تبلیغات
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87 - مطالب ادبی
 
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : امیر حسن زاده
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
دانشجویان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تبریز - ورودی 87
مسئولیت مطالب وبلاگ به عهده ی خود نویسندگان می باشد




 

من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى، من را خودم از خودم ساخته‌ام.

منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است..

تویى که تو از من می‌سازى آرزوهایت  هستند.

 من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهی...                                                                                                                                       

وتو نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى.

...
این جهان مملو از انسان‌هاست، پس می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد،

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی‌ صادر کنی و من هم..

قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

دوستانم مرا همین گونه پیدا می‌کنند و می‌ستایند.

حسودان از من متنفرند، ولى باز می‌ستایند...

دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم..

چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى!

من قابل ستایشم و تو هم...

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد،

به خاطر بیاورى که آن‌هایى که هر روز می‌بینى و مراوده می‌کنى،

همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابی متفاوت، اما همگى جایزالخطا..

نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى متفاوتشان شناختى و یادت باشد که این‌ها رموز بهتر زیستن هستند.

                                                                                          

                                                                                                     مهاتما گاندی


 





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 23 آذر 1391 :: نویسنده : مهسا شریفی نمین
نظرات ()

شعر بسیار زیبای یاد از ابراهیم اسماعیلی:

من تشنه و پژمرده تو باران بهاری
گل کن که در این ثانیه ها عشق بکاری
آه ای که تو در هر چه دل تنگ نشاطی
یک لحظه مرا باش درآ از در یاری
من مانده ام و یاد شب آشوب نگاهت
دیگر نه امیدی نه پناهی نه قراری
گفتی نه و گفتی نه و عمری سپری شد
یک بار پذیرای دلم باش که آری
من سوخته ام کار من از کار گذشته است
تا تازه شوم کاش بر این داغ بباری

ضمنا اهنگ این شعر با صدای آقای سالار عقیلی بی نهایت دلنشین و روح نوازه.





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 20 خرداد 1391 :: نویسنده : مهسا شریفی نمین
نظرات ()

بهار و گل طرب انگیز گشت و توبه شکن

                                    به شادی رخ گل بیخ غم ز دل برکن 

اولین سین سفره ما سیبی سرخ است که مادر آن را از شاخه های دورِ آفرینش چیده است، آن روز که از بهشت بیرون می آمد. ما آن را در سفره می گذاریم تا به یاد بیاوریم که جهان با سیبی سرخ شروع شد؛ همرنگ عشق.
مادر سکه هایی را در ظرف می چیند، سکه هایی از عهد سلیمان را، سکه هایی که به نام خدا ضرب خورده است و می گوید: باشد که به یاد آوریم که تنها خدا پادشاه جهان است و تنها نام اوست که هرگز از سکه نمی افتد و تنها پیام آوران اویند که بر هستی حکومت می کنند و سکه آنان است که از ازل تا ابد، رونق بازار جهان است.
مادر به جای سنبل و به جای سوسن، گیاه سیاووشان را بر سفره می گذارد، که از خون سیاوش روییده است. این سومین سین هفت سین ماست. تا به یادآوریم که باید پاک بود و دلیر و از آتش گذشت. و بدانیم که پاکان و عاشقان را پروای آتش نیست.
و سین چهارممان، سرود سروش است تا از سبزپوشان آسمان یادی کنیم و یاری بخواهیم که جهان اگر سبز است، از سبزی آنان است و هر سبزه که هر جا می روید از ردّّّّّ پای فرشته ای است که پا بر خاک نهاده است.
مادر، تنگ بلور را از آب جیحون پر می کند و ماهی، بی تاب می شود. زیرا که ماهیان بوی جوی مولیان را می شناسند. و ما دعا می کنیم که آن ماهی از جوی مولیان تا دریای بیکران عشق را یکریز شنا کند.
مادر، پری از سیمرغ بر سفره می گذارد تا به یادمان بیاورد که سفری هست و سیمرغی و کوه قافی و ما همه مرغانیم در پی هدهد. باشد که پست و بلند این سفر را تاب بیاوریم که هر پرنده سزاوارسیمرغ است.                                                                                                                   مادرم، شاخه ای سرو بر سفره می نشاند که نشان سربلندی است و می گوید: تعلق بار است، خموده و خمیده تان می کند. و بی تعلقی سرافرازی. و سرو این چنین است، بی تعلق و سرفراز و آزاد. باشد که در خاک جهان سرو آزاد باشیم.
سین هفتم هفت سین مان، سرمه ای است از خاک وطن که مادر آن را توتیای چشمش کرده است. ما نیز آن را بر چشم می کشیم و از توتیای این خاک است که بینا می شویم و چشم مان روشن.

مادر آب می آورد و آیینه و قرآن، و سپند را در آتشدان می ریزد و گرداگرد این سرزمین می چرخاند، سپندی برای دفع چشم زخم آنکه شور و شادی و شکوه این سرزمین را نتواند دید
.

عرفان نظرآهاری

نوروزتان خجسته باد.





نوع مطلب : روزنوشت، ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 29 اسفند 1390 :: نویسنده : مهسا شریفی نمین
نظرات ()

 

آدم های ساده را دوست دارم

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند

همان ها که برای همه لبخند دارند

آدم های ساده را دوست دارم

بوی ناب آدم می دهند.

 شریعتی

 لبهایتان پر خنده             





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 12 اسفند 1390 :: نویسنده : مهسا شریفی نمین
نظرات ()

زندگی - شاید - یک فاصله است

بین یک هیچ، و هیچی دیگر

و تو با کوشش و پویائی خود

و تو با اوج توانائی خود

میتوانی که درین فاصله ی بین دو هیچ

، هر نهایت را در هـم شكنـی

و در این فاصله ی بین دو هیچ

آفریننده شوی ، بی نهایت ها را

زندگی فاصله ی کوتاهی ست

لـحظه ها را دریاب

زندگی حادثه ی زیبائی ست...





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 20 دی 1390 :: نویسنده : مهسا شریفی نمین
نظرات ()

شعر زیبای "سیب" از حمید مصدق:

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت
 


جوابی به شعر "سیب" که منسوب به فروغ فرخ زاد هست:

من به تو خندیدم
چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...
 


و سروده ی آقای جواد نوروزی در ادامه ی این نظیره نویسی:
 

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
...
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت ... !





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 22 آذر 1390 :: نویسنده : مهسا شریفی نمین
نظرات ()

شمری که در اوج  وقاحت چنان جنایتی را مرتکب شد ، از فرماندهان شجاع و نامدار کوفه بود که در جنگ صفین پا به پای علی (ع) با دشمنان جنگید و زخمی شد. کسی که در آن شرایط تا نزدیکی مرز شهادت پیش میرود چطور ممکن است که چندی بعد در مقابل حسین(ع) بایستد و ... ؟!

باز هم باید قرآن خاک خورده درون طاقچه را باز کرد و ورقی زد. آری فریاد تقوا در جای جای قرآن شنیده میشود اما افسوس ...

فرقان از نامهای دیگر قرآن کریم  و در واقع نوری از جانب الله است که بر فؤاد( که دل نامندش) انسان بیدار تابیده میشود و قدرت تشخیص و تمایز حق و باطل را به او میدهد.

درست است ، صرف خواندن قرآن (حتی با چهارده روایت) کمکی به کسب فرقان نمیکند و یک راه بیش نیست و آن هم تدبر در قرآن است که در سایه تقوا صورت میگیرد. 

شمر اگر تقوا داشت ، اگر بصیرت داشت ، اگر فرقان داشت آیا باز هم چنان میشد؟!

 

 

 





نوع مطلب : تلنگر، ادبی، سیاسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 13 آذر 1390 :: نویسنده : سید حسام فتاحی
نظرات ()
السلام علیک و علی الارواح التی حلت بفنائک


چه بنویسم؟! چه طور بنویسم؟! چگونه ناله ناسوتیان و ملکوتیان را در لحظه شهادتت  به رشته تحریر در آورم؟ مگر عظمت تو در اندک فهم و عقل من میگنجد؟

خدا میداند آن روز که صد و بیست و چهار هزار پیامبر و اهل بیت به نظاره ایثار ها ، جان فشانی ها و فنا شدن ها ایستادند و ضجه زدند ، چه بر سر جمادات و نباتات و حیوانات آمده است؟!!!

این ها به کنار ؛ حال مادرت فاطمه را چگونه بیان کنم؟! با شیون زینب و مریم و آسیه چه کار کنم؟!

از این ها هم که بگذریم ، درد اشتیاق انس و جن را برای زیارت جمال نورانیت چگونه شرح دهم؟!

از مظلومیت و غربت خود و احکامت جه بگویم؟! بیش از هزار و چهار صد سال است که سپری شده و هنوز اشک چشم مظلومان و عاشقان ولایتت نتوانسته اند زخم های بدن پاکت را التیام بخشند ؛ زخم هایی که عمیق تر از زخم تیر و شمشیر آن ناجوانمردانند ؛ زخم هایی که به خاطر نادانی ، ناسپاسی و غفلت مردم همچنان باقیند و معلوم نیست که معرفتمان به آن اندازه خواهد رسید که مرهمی بر زخم هایت باشند یا نه؟؟!

یا مولی ، تو قربانی مردمانی شدی که دنیا چشمشان را گرفته ، روحشان را تیره ساخته و قلبشان را چون سنگ ، سخت کرده بود ؛ کم خردانی که فکر مرگ سخت آزارشان میداد و ضعیفانی که جز قدرت و مقام این دنیا ، چیز دیگری نمیدیدند.

بی جهت نیست که گفته اند میزان تحول روحی ناشی از شنیدن نام مبارکت محک ایمان است و گریه بر تو و مصائبت از نماز شب افضل!

نمیدانم از فخر پدرت علی و مادرت فاطمه بنویسم که فرزند رشیدی چون تو داشتند یا از مقام بلند عباس و زینب بگویم که برادر بی نظیری چون تو در کنارشان بود ؟! از بخت نیک فرزندت بگویم که نشکفته پرپرش کردند یا از حال خوش همرزمانت بنویسم که پیشوا و مبارز دلیری چون تو طلایه دار سپاهشان بود؟! شرمم میشود که بگویم چه بر سر علی اکبر آوردند.

این ها را نمیدانم ولی فقط این را میدانم که باید از بیچارگی و جهل خود بنالم که جدی به عظمت تو دارم در حالی که از تو و خدایت غافلم.

همچنان در آرزوی پیوند گذشته سرخ با آینده سبزمان هستیم.

                      
               یادم ز وفای اشجع الناس آید
                                                                وز چشم ترم سوده الماس آید
                         
                  آید به جهان اگر حسین دگری 
                                                                هیهات برادری چو عباس آید



 
 




نوع مطلب : تلنگر، ادبی، سیاسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 8 آذر 1390 :: نویسنده : سید حسام فتاحی
نظرات ()


باز این چه شورش است که در خلق عالم است       باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است


باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین                 بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است


این صبح تیره باز دمید از کجا کزو                            کار جهان و خلق جهان جمله درهم است


گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب                             کاشوب در تمامی ذرات عالم است


گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست                        این رستخیز عام که نامش محرم است


در بارگاه قدس که جای ملال نیست                       سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است


جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند                       گویا عزای اشرف اولاد آدماست


خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین                   پرورده ی کنار رسول خدا، حسین.......







نوع مطلب : تلنگر، ادبی، سیاسی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 5 آذر 1390 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()

اگر دروغ رنگ داشت:

هر روز شاید ده‌ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می‌بست...

و بی‌رنگی کمیاب‌ترین چیزها بود!

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت:

عاشقان سکوت شب را ویران می‌کردند!

اگر گناه وزن داشت:

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد...

تو از کوله بار سنگین خویش ناله می‌کردی...

و من شاید کمر شکسته‌ترین بودم!

اگر غرور نبود:

چشم‌هایمان به جای لب‌هایمان سخن نمی‌گفتند...

و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گه‌گاه‌مان جستجو نمی‌کردیم!

اگر خواب حقیقت داشت:

همیشه خواب بودیم...

هیچ رنجی بدون گنج نبود...

ولی گنج‌ها شاید بدون رنج بودند!

اگر همه ثروت داشتند:

دلها سکه‌ها را بیش از خدا نمی‌پرستیدند...

و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی‌دید تا دیگران

 از سر جوانمردی بی‌ارزش‌ترین سکه‌هاشان را نثار او کنند...

اما بی‌گمان صفا و سادگی می‌مرد!

 اگر مرگ نبود:

همه کافر بودند...

و زندگی بی‌ارزش ترین کالا بود...

ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم شاید!

اگر عشق نبود:

به کدامین بهانه می‌گریستیم و می‌خندیدیم؟

کدام لحظه‌ی نایاب را اندیشه می‌کردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می‌آوردیم؟

آری بی‌گمان پیش از اینها مرده بودیم!

اگر کینه نبود:

قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می‌گذاشتند!

اگر خداوند یک روز آرزوی انسان را برآورده می‌کرد:

 من بی‌گمان دوباره دیدن تو را آرزو می‌کردم

و تو نیز هرگز ندیدن مرا!

آن گاه نمی‌دانم

به راستی خداوند کدام یک را می‌پذیرفت؟!

                                                                                          دکتر علی شریعتی





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 18 آبان 1390 :: نویسنده : مهسا شریفی نمین
نظرات ()

مردی در سواحل مکزیک به هنگام غروب آفتاب در حال قدم زدن بود که شخص دیگری را مشاهده کرد همانطوری که به او نزدیک میشد متوجه شد که او به طور مداوم خم شده چیزی را از روی زمین برداشته و به میان اقیانوس پرتاب میکند . مرد با تعجب به او نزدیک شد و از او پرسید :عصر به خیر رفیق چکار می کنی؟

شخص پاسخ داد:  اکنون هنگام پایین رفتن آب دریا است و این ستارگان زیبای دریایی در ساحل به جا مانده اند اگر به داخل اقیانوس برنگردند از کمبود اکسیژن خواهند مرد .خوب من دارم آنها را به داخل آب می اندازم مرد به او گفت : اما هزاران ستاره دریایی در ساحل افتاده اند تو نخواهی توانست به همه آنها برسی آنها بسیار زیادند این اتفاق همه روزه در صدها کیلومتر ساحل بالا و پایین این منطقه رخ می دهد امکان ندارد بتوانی تغییری ایجاد کنی . آن شخص لبخند زده خم شد ستاره دیگری برداشت و در حالی که آن را به میان اقیانوس پرت می کرد پاسخ داد: برای این یکی تغییری ایجاد شد.

تو خوب باش و بگذار خوبی ویژگی تو باشد،بی توجه به دیگران که گاه چنین اند و گاه چنان! مهم نیست که تلاشت کوچک باشد یا بزرگ،مهم این است که تو در حد توانت تلاش کرده باشی... .





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 9 مهر 1390 :: نویسنده : مهسا شریفی نمین
نظرات ()

این شعر از مهدی اخوان ثالث به نظرم بسیار زیبا اومد. در این زمانه، بر این زمین،خوشا به حال گرگها،خوشا گرگ بودن...

.

هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابر ساکت و خاکستری رنگ

زمین را بارش مثقال ، مثقال

فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ

سرود کلبه ی بی روزن شب

سرود برف و باران است امشب

ولی از زوزه های باد پیداست

که شب مهمان توفان است امشب

دوان بر پرده های برفها ، باد ،

روان بر بالهای باد ، باران

شب توفانی سرد زمستان...

 

آواز سگها:

 

"زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان خشمناک ست

کشد – مانند گرگان – باد ، زوزه ،

ولی ما نیک بختان را چه باک است؟

کنار مطبخ ارباب ، آنجا ،

بر آن خاک ارّه های نرم خفتن ،

چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه

عزیزم گفتن و جانم شنفتن

وزآن ته مانده های سفره خوردن

 وگر آن هم نباشد ، استخوانی

 چه عمر راحتی ، دنیای خوبی ،

چه ارباب عزیز و مهربانی !

ولی شلاق ! این دیگر بلائی ست

بلی ، اما تحمل کرد باید

درست است اینکه الحق درد ناکست ،

ولی ارباب آخر رحمش آید ،

گذارد ، چون فروکش کرد خشمش ،

که سر بر کفش و بر پایش گذاریم

شمارد زخمهامان را و ما این

محبت را غنیمت می شماریم"

 

 .

 

خروشد باد و بارد همچنان برف

زسقف کلبه بی روزن شب ،

شب طوفانی سرد زمستان ،

زمستان سیاه مرگ مرکب

.

 

آواز گرگها:

 

"زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان خشمگین است

کشد – مانند سگها – باد زوزه

زمین و آسمان با ما به کین است

شب کولاکِ رُعب انگیز و وحشی ،

شب و صحرایِ وحشتناک و سرما

بلای نیستی ؛ سرمای پُر سوز ،

حکومت می کند بر دشت و بر ما

نه مارا گوشه ی گرم کُنامی ،

شکاف کوهساری ، سر پناهی

نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان

در آن آسود ، بی تشویش ، گاهی

دو دشمن میدهد ما را شکنجه

برون : سرما ، درون : این آتش جوع

که بر ارکان ما افکنده پنجه

و اینک سومین دشمن که ناگاه

برون جست از کمین و حمله ور گشت

سلاح آتشین

بی رحم بی رحم

نه پای رفتن و نی جای برگشت

بنوش ای برف ، گلگون شو ، بر افروز

که این خون ، خون ما بی خانمانهاست

که این خون ، خون گرگان گرسنه ست

که این خون ؛ خون فرزندان صحرا ست

 درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،

دویم آسیمه سر بر برف ، چون باد

ولیکن عزّتِ آزادگی را

نگهبانیم 

 آزادیم ، آزاد





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 28 شهریور 1390 :: نویسنده : پریزاد ورقایی
نظرات ()
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران درصندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد ..

به محض شروع حرکت قطار، پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد . دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند…

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست ودوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی دست من چکید.

 زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟ مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند...





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 21 شهریور 1390 :: نویسنده : مهسا شریفی نمین
نظرات ()

سنجاقک راهبه ای کوچک بود که بر سرانگشت درختی به مراقبه نشسته بود. درخت، بودا بود و برابر این هر دو، کوهی بود بزرگ و برومند. کوه، حکیمی فروتن و خاموش بود. بودا دستانی سبز و سرافراز داشت در جستوی نور.
حکیم سینه ای گشاده داشت پذیرای روشنی و راهبه، بال هایی ظریف و زلال داشت برای عبور آفتاب
.دست درخت در جستجوی سوالی بود، سینه کوه و بال سنجاقک نیز.
سنجاقک می خواست بداند این باغ از کی است و سرانجامش چیست؟سوال درخت هم همین بود و پرسش کوه نیز.
سنجاقک روزی تمام را به پرسش اش فکر کرد اما پاسخی نبود جز شگفتی، پس سکوت کرد.
درخت، قرنی به سوالش اندیشید اما جوابی نیافت جز بهت، پس خاموشی برگزید.
و کوه نیز هزاران سال پرسید و پرسید و پرسید اما پاسخی جز پژواک حیرت نیامد، پس او نیز صبورانه و خاموشانه حیرتش را تحمل کرد.

انسان از آن حوالی می گذشت، از کنار درخت و کوه وسنجاقک.
سوال انسان نیز همان بود اما سوالش را چنان بلند پرسید و چنان آن را به هیاهو و غوغا آغشت که خلوت سنجاقک را آشفت و ساحت کوه را شکست و حرمت بودای پیر را نگه نداشت.
خدا به درخت و سنجاقک و کوه گفت: همگی در جستجوی یک پرسشید اما تنها انسان است که سوالش را این گونه بلند و بی محابا می پرسد. او را ببخشید که جهان را این همه به پرسش می آشوبد.اما پرسیدن های او شور این جهان است. وهر چند پاسخی ز حیرت نیست اما جهان بی شور و خروش پرسش، چندان هم زیبا نیست. از او بگذرید شاید او نیز چون شما روزی مقام خاموشی را دریابد... .

                                                                        عرفان نظرآهاری





نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 13 مرداد 1390 :: نویسنده : مهسا شریفی نمین
نظرات ()
امان پویامک یک شاعر افغانه
اینم یکی از شعرای قشنگشه:

پرهایم را می‎کَنَم

شانه‌های شب‌زده‌ام را شب‌بو می‌کارم

سایه‌ام را ساز می‌زنم،

دلم را قاط می‌کنم و تا می‌کنم در جیبم

روی تیتر تنهایی‌ام تف می‌اندازم،

دیوانه‌گی‌هایم را به‌زمین می‌زنم

تا آخرین هجای دلم می‌دوم.

اگر مسخره‌ام نمی‌کنید:

انگشت لای موهایم می‌برم،

جمجمه‌ام را ناز می‌کنم

و خودِ خودم را صدا می‌زنم

هی آقا!

من را ندیده‌ای؟

 




نوع مطلب : ادبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 29 تیر 1390 :: نویسنده : ارغوان جعفری
نظرات ()
سلام...

صمد را که می شناسید؟! این مطلب را دیدم خوشم آمد گفتم شما هم ببینید...

در مدرسه ای در یکی از روستاهای اطراف تبریز، از شاگردان خواسته بودیم که از پدرشان رضایت نامه ای بگیرند و بیاورند از دویست نفر شاگرد، فقط یکی بود که پدرش از او راضی نبود دیگر شاگردان رضایت پدر و مادر خود را فراهم کرده بودند! اما در این میان جمله های خوشمزه و بی معنا نیز وجود داشت که چند تا از آنها را در زیر برایتان می نگارم:

1-« حضور مبارک مدیر آقای دبستان(!)
محترما معروض میدارم! که … و جعفر از حیث اخلاق ظاهر و باطنی؟ رضایت بخش است!».

2- «ضمن عرض سلام اینجانب از رفتار و گفتار حسین رضایت کامیل! دارم.»

3- «حضور آقای مدیر! دام شوکته!! بعد از ابلاغ سلام؛ دیگر عباس در خانه بد نیست ولی دست چپ می نگارد!»

4- «آقای مدیر، ما از اخلاق این؟ راضی هستیم. اگر هرف! بگوئیم گوش میدهد، نماز می خواند، کار میکند.»

5- «بخدمت آقای مدیر پس از سلام ما از اخلاق و رفتار غدیر راضی هستیم، در خانه نسبت به برادر بزرگ خود احترام میکند، کارهایش را که تمام کرد بدروس خود متعالعه! میکند و در کوچه به بزرگان احترام می کند و همه اهل کوچه از او راضی
هستند.»!
6-«محترما معروز! میدارم خیلی منون! شدم،هیچ رنجه نشدم- رزاید! دارم.»

7-«به خدمت ذیشرافت مدیر دبستان: بنده از اخلاق و رفتار محمد رضا راضی هستم. اجرکم عندالله.»

8- « پس از تقدیم عرض سلام اکبر در خانه از او راضی هستم و هیچ شوخی نمی کند!!.»

9- «احمد بچه خوب، بخانه میرسد پدر و مادر سلام میگوید و از مدرسه که از صبحها می آئی! پدر و مادر خداحافظی می کنی! خلاصه احمد بچه با آدبی! است.»

10- «از محمود راضی هستند، دروغ نگوید، ببزرگان اهترام! نماید.
اسم پدرش:حاجی یوسف.»

11- «حضور محترم آقای دانش آموز رسیده شرف افتتاح پذیرد! و اینجانب … از طرف بنده زاده کمال رضامندی و خشنودی داریم! عمرکم طویل،عدوکم ذلیل!»

12- «آقای معلم محسن:امیدوار که وجود نازنین صحت و سلامت بوده باشد و … کبلائی قاسم!»

13- «آقای آموزگار چهارم: غلامعلی شاگرد معدب! و از خود مواظبت می نماید. زیاده رحمت است!»

14- «پس از سلام معروض بر اینکه در خانه با برادر و خواهر کوچکتر خود با مهربانی رفتار می کند.»

15- «آقای معلم: این شاگرد در خانه با پدر و مادر خشرفتاری! میکند و همه از او راضی هستند و انشالله در آتیه شاگرد خوب و باعدب! می شود،انشالله.»

16- «اینجانب از درس و رفتار خانگی سعید رزایت! دارم.امضاء: پدر اینجانب!!»

17-« چون محترما خواسته بود که از احوالات اینجانب بنده زاده با خبر باشید. الحمدالله خوب است!!.»



نوع مطلب : ادبی، طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 15 تیر 1390 :: نویسنده : پیمان فروغی
نظرات ()


( کل صفحات : 8 )    1   2   3   4   5   6   7   ...