نقاب تا دنیا چهره واقعیشو پشتش پنهون كنه،

برگ دراره و شكوفه كنه، لباسای قشنگ بپوشه، موهاشو خوشگل كنه، حرفای قشنگ بزنه،آسه بیاد آسه بره،گاهی خودشو لوس كنه، گاهیم فیلسوف بشه...

مثل یه سلام با یه لبخند ساختگی...

-وای چه متین و محجوبه..

میدونین چرا تو پاییز درختا برگاشونو دور میریزن؟دیگه شكوفه ندارن؟!

چون وضعیت عوض شده ،هوا سرد شده و دیگه نمی تونن نقش بازی كنن،دیگه نمی تونن خود واقعیشونو پشت دروغ و حرفای قشنگ قشنگ و نقاب ادب پنهون كنن.

نمی دونم چرا ماها همیشه دوست دایم دروغ بگیم ودروغ بشنویم!

به فكر پاییز باشیم! 





نوع مطلب : تلنگر، خودمون 120 نفر!، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 19 فروردین 1390 :: نویسنده : هوشنگ شمسی سیسی
نظرات ()

تو این چند وقت که نزدیکای عیدم هست، كسی بوده كه گذرش برای خرید یا گشت وگذار به شهناز و طرفای بازار نیافتاده باشه؟ وچشمش دنبال ویترینای مغازه های شیك واجناس رنگ وارنگش نبوده باشه؟

ولی یه سوال اون پیرزن كبریت فروش اطراف چهارراه شهناز تا حالا چندبار توجهتون رو جلب كرده؟

صدها بار از اونجا رد شده بودم اما2روز قبل بود كه نگاهم به نگاهش تلاقی كرد،

نگاه گرم وعمیقی داشت...

بی اختیار رفتم جلو و به بهانه خرید كبریت باهاش همصحبت شدم!

-مادر جان كبریت بسته ای چنده؟

-اینارو میگی؟هزار تومن

-باشه،یه بسته بده! مادر كارت فقط كبریت فروشیه؟!

-آره نون خودم و خونوادمو از این راه درمیارم

-شوهر،بچه اونا چی؟

-شوهرم 20ساله ازم جدا شد،پنج تا هم بچه دارم،دو تا پسر با سه تادختر

-اونا چی كار میكنن؟

-دخترامو شوهرم خودش فرستاد خونه بخت كه نه بدبختی،ازشونم خبری ندارم،

پسرامم معتادن وگوشه خونه

-مادر امورات زندگیت میگذره؟

-خودت كه میبینی،از چی بگم ازبدبختیام؟روز گار من از اول سیاه بوده و ...

اشك تو چشماش جمع شده بود و من پشیمون از اینكه داغ دلش رو تازه كرده بودم! كاش میشد كاری كرد كه كمی از الامش كم بشه.

بادوستم پول كبریتارو دادیم و دور شدیم...

با تشکر از آقای گلدوست....





نوع مطلب : خودمون 120 نفر!، تلنگر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 18 اسفند 1389 :: نویسنده : هوشنگ شمسی سیسی
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic